سلام دوستان این داستان با بقیه ی داستانام فرق میکنه همین دیشب به ذهنم رسید ژانر: علمی تخیلی،فانتزی
اینجا اسمتون ۱/ت هست( میتونین اسم خودتون رو جای این اسم بزارید) ایرانی هستید و دختری پر جنب و جوش هستید الان سال ۱۴۳۰(مثلا) هست و علم خیلی پیشرفت کرده دانشمندان تونستن انگشترهایی بسازند که با فشار دادن یک دکمه،از انها دود مه آتش آب باد بیرون بیاد همه ی اینها فقط در یک انگشتر این انگشتر هارو فقط به بچه هایی که ۱۰ تا ۱۵ سال دارند میدن
از زبان شما: آخخخخخخ جوووووننننن آخخخخخخ جججججووووووننننن فردا انگشترا رو میدنننننن من 15 سالمه و از اون انگشترا قراره به منم بدنننننن خیلی خوشحالم مامان: ۱/ت برو بخواب ساعت ده شد من:باشه مامان رفتم رفتم تو ذهنتون: شب بخیر خودم😋
صبح میشود: هااااامممم(خمیازه) صب شده!!!!؟؟؟؟!!!!؟؟؟؟ساعت چنده؟؟؟؟!!!!! چچچچچچچچچیییییییی!!!!!!!!!!! ساعت شیش صبه اخه کی این موقع بیدار میشه که من دومیش باشم؟؟؟؟؟(من) وایی حالا چیکار کنم خوابم نمیبره که!!؟؟😢😢😢😢😢😢😲😲😟😰😭😭😭😭😭😭 از زبان راوی:۱/ت میره تو پذیرایی یا همون حال تا یه چیزی بخوره اول میره سمت دستشویی و دست و صورتشو میشوره حالا میاد تو حال
۱/ت یه کیک و شیر بداشت و رفت تو بالکن منتظر بود رژه شروع بشه و مراسم اهدای انگشتر شروع چشماش سنگین شد و همونجا خوابش برد دو ساعتی میشد که خوابیده یهویی با یه صدای بلند از خواب پرید: بنگ بنگ بنگ دودودودودودو از زبان شما:خوابم برد😪 یهویی با یه صدای خیلی بلند از خواب پریدم📣📣📣📣 سریع رفتم جلوی نرده ها تا ببینم چیه؟!؟!؟ مامان بابام که هنوز خواب ودن با اون صدا از خواب پرزدن و دیدن که من تو بالکنم
آره آره آره اون صدای طبل و شیپور رژه بود از خوشحالی یه جیغ بنفش نصفه زدم چون اول میخواستم ادامه بدم فهمیدم تو بالکنم و به خاطر همین نصفخ جیغ بنفش زدم ادامشو در درونم زدم😂😂😂(بچمون گیج بوده یادش نبود تو بالکنه😂😂😂😂😂) مامان و باام و صدا کردم به زور لباس تنشون کردم که بریم رژه رو تماشا کنیم
از زبان من یعنی راوی:۱/ت و مامان بابای خوابالوش رفتن دم در،🎺🎺🎺🎺🎺🎷🎷🎷🎷🎷🎷🎷صدای شیپور ها و طبل ها بلند تر از چیزی بود که فکر میکردن کل همسایه ها و هم کوچه ای هاشون اومده بودن دم در همه ی همسایه ها گل پرت کردن سمت رژه چون عکس شهدا و دانشمندان بزرگ رو در دستشون گرفته بودن یهو یه سری اقا که دو ردیف میز دراز که روشون چند تا سینی که تو سینی ها انگشترا بود همراه رژه میبردن
همه ی بچه های کوچه یکی یدونه از اون انگشتر ها گرفتن و رژه از کوچه رفت وقتی رفت هرکی اومده بود پایین رفت خونش و بچه ها موندن از زبان شما: وقتی رژه تموم ش مامان بابا ها رفتن خونه و ما بچه ها موندیم تو کوچه همه اومدیم کنار هم و انگشترامونو به هم نشون دادیم
(ببخشید اگر دارم کوتاه مینویسم الان ساعت ۱۲:۵۵ دقیقه ی ظهر هست و منم از ساعت هفت و خورده ای برای درسم بیدار شدم و الان خوابالو دارم برای شما داستان مینویسم دیگه مغزم کار نمیکنه😭😭😭😭😭😪😪😪😪😪) انگشتامونو بهم نشون دادیم و تصمیم گرفتیم باهم دوس شیم❤💙💚💛💜 یکی گفت:اسم من مایا هست اون یکی گفت:منم شایرا هستم یکی دیگه: منم نینورا هستم و منم گفتم: منم ۱/ت هستم
( تو صفحه قبل منظورم از انگشتامون انگشترامون بود) از اون روز به بعد ما بهترین دوستای هم شدیم یه روز یه اتفاق خیلی عجیب افتاد😯 یکی از دانشمندان دیوونه شده بود چون حسودی میکرد فلش بک به زمانی که انگشترا داشت اختراع میشد: اون دانشمند داشت سعی میکرد یک معجون درست کنه که بچه ها خوشحال بشن اما نتونست وقتی دید دانشمندای دیگه تونستن اون انگشترا رو اختراع کنن که بچه ها خوشحال بشن خیلی خیلی حسودی کرد تصمیم گرفت انتقام بگیره پس شروع کرد به ساخت معجونی که اونو قدرت مند کنه و با استفاده از قدرتش بچههارو واسه همیشه ناراحت کنه اون معجون باعث شد دیوونه بشه و الان یک هیولای درواقع یک انسان خیلی بزرگ و ترسناکه
برگشت به زمان حال: از زبان تو: مامان باباهامون به حاطر در عمان بودن ما یعنی بچه هاشون مارو به یک خونه ی سفید روی کوه برفی بردن همه ی بچه های کوچه ما مایا:اینجوری نمیشه اخه اگر ما همینجا بمونیم صد درصد میمیریم فقط برای یک ماه غذا داریم (نکته: الان هممون 21 سالمونه چون همسنیم و یک نفر دیگه هم تو اون زمان بهمون اضافه شد و اونم دوست صمیمیمونه و اسم اون نور هست)شایرا: مایا درست میگه مواد غذاییم نداریم که خودمون بپزیم نور: تازه اگر همینجوری اینجا بشینیم مامان بابامون میمیرن من و نینورا که اونطرف داشتیم کتاب مصور های جنگجویان قوی و پنج زن افسانه ای و میخوندیم گفتیم: پس باید خودمون دست بکار شیم و خلاصه ی داستانی که من داشتم میخوندم رو توضیح دادیم و خیلی عجیب بود چون دقیقا شبیه زندگی ما بود نور: منظورتون چیهکه خودمون باید دستبکار بشیم؟؟؟ من: یلنی گروه پنج زن افسانه ای و تشکیل بدیم و خودمون با اون دانشمند بجنگیم نینورا: قدرتشم که تو این انگشتراس مایا: و اسمامونم قدرتمون باشه ۱/ت: مه خوشی | نینورا: آتش فراوان | شایرا: آب زلال | نور: دودان | مایا: باد خنک (اینارو مایا گفت) نینورا: و ما باهم گروه پنج زن افسانه ای رو تشکیل میدیم همگی باهم:بزن بریم دنیا رو نجات بدیم✊✊✊