خب دوستان اینم پارت ۸ 💚 و اینکه امروز ۱ دی هست که من دارم این پارتو میذارم همون روزی که دو تا پارت قبل منتشر شدن 💚 امیدوارم خوشتون بیاد 😘💚 فقط یه چیزی من احساس میکنم این روزا یکم حمایتاتون کم شده ، هم بازدیدا هم کامنتا 💔 نمیدونم..... مشکل از داستانامه ؟ لطفا تو کامنتا بگین که بدونم آیا داستانام دیگه خوب نیستن یا چیز دیگه ......
پدربزرگت : راستش قضیه برمیگرده به حدود ۲۰ سال پیش ..... من و بنگ بنگ و ( چون دوستن بهش میگه بنگ بنگ) اون ...... .. اسمش چونگ تهو عه ..... ما سه تا باهم از دانشگاه دوست بودیم ..... بعد از فارق التحصیل شدنمون میخواستیم شریکی یه شرکت بزنیم و داشتیم اونکارو هم میکردیم ولی خب ...... . بنگ بنگ : خب ما فهمیدیم که تهو داره کارای خلاف میکنه .... وقتی هم بهش گفتیم این کارارو بذار کنار اون فقط طمع کرد و چون میخواست هرچه زودتر پولدار شه .... ادامه داد و حتی سعی میکرد مارم قانع کنه که مثل اون کلاهبرداری و کارای خلاف کنیم .
پدربزرگت : خب پس ماهم شرکتو بستیم و از هم جدا شدیم و خلاصه هرکی رفت پی کار خودش . بنگ بنگ : خب میدونین بعد از اون ما دیگه تهو رو ندیدیم تا تقریبا ۳ سال پیش ..... . پدربزرگت : اون اوایل همش سعی میکرد از اموالمون بهش سهم بدیم و همش میگفت عوض شده و دیگه کارای خلاف نمیکنه ولی خب .
بنگ بنگ : خب ما قبول نکردیم .... چون که به هر حال یه آدم نمیتونه عوض شه .... از اون موقع تا الان تهو مارو با انواع چیز ها تهدید کرده که کمپانی و شرکت های سارتو ( اسم شرکت پدربزرگت سارت ،ه) بزنیم به نامش . پدربزرگت : بعدم که دید ما قبول نمیکنیم ، بازم ول کرد رفت تا الان که از شانستون دیو شمارو پیدا کرد و به تهو خبر داد و هیچی دیگه بقیشم که خودتون میدونین .
تو : ولی من متوجه نمیشم ، دیو چه ربطی به تهو داره . بنگ بنگ و پدربزرگت با هم : برادرشه ... .قیافه های شما در اون لحظه : تو : 😯🤦♀️ . نامجون : 😧🙎♂️ جین : 😐💔 تهیونگ : 😬🍃 . یونگی :😶😑💔🔪 . کوک : 🤐😮 . جیمین : 😦😶💔 . جیهوپ : 😯🍃🙄 . پدربزرگت : خب همین دیگه جریان اینه .
تو و اعضا یکم دیگه میمونین بعدش تو میری خونت و اعضا هم با بنگ بنگ میرن کمپانی ......... . شب : اعضا تو خوابگاهن و تازه شام خوردنشون تموم شده : جین رو مبل داره فیلم نگاه میکنه ، نامجون رو مبل تک نفره نشسته کتاب میخونه ، شوگا رو یه مبل تک نفره ی دیگه همینطوری لم داده ، تهیونگ داره فیلم نگاه میکنه و چیپس میخوره و دوتایی با جین همراه فیلم چیپس میخورن ، جیمین رو زمین نشسته رو یه بالش ، کوک هم جلوی جیمین رو یه بالش دیگه نشسته و دارن اونو ( یه بازی فکری کره ای ( البته نمیدونم چند نفره میشه بازی کرد شما فکر کنین دو نفره هم میشه ) بازی میکنن.
جیهوپ حموم رفته بود و داشت تو اتاق موهاشو خشک میکرد . از اتاق میاد بیرون و میاد میشینه رو مبل کنار جین . ( یه مبل چهار نفره رو فرض کنین که تهیونگ کنار نشسته ( سمت راست ) بعد جین هم وسط نشسته ، جیهوپ هم که کنار جین ، حالا روی زمین جیمین و کوکی طوری نشستن که جیمین تکیه داده به قسمت پایینیه مبل ( جلو نشسته ) ) . جیهوپ جیمین و کوکیو نگاه میکنه و میگه : چیکار میکنین . جیمین : اونو بازی میکنیم ، میخوای تو ام بیا هیونگ . جیهوپ : نه من همین فیلم نگاه میکنم هنوز آپدیت نشدم ( منظورش اینه که از حموم اومده خستس باید یکم صبر کنه سرحال شه )
همه دارن کار خودشونو میکنن که کوکی یهو بلند میشه و شروع میکنه رقصیدن و میگه : من بردم من بردم چلو کبابو من خوردم ، من بردم و من بردم چلو کبابو من خوردم ، آها آها... آها آها 😌🥳🥳🥳🕺🏻🕺🏻🕺🏻🕺🏻🕺🏻 . جیمین بلند میشه و میگه : نخیر قبول نیست تو جرزنی کردی 😟🤨. کوک : نخیرم نکردم 😌🕺🏻 . جیمین : چرا کردی 😐🔪 . و کوکی شروع میکنه دوییدن جیمین هم دنبالش .
تهیونگ که اونارو میبینه میگه : دنبال بازی ؟ منم میام 😀 . و بلند میشه و شروع میکنه دویین دنبال جیمین و کوک . (😐🤦♀️💔🥺💜🤣 ) اونا هی میان و از جلو مبل رد میشن . جین که نمیتونه درست فیلمو ببینه بلند میشه . اون سه تا رو میگیره و به زور میاره میشونه رو مبل . خودشم رو زمین رو زمین جای جیمین میشینه و میگه : از جاتون تکون بخورین میزنم بشتون خاک بره چشتون ، اه ... نمیذارن یه فیلم ببینیم 😑🔪
یکم میگذره و شوگا میگه : میگم بچه ها . همه : هوم . شوگا : میدونین انگاری احساس میکنم دلم واسه لیدیکا تنگ شده . جیهوپ : آره منم ☹.... میدونین درسته خیلی اتفاقای بدی افتاد ولی خب میشه گفت تقریبا عادت کرده بودیم پیش هم باشیم . تهیونگ : میگم یعنی از این بعد تمام ؟ ... هرکی میره پی کار خودشو دیگه همو نمیبینیم ؟ 😕💔 . نامجون : نه خب هر از گاهی همو میبینیم ولی خب بازم ... چه میدونم یه حس عجیب غریبیع آخه ما نمیدونم فکر کنم حدود یه هفته ایو باهم بودیم .... خب آدم دلش تنگ میشه 🤷♂️💔 .
جیمین : میگم راستی کسی حواسش به پنبه ای هست ؟؟؟؟ اون چیشد ؟! . جونگ کوک : ای وای راست میگی 😯😯😯😟😟😟 ... موقع فرار من با خودم آورده بودمش .... بعدشم تو ماشین گذاشتمش رو صندلی .... بعدشم یادم رفت دوباره برش دارم 🤦♂️💔😟 .... میگم خب ما چیکار کنیم به لیدیکا زنگ بزنیم ؟ . جین : آره آره نامجون زنگ بزن به لیدیکا شاید پنبه ای پیش اون باشه .
نامجون : باشه الان زنگ میزنم ........ . تو خونه ی تو : تو پنبه ایرو صدا میزنی و میگی : پنبه ای ؟ یه دقه بیا . ( تو تو هالی و پنبه ای تو اتاق بود داشت هویج میخورد . میاد پیشت . تو میگیریش بغلت و نازش میکنی . میگی : میگم پنبه ای . پنبه ای : هوم . تو : میگم تو دلت تنگ نشده ؟ . پنبه ای : برای کی ؟ . تو : برای اعضا . پنبه ای : آهان ... من که خیلی دلم تنگ شده براشون مخصوصا خرگوشی . تو : خرگوشی ؟ . پنبه ای : اوهوم .... همونی که دندوناش خرگوشی بود خیلی هم شبیه من بود .... اسمشو گذاشتم خرگوشی . تو میخندی و میگی : آخه خرگوشی چیه ، اسمش کوکیه 🤣💜 . پنبه ای : یاشه بازم من بعش میگم خرگوشی .
همینطوری دارین با پنبه ای خرف میزنین که گوشی زنگ میخوره . تو گوشی رو نگاه میکنی و میگی : اینا کارشون از حلال زاده هم گذشته .... فرشته ان فرشته . و جواب میدی و میذاری رو بلندگو : . تو : الو ...سلام نامجون چطورین؟ . نامجون : سلام لیدیکا ... همه خوبیم ممنون ..... ببخشید این موقع زنگ زدم ولی راستش ما نگران پنبه ای شدیم .... خبری ازش داری ؟ . تو لبخندی میزنی و میگی : نگران نباشین .... بابابزرگم دیروز آوردش پیشم .... تو ماشینی که باهاش اومده بودیم بود . نامجون : .............. خب دوستان این پارت هم تموم شد 💚 امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘💚 حتما تو کامنتا نظرتونو بگین . بازم میگم لطفا تو کامنتا بگین که آیا من داستانام بد شده ؟ ... راضی هستین ازم ؟ ....آخه به نظر میاد جدیدا کمتر حمایت میکنین💔 به هر حال ، خیلی دوستون دارم💜💚❤💙🧡💖🖤 بای👋