دوستان پارت سه یه نکته از این به بعد برای پارت بعد بستگی به نظرات داره برای پارت بعد 5 نظر تستچی لطفا قبول کن
دامبلدور قانع شده بود اما پرفسور مک گونگال هنوز مخالف بود و می گفت : دامبلدور تو نباید چنین کاری کنی ممکن ما بعدا از دستش بدیم دامبلدور !! دامبلدور گفت : مینروا اون قانع نمیشه هر کاری کنیم نمی تونیم جلوش رو بگیریم دامبلدور از روی ناچار قبول کرد گفت : تو باید هم سن هری پاتر باشی تا بتوانی در همه مواقع کنار او باشی نوشیکا گفت : من آماده ام دامبلدور زیر لب گفت : بالسن مالسن هلسن پرفسور مک گونگال وحشت تمام بدنش را در بر گرفته بود نوشیکا احساس می کرد روحش تکه تکه می شد حس می کرد دارد کوچک میشود حس بسیار عجیبی داشت همینطور بیش رفت تا از هوش رفت
10 سال بعد .... ( حالا اسم نوشیکا به هلن تغییر پیدا کرده) هلن از خواب بیدار شد و با خود گفت : امروز تولد دادلی مطمئنم دادلی با تمام وجود هری رو اذیت میکنه باید سریع برم سراغش . و از تخت بلند شد پیش خاله پتونیا رفت. خاله پتونیا میخواست برود تا هری را بیدار کند اما ... هلن گفت : خاله پتونیا بزارید من برم هری رو بیدار کنم. و خاله پتونیا هم قبول کرد. هلن در انباری را زد و وارد شد گفت : هری ! هری ! بلند شو! زود باش! همین الان ! و از اتاق بیرون رفت.
هلن دوباره به آشپزخانه برگشت و مشغول پختن ژامبون شد . چند ساعت بعد به باغ وحش رفتند. زمانی که به باغ وحش رفتن دادلی مار برزیلی را دید به طرفش رفت و به شیشه محکم ضربه زد می ترسید که شیشه ترک بردارد از اینکه مار برزیل تکانی نمیخورد ناراحت شد و از آنجا رفت تظاهر کرد که دارد با او حرف میزند اما واقعاً داشت با او حرف میزد تمام ماجرا بود حرف های مار را میفهمید دوباره به طرف مربی برزیلی آمد و او هری را به آن طرف پرت کرد دادلی دستهایش را به شیشه محفظه مار چسباند اما شیشه ناپدید شد و دادلی به درون محفظه افتاد. او جیغ می زد و کمک می خواست . خاله پتونیا و عمو ورنون با شتاب به کمک او آمدند. خاله پتونیا و عمو ورنون با هم دادلی را به طرف خانه بردند . عمو ورنون مو های هری را گرفت و میخواست او را کتک بزند اما .. هلن جلو آمد و گفت : ....
هلن گفت : عمو ورنون من اونجا بودم هری کاری نکرد اون روی زمین افتاده بود. عمو ورنون هری را داخل انباری انداخت و گفت : باشه هلن می دانست چند وقت دیگر نامه می رسد و باید کاری کند تا هری به او اعتماد کند برای همین از گردنبندش خواست کتاب هری پاتر ظاهر کند اما با یک تغییر .... هلن پیش عمو ورنون و خاله پتونیا رفت و گفت امروز یک کتاب خوب برای هری و دادلی گرفتم اگر شما اجازه بدهید هر روز مقداری از آن کتاب را برای هری و دادلی بخوانم عمو ورنون و خاله پتونیا با خوشحالی اعلام موافقت کردند. هری میخواست اعتراض کند اما حرفی نزد
هلن ابتدا به اتاق دادلی رفت و کتابی درباره دایناسور ها خواند. هری در اتاقش یک گوشه کز کرده بود . با خود گفت : میخواد چه داستانی برام بخونه ؟ نکنه میخواد از این طریق من رو اذیت کنه ؟ همین موقع هلن وارد اتاق شد . هلن برای هری کتابی بدون اسم خواند که شخصیت اول ناشناس بود و خانواده مشخصی نداشت
هلن ابتدا به اتاق دادلی رفت و کتابی درباره دایناسور ها خواند. هری در اتاقش یک گوشه کز کرده بود . با خود گفت : میخواد چه داستانی برام بخونه ؟ نکنه میخواد از این طریق من رو اذیت کنه ؟ همین موقع هلن وارد اتاق شد . هلن برای هری کتابی بدون اسم خواند که شخصیت اول ناشناس بود و خانواده مشخصی نداشت
هلن ابتدا به اتاق دادلی رفت . برای دادلی داستانی درباره دایناسور ها خواند و بعد به سمت اتاق هری رفت. هری میترسید چون می دانست خواهرش با چه وجدانی میخواهد او را اذیت کند. همین لحظه هلن وارد اتاق شد هری در کمال تعجب از داستان خوشش آمد ولی یک چیز او را ناراحت کرد اینکه این کتاب نه اسم داشت و نه توضیحی درباره شخصیت اصلی داشت. هلن هر روز مقداری از کتاب را می خواند. تا اینکه روز رسیدن نامه ها فرا رسید خاله پتونیا و عمو ورنون بیرون رفته بودند . هلن ساعت 6 صبح هری را بیدار کرد و به او گفت : هری برو ببین نامهای اومده ؟؟ هری وقتی رفت از تعجب خشکش زد
هری گفت : برای من و تو نامه اومده اما قبل از اینکه بخواهد نامه را بخواند هلن نامه ها رو از دست هری قاپید و نامه ها رو برد هری خیلی ناراحت بود. بعدازظهر که شد هلن به خاله پتونیا گفت: خاله پتونیا من داخل یخچال را دیدم هیچ چیزی نداشتیم من الان از شما خواهش می کنم مقداری پول به من بدید تا من و هری به مغازه برویم هری و هلن با یک مقدار از پول به لندن رفتند اما به جای این که خوراکی برای خانه بگیرند هلن او را به یک قهوه خانه برد اسم قهوه خانه پاتیل درزدار بود هلن هری را یک راست به سمت دیوار برد با کمک یک نفر دیوار به کنار رفت
هری گفت : اینجا کجاست؟ هلن گفت : اینجا کوچه دیاگونه توی راه همه چیز رو برات توضیح میدم بعد از اینکه هلن تمام چیز ها رو به هری توضیح داد هری گفت : پس یعنی من جادوگرم؟ هلن گفت : آره و الان باید بری هاگوارتز و الان نامهت رو بخون ببینم چی نیاز داریم هری نگاهی به نامه کرد و آنها را برای هلن خواند هلن گفت : ....
دوستان امیدوارم لذت برده باشید من و دوستم تمام تلاشمون رو میکنیم بهترین داستان رو به شما ارائه بدیم لطفا از ما حمایت کنید و اگه کسی گرافیست یا گرافیک کار میشناسه و ماهره و فیلم رو هم ویرایش میده بگید ممنون