سلام امیدوارم این پارت هم دوست داشته باشید
تقریبا آخرای جشن بود و قرار بود فردا صبح به سمت ویانا حرکت کنیم😄خیلی ذوق زده و هیجان زده بودم😊با خستگی به سمت اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم.غرق در افکارم بودم.ناگهان دوباره آن سر درد عجیب پیدایش شد😣بعد از دقایقی از بین رفت.به شدت عرق کرده بودم و نفس نفس می زدم.احساس می کردم کسی داره نیروی دریاچه را از من میره و گاهی برش می گردونه😮
دهنم از تعجب باز موند.زده بود به سرم.آخه چرا باید چنین فکری می کردم؟😕صدای ملایمی در ذهنم شنیده شد:خیلی توی فکری آرولا!گفتم:نگران نباش و از فکرم فرو بیرون.می خواهم بخوابم😞باشه ای گفت و دیگه صدایش را نشنیدم.چشم هایم را بستم و کم کم خواب بر من چیره شد😴با احساس نیروی عجیب و معلق کننده ای چشم هایم تا انتها باز شد ولی با دیدن صحنه روبه رو هیجان زده شدم
بالای تختم معلق بودم و احساس سبکی می کردم😰تعدادی کیریستال در اطرافم به چرخش در آمد.امشب این نیروی عجیب دو برابر همیشه بود.ولی چرا؟چشم هایم را بستم و روی نیروی عجیبی که باعث این اتفاق بود تمرکر می کردم.امشب قدرتمند بود و من می خواستم همه چیز را در موردش بفهمم.پس رویش تمرکز کردم😕
چشم هایم را باز کردم.از چیزی که فهمیده بودم تعجب کرده و ترسیده بودم.تقریبا ساعت5و6 صبح بود و کل اکادمی در خواب😴 ولی بی توجه به این موضوع با سرعت از اتاقم خارج شدم و به سمت اتاق موقت گیدئون رفتم و با شرعت وارد اتاق شدم.با تعجب نشست و با استرس گفت:اتفاقی افتاده؟تازه چشمم به ساعت و هوای تاریک بیرون پنجره افتاد.گفتم:وای ببخشید از خوب بیدارت کردم😦
گفت:اشکالی نداره بیدار بودم.داشتم یک...و ساکت شد.مشخص بود داشت ناخواسته چیزی را لو می داد.پرسیدم:یک چی؟دوباره از دهنش پرید:سعی کردم....چشم هایش گرد شد.مشخص بود نباید چیزی بگه چون خیلی ماهرانه بحث را عوض کرد و گفت:تو صبح به این زودی تو اتاق من چیکار می کنی؟تازه یاد چیزی که فهمیده بودم افتادم😰
جواب دادم:گیدئون.من حس می کنم یک نفر داره از نیرو های دریاچه کیریستال استفاده می کنه و این منو نگران کرده.من تنها نگهبان دریاچه هستم.یادته گفتم چند بار وقتی از خواب بیدار می شوم در هوا معلقم و کیریستال ها دورم می چرخه؟من فکر می کردم دارم قدرتمند تر می شوم ولی حالا فهمیدم که دارم ضعیف تر می شوم.نیروهای دریاچه هم داره از کنترلم خارج میشه
به علاوه مطمئم این سر درد ها هم به این ماجرا ربط داشته.به چهره متعجب گیدئون نگاه کردم😮با بهت گفت:فکرشم نمی کردم انقدر زود متوجه این موضوع بشی فکر کنم خیلی زود همه چیزو قبل از اینکه من بگم می فهمی.نزدیک بود فریاد بزنم.با عصبانیت پرسیدم:یعنی تو می دونی چه اتفاقاتی داره میوفته و چیزی به من نمیگی؟چند لحظه با دهن باز داشت منو نگاه می کرد.فکر کنم نا خواسته چیز هایی را گفته بود که نباید می گفت
بعد با ناراحتی پاسخ داد:خب ماجرا یک جورایی به من،تو و آریستا مر بوط میشه.وقتی رسیدیم ویانا همهکچیز را کامل توظیح می دهم با اخم نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدم و به حیاط بزرگ و زیبای آکادمی رفتم.😠چند زاعت بعد آماده بودیم.نه به گیدئون نگاه می کردم و نه باهاش حرف می زدم.از دستش خیلی عصبانی بودم.
آقای آلنا با ما نمی آمد.یک کار تجاری فوری براش پیش آمده بود و البته عجیب ترین اعتراف زندگی خود را کرد.آقای آلنا گفته بود از جادو متنفره😰😨ولی من احساس می کردم دروغ میگه.😑به هر حال بدون آقای آلنا به راه افتادیم.با جادوی گیدئون و سارا توانستیم به ویانا برسیم.بالاخره رسیدیم.😁ولی به محض رسیدن ما به آنجا متوجه دلیل رفتار عجیب آقای آلنا شدم.از ترس خشکم زده بود.😨
توی پارت بعدی به احتمال خیلی زیاد همه چیز را می فهمید.پس منتظر باشید😄عکس پارت عکس آرولاست😊نظر هم فراموش نشه🌹