فکر کنم این پارت را دیگه خیلی زود گذاشتم😆امیدوارم که لذت ببرید و نظر فراموش نشه.منتظر نظرات خوب شما هستم💗
با چشم های گرد و متعجب فریاد زدم گیدئون.گیدئون که می دانست از دستش ناراحتم از اینکه اسمش را صدا زدم تعجب کرد و به من نگاه کرد.با نگرانی اجازه دادم چیزی که در ذهنم می گذشت را بفهمه.متعجب به سمتم دوید و روبه رویم ایستاد.با نگرانی گفت:آرولا مطمئنی.سرم را با تایید تکان دادم.و مدارکی که در ذهنم بود را به ذهنش انتقال دادن.
خانم آلنا که متوجه نگرانی ما شده بود به سمتمان آمد و گفت:اتفاقی افتاده؟چرا نگران هستید؟بقیه هم که در شگفی جنگل زیبای ویانا بودند به ما نگاه کردنن.با استرس گفتم:خب چطوری باید بگم.خودم هم هنوز مطمئن نیستم ولی اگه حقیقت داشته باشه خبر خیلی بدیه.اگه به یاد داشته باشید اوستا گفته بود که مهم نیروی خودته نه نیروی خوانواده اگه تو نیروی سایه و تاریکی داشته باشی تیانایی هستی.اگه نیروی نور و روشنایی داشته باشی ویانایی هستی.خانم آلنا گفت:منظورت چیه آرولا؟
با ناراحتی گفتم:روزی که شما همه چیز را فهمیدید ما نیرو هایمان را نشان دادیم ولی آقای آلنا از عوض شدم بحث استفاده کرد و ما هم فراموش کردیم نیروی آقای آلنا را ببینیم.و وقتی داشت در مورد آگرا و آنا حرف می زد صورتش حالت عجیبی داشت.به نظر می رسید که دستپاچه شده و این موضوع را بر خلاف میلش به ما گفته و به سرزمینش خیانت کرده.به علاوه به بهونه تجارت و نفرت از سرزمین جادویی با ما به ویانا نیامده در حالی که اینجا زادگاهش بوده.این نمی تونه بهانه محکمی باشه
خانم آلنا تقریبا با فریاد گفت:خدای من همسرم یک تیاناییه.سرم را تکان دادم و بانگرانی گفتم:ولی هنوز خبر بد تر را نگفتم😰به گیدئون نگاه کردم و گفتم:بقیش با خودت.چپ چپ نگاهم کرد.در ذهنش گفت:این نظریه خودته و من باید بگویم.بعد روبه بقیه شروع به توظیح دادن کرد:ما مطمئنیم آقای آلنا تیانایی هست چون من متوجه نیروی سایه ای در آکادمی شدم.ولی مشکل اصلی اینجاست که ما حدس می زنیم آقای آلنا همون آگرا باشه.همه با بهت و ناباوری فریاد زدند امکان نداره.چطور چنین فکری به ذهن شما رسید؟
این بار من شروع به توظیح کردم:وقتی که من گفتم محافظ ویانا متوجه برق عجیبی در صورت آقای آلنا شدم و وقتی گفت که مراقب باشم چون همه امید ویانا به دو محافظش هست لحن تهدید آمیزی داشت.دیروز هم گرگی با چشم های سیاه به من حمله که در اصل آگرا بود آگرا یک گرگینه هست ولی چشم های سیاهش آشنا بود.تا اینکه مطمئن شدم این چشم ها چشم های آقای آلناست.
ساکورا با چشمان پر از غم و اشک گفت:امکان نداره.این حقیقت نداره.شما اشتباه حدس زدید.ناگهان صدای زنی در جنگل پیچید که گفت:ولی واقعیته.همه به سمت صدا برگشتیم.آقای آلنا در کنار زنی با مو های سفید و چشمانی قرمز ایستاده بود.آریستا و اوستا با ناباوری و غم فریاد زدند:مادر؟زن لبخندی زد و گفت:بهتره آنا صدایم کنید.دیگه از این متعجب تر نمی شدیم.مادر آریستا و اوستا آنا بود و پدر ساکورا و ویلی آگرا😱😨😰😭😖😵😳
همه محکم به هم نزدیک شدیم و به دو محافظ تیانا خیره شدیم.گیدئون با عصبانیت گفت:می دونم که امروز قصد صدمه زدم ندارید و فقط برای ترساندن ما آمدید.چی از ما می خواهید.آنا به من خیره شده بود.لبخند می زد و این من را خیلی می ترساند.گفت:هر چقدر تلاش کنی همکار ظعیفت جانش را از دست می دهد.منظورش من بودم😨واقعا ترسیده بودم.به خصوص حالا که فهمیده بودم نیرو هایم داره ضعیف تر میشه😰
آنا ادامه داد:امروز قصد صدمه زدن نداریم و می خواهیم در خواست همکاری بدهیم.اوستا با نفرت به مادرش نگاه کرد و گفت:ما این در خواست را قبول نمی کنیم.آنا با لبخند بیشتری گفت:من از کس دیگه ای درخواست کمک دارم.متوجه شدم که گیدئون دستم را گرفت و در گوشم زمزمه کرد:من دیواری از نور می سازم و هر وقت این کار را کردم تو هم یک دریچه به قصر بساز.
دوباره هر دو به آنا نگاه کردیم.آنا با اخم به گیدئون نگاه می کرد. گفت:فکر کنم تو نمی تونی آن کاری را که ازت می خواهیم انجام بدهی.ولی فکر کنم آریستا کمکمان کنه.بعد دوباره به من خیره شد.گیدئون با عصبانیت گفت:آریستا هیچ کمکی به شما نمی کند و شما هم صدمه ای به آرولا نمی زنید.آگرا به ما نزدیک شد.دلم به حال ساکورا و ویلی و خانم آلنا که درشک بودند می سوخت.آگرا به گیدئون گفت:جالبه که همه چیز را چند ساله که می دونی ولی چیزی به کسی نگفتی حتی به خودش.گیدئون گفت:من خودم هم نمی دانستم ولی حالا مطمئن شدم.در مورد چی حرف می زدند؟آگرا نزدیک تر شد و به من گفت:فکر نکنم خوش حال بشی اگه بفهمی جانت توی دست های گیدئون و آریستاست.البته اشتباه خودت هم بود.از چی حرف میزد؟مطمئنن حرف هایش دروغ بود.ولی چرا حس می کردم حقیقته؟گیدئون گفت:این حرفت واقعیت نداره.فقط داری آرولا را می ترسانی.بعد دیواری از نور ساخت.دستپاچه شده بودم ولی سریع به خودم آمدم و دریچه ای به شهر ساختم.سریع از دریچه عبور کردیم.خانم آلنا گفت:گیدئون حرف هایش واقعیت داشت؟جواب داد:نه.فقط داشت ما را می تر ساند.ولی در ذهنم گفت:باید چیزی را برایت توظیح بدهم ولی کسی نباید بفهمه به خصوص آریستا....
اینم از این پارت.قرار بود همه چیز توی این پارت مشخص بشه ولی بیشتر از این نمی شد نویسم.پارت بعدی همه چیز مشفص میشه.مطمئن باشید.نظر هم فراموش نشه😇نظرات شما برای من خیلی با ارزش و مهمه💗