پارت دو رو نوشتم امیدوارم لذت ببرید
برگشت به گذشت مخفی گاه هاک ماث هاک ماث :«من دوباره شکست خوردم» ناگهان یک صدای عجیب از تو تاریکی به بیرون اومد «نه تو شکست نخوردی» یک زن که شبیه شوالیه هایی که برای تاریکی میجنگن بیرون اومد -ملکه من هنوز منتظر که شاید یکی با همین ویژگی ها به سراغش بیاد - تو کی هستی ؟ هاک ماث گارد گرفت که اگه همه کرد بتونه از خودش دفاع کنه
اون گفت :« نگران نباش من میخوام کمکت کنم » - من کمک هیچ کس لازم ندارم - ملکه من میتونه همسرت بر گردونه فقط کافیه بره تو بدنی کسی که ویژگی های دشمنت رو داشته باشه - چی ؟؟ - کاری که بهت میگم انجام بده
از زبان مرینت گوینده خبر :«گیج نشید این فقط اخبار سلام نادیا شاماک هستم از پاریس گزارش میکنه اتفاق عجیب افتاده یک شرور عجیب به برج ایفل اومده و اصلا خرابی به بار نیاورده و خبری از لیدی باگ و کت نوار نیست » من :«وقت ماجراجویی تیکی خال ها روشن » تبدیل شدم رفتم سمت اون ابر قهرمان اول کمین کردم «سلام بانوی من » - اوه کت نوار مگه نگفتم این جوری پشت من ظاهر نشو کت نوار:«ببخشید»
اومدیم جلوی شرور وایسادیم چی معلوم نبود کی بود هیچی نگفت فقط یه گوی که توش یه دود سیاه درونش بود در دست داشت توی اون یکی هم یه توپ عجیب دیگه خواستم حمله کنم .....
(نکته پارت اول مال زمان حال بود الان ما اومدیم گذشته فلش کردیم ) که اون توپی که تو دستش بود رو زد زمین مه همه جا رو گرفت اون سریع اومد تو مه ما هیچ جا رو نمیدید گفتم :«کت نوار مواظب معجزه گرت باش » ولی اون هدفش انگاری معجزه گرم نبود اون گوی اومد طرف من دست گذاشتم جلوی صورتم که نخوره به صورتم اون با من برخورد کرد شکست اون دود سیاه که درون اون بود بزرگ شد بزرگ شد و اومد درون من حالم بد شد یه صدایی که اومد تو گوشم من را بخوان برو به سمت تباهی به این سر نوشت پایان بده این زنجیر زمینی را بشکن و روح را ازاد کن
از زبان کت نوار « لیدی لیدی !!!!» لیدی باگ پیدا نمیکردم معلوم نبود کجاست این دود لعنتی انقدر غلیظه که نمیاره هیچ جا رو ببینم اون شرور دیدم رفتم بهش حمله کنم که آکوماش خود به خود آزاد شد دیدم اون که شرور شده کیم رفتم کمکش دود یه چند دقیقه طول کشید تا بره وقتی رفت سر جام میخکوب شدم تمام بدم لرزید داد زدم گفتم :« لیدی باگ نه نه نه !!!» افتاده بود زمین حالش بد بود داشت تو تب میسوخت چیکار کنم چشماشو باز کرد :«چه اتفاقی افتاده»
از زبان لیدی باگ بغلم کرد نمیدونم چرا آخه من بیهوش شده بود بعد اینکه اون شعر تو کلم رفته بود حالم بد شد بدنم سست بی حس شد بعد اون چیزی یادم نمیاد
از داستان خوشتون اومد
نظر بدید
تا پارت بعدی خدا نگهدار