سلام خوب هستین امید وارم از داستان خوشتون بیاد نظرات فراموش نشه ♥️🍭
بعدش اون آلیس و جانی رفتن ته میز نشستن زنگ خورد از بچه ها خداحافظی کردم تو راه خونه بودم که اون ۲ تا دانش آموز جدید اومدن پیشم( منظورش آلیس و جانی ) اومدن جلوم جانی گفت مرینت ما باید یه چیزی بهت بگیم
بعد گفتن ساعت ۶ دمه پل هنر ( یجایی توی داستان )
گفتن ساعت ۶ دمه پل هنر ( یجایی توی داستان)
بعد رفتن منم برام ۱۰۰۰ تا سوال پیش اومد
بعد رفتم خونه به پدر و مادرم سلام کردم و رفتم تو اتاقم به تیکی گفتم تیکی بنظرت با من چیکار دارن تیکی گفت نمی دونم مرینت ولی اگه میخوای بری پیششون باید قبلش مشقات رو بنویسی چون خیلی زیادن گفتم آه راست میگی تیکی خوب شد یادم انداختی
مشقام تموم شد به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت داره ۶ میشه سعری لباسم رو پوشیدم تبدیل به لیدی باگ شدم و رفتم یخرده اون بر تر پل هنر یجایه مخفی پیدا کردم رفتم تغیر شکل دادم و برگشتم به حالت عادی رفتم رو پل هنر دیدم اون ۲ هم اونجا هستن رفتم پیششون از دید جانی به آلیس گفتم خودم میرم گفت آخه مگه من می زارم دارم بعد سال ها آجی خوشگلم رو میبینم گفتم منم ولی تو بمون من میرم و ماجرا رو بهش میگم
بعد ۱ ساعت راضی شد که من برم سوار ماشین شدم و رفتم رسیدم از ماشین پیاده شدم رفتم یخرده منتظر موندم و اومد گفت سلام گفتم سلام مرینت گفت تو اسم منو از کجا میدونی گفتم میخوام بهت یه چیزی بگم گفت چی گفتم وقتی تو ۲ ساله بود برای خونه ۲ تا خدمتکار استخدام کردیم اون ۲ تا بخاطر اینکه بچه دار نمی شدن تو رو دزدیدن ما هرچه دنبالت گشتیم پیدات نکردیم تا امروز از دید مرینت وقتی ماجرا رو برام تعریف کرد گفتم داری دروغ میگی گفت نه همش راسته اشک تو چشام جم شد خیلی از این موضوع ناراحت بود نمی دونستم باید چیکار کنم دویدم سمت خونه به پدر و مادرم گفتم راسته که شما منو از خانواده لوبلانک دزدیدین سرشان رو انداختن پایین و گفتن آره بعد گفتن تو از کجا فهمیدی ماجرا رک براشون تعریف کردم گفتن مرینت ما رو ببخش گفتم اشکام رو پاک کردم و گفتم اشکال نداره اون ها هم منو بقل کردن دیدم یکی درو زد
دیدم جانی سلام کردو گفت مرینت میخوام بهت یه چیزی بگم گفتم بگو گفت مرینت ما تو پاریس زندگی میکنیم گفتم خب گفت پس فردا باید برگردی خونه مشکلی نداری گفتم نه ولی میتونم به اینجا سر بزنم گفت آره مشکلی نیست
امید وارم خوشتون اومده باشه
خداحافظ