🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞
بعد من بلند شدم خواستم برم بالکن که ادرین دستمو گرفت و گفت مرینت من نمیخوام از دستت بدم بعد گفتم منم نمیخوام بعد ادرین بغلم کرد منم همین طور بعد گفت خوب الان چیکار کنیم گفتم نمیدونم به نظر تو اون گفت نمیدونم بعد تیکی و پلک اومدن بیرون و گفتن میخوایم تبدیل شین و یه گشت تو شهر بزنین ما گفتم اره و تبدیل شدیم و رفتیم برج ایفل من به خورشید نگاه میکردم اما کور شدم خیلی نور داشت چشمام و گرفتم ولی پاک پیچ خورد و داشتم میافتادم که کت منو گرفت و گفت وای حواستو بده گفتم باشه مرسی که گرفتیم اون گفت خواهش ♀️♂️⁉️‼️⁉️‼️‼️‼️‼️‼️⁉️⁉️⁉️‼️⁉️‼️⁉️‼️⁉️ بعد رفتیم خونه من خیلی خسته بودم که ادرین گفت مرینت یه سوال یادت میاد وقتی از بیمارستان میومدیم جلوی در بابامو دیدیم اون به تو یه چیزی گفت و تو خیلی ناراحت شدی چی گفت؟؟گفتم نمیتونم بگم گفت درست میگی یا به زور میگی گفتم نمیتونم خوب«با داد گفت»ادرین گفت باشه باشه اروم باش چی شد مگه چی گفتم خوب بگو چی میشه گفتم آه گفت که تو ارزه ی قهرمان بودن و نداری و نداشتی تو چیزی قیر از یه بچه نیستی که حتی نمیتونی روی پای خودت وایستس«بازم باد گفت»ادرین گفت مرینت واقعا اینارو گفت الان بهش نشون میدم صبر کن و دات میرفت که دستشو گرفتم و گفتم نه نه نه اصلا نرو اصلا با بابات ک..ا..ری نداشته باش گفت باشه با هم رفتیم تو بالکن من سرم و گذاشتم روی شونه ی ادرین اون هم منو بغل کرد و دستم و گرفت و گفت مرینت خیلی دوست دارم هیچوقت ولم نکن گفتم باشه تو هم همینطور بعد هم دیگه رو ول کردیم من به ماه زل زده بودم که ادرین اومد سمتم و صورت به صورت شدیم و همو ب*و*س*ی*د*ی*م که یهو........
من سرم گیج رفت و افتادم زمین سرم خیلی درد میکرد با دستم سرم و گرفتم ادرین گفت مرینت مرینت چی شد خوبی گفتم نه سرم درد میکنه گفت باید بریم بیمارستان گفتم نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نمیخواد اصلا نمیخواد من خوبم و رفتم روی تختم نشستم که ادرین برام آب آورد ازش تشکر کردم و آب و خوردم 🌊بعد به ادرین گفتم راستی تو الان نباید خونه باشی ساعت ۱۲ شب 🌃 گفت نمیدونم خیلی از دستش عصبانیم گفتم میخوای شب اینجا بمونی گفت باشه راستی مامان و بابای تو کجان گفتم اونا تا ۹ ماه رفتن چین گفت آهان بعد خوابیدیم........
صبح پاشدم صبحونه خوردیم و رفتیم بالا خواستم برم بالکن درو باز کردم دیدم داره برف ❄️❄️☃️⛄🏔️🌡️میاد دمای هوا بالا بود خیلی سرد بود🥶🥶🥶🥶🥶 و سریع درو بستم داشتم یخ میزدم ادرین گفت داره برف ❄️☃️⛄🏔️ 🌡️ میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قیافهی ادرین 😳 قیافه ی من 😐گفتم اره اونم وسط بهار🌞🌺🌸🏵️🌻🌼💐💮🌹🌷🥀🌈خیلی عجیب بود که ادرین گفت.......
خوب حالا که برف ❄️☃️⛄🏔️ میاد میخوای بریم برف ❄️☃️⛄🏔️ بازی گفتم باشه و لباس گرم پوشیدیم و رفتیم من یه گوله درست کردم و زدم تو گیج کاه ادرین و افتاد و گفت آخخ پس اینجوریه بعد. یه گوله ی خیلی بزرگرو انداخت روم بعد با هم یه آدم برفی ☃️☃️☃️ساختیم و رفتیم خونه بعد با هم گفتیم و خندیدیم 😂😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 اینطوری بعد باهم بازی فکری کردیم🎮🎲🎮🎮🎲🎲🎲......
بعد که بازی تموم شد ادرین گفت خوب الان چیکار کنیم گفتم نمیدونم همه ی کار هارو کردیم آشپزی بلدی؟؟گفت اره کم و بیش و بعد باهم شروع به آشپزی کردن کردیم و غذا رو هم سوزوندیم بعد که تموم شد ما خیلی خسته شدیم و رفتیم بالا بعد ادرین گفت مرینت من باورم نمیشه که تمام مدت تو لیدی باگی قیافهی ادرین🙄😐 قیافه ی من 😐😶 بعد گفتم منم که تو کت نوار باشی چون اصلا بهت نمیخوره گفت واقعا گفتم ااااره گفت یعنی اصلا امکان نداشت حدس بزنی گفتم نه نه نه نه نه نه حتی یه ذره هم گفت ولی من روی تو شک داشتم که یهو من از حال رفتم..........
ادرین:داشتیم با مرینت حرف میزدیم که از حال رفت من سریع گذاشتمش روی تختم آب آوردم و بهش دادم «تو حالت خواب»بعد ۵ دقیقه بیدار شد به مرینت گفتم مرینت تو جدیداً خیلی داری از حال میری اتفاقی افتاده گفت نه نه نه هیچی نیست من خوبم گفتم مرینت تو یه چیزیت شده گفت نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه هیچیم نشده من خوبم «باعصبانیت گفت» که یهو........
خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌸🌺🌺🌸🌺🌺🌸🌺🌺🌸🌺🌺🌸🌸
لطفاً نظر بدین که خوشتون اومده یا نه 🌸💮🌺🌼🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌼💮🌼🌸💮🌼🌸🌺💮🌼🌸🌺💮🌻🌸🌺🐾💮🌸🌺🌼💮🌸🌺🌼💮🌸🌺
اگه کم بود یا غلط املایی داشتم ببخشید 🌸🌺🌼💮🌸🌺🌼💮🌸🌺🌼💮
بای👋👋👋👋👋👋👋👋👋