رسیدیم به پارت ۴ این داستان
یکهو پیچا آرمادیلون رو می بینه که داره میاد به سمتشون : به دنیای گروه شب نقاب خوش اومدین - دنیای گروه شب نقاب ؟
کمند : یعنی ما هم دنیا داریم ؟ آرمادیلون آره منم افتادم توی این چاله و همه چیز رو فهمیدم پیچا : این جا پر از عکس های ماست آرمادیلون : آره این یکی عکس رو نگاه کنین عکس منه
کمند : اما ما باید سریع بریم از این جا بیرون هربا : کمند راست می گه آرمادیلون : تقریبا رفتن بیرون از این جا غیر ممکنه پیچا : چرا ؟
آرمادیلون : چون یه از خدا بی خبر همین الان تنها دریچه ی کوچولویی که باقی مونده بود و ازش می شد بیرون رفت رو با خاک پر کرد . به هم که شما اومدین و پرت شدین تو . حالا این چیزا رو ول کنین بیاین این جا رو بهتون نشون بدم . این جا خیلی قشنگ و خارق العاده س
به این ترتیب اون ها شروع به راه افتادن و گشتن دور خیابان ها می شن
آرمادیلون : اینو نگاه کنین . این خونه ی منه . پیچا : این جا کس دیگه ای هم غیر از تو زنکدی می کنه ؟ آرمادیلون : اول که پرت شدم توی این چاله هیچ کس
ولی به مرور زمان هر بار که شما یه خرابکار رو شکست می دین . حسرت خرابکارا می افتن توی این چاله و تبدیل به غول های بزرگ می شن کمند : حالا راهی برای رفتن به بیرون از این چاله هست ؟
تنها یک راه هست ، اونم شکست دادن تمام غول هایی که سر راهتوننه . در همین لحظه ی غول به پیچا حمله می کنه ....
امیدوارم تا این جای داستان خوشتون اومده باشه
پارت بعدی چند روز دیگه