امیدوارم خوشتون بیاد
از زبان مرینت: صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون رفتم داخل گوشی بعد نیم ساعت پاشدم تا برم صبحانه رو آماده کنم بعد از آماده کردن رفتم در اتاق جسیکا رو زدم و رفتم داخل بیدار بود مرینت: جسیکا بیا صبحانه جسیکا: اومدم بعد بلند شد امد بعد رفتم در اتاق رونیکا و جسیکا هم رفت در اتاق سلینا در زدم اما جواب نداد رفتم داخل دیدم خوابه صداش زدم اما بیدار
نشد یک فکری به ذهنم رسید رفتم بیرون و دیدم جسیکا هم اومد مرینت: بیدار شد؟؟؟ جسیکا. نه مرینت. من یک فکری دارم نقشه رو بهش گفتم و یک لبخند شیطانی زدم بعد رفتیم یک لیوان آب برداشتیم رفتیم بالا سر رونیکا آب رو ریختیم روش یهو از خواب پرید رونیکا. سیل اومده همه فرار کنید که یهو چشمش به من جسیکا افتاد که از خنده داشتیم زمین و گاز میزدیم
رونیکا. ای درد بعدا تلافی میکنم مرینت. حالا اگه تونستی بکن الانم پاشو لباساتو عوض کن بیا صبحانه و بعد از اتاق رفتیم بیرون و رفتیم سمت اتق سلینا و یک سطل آب هم بردیم و رفتیم داخل و میز آرایش رو بردیم جای در و سطل آب رو گذاشتیم بالا ی در و صندلی رو گذاشتیم سر جاش رفتیم بالا سر سلینا با شیپور در گوشش داد زدیم یهو از خواب پرید مثل جن زده ها بعد بعد دو دقیقه به خودش اومد و با اخم به ما نگاه کرد و از جاش پاشد به سمت در رفت
تمام با اولین لایک و کامنت بعدی رو میزارم
بای بای
عالی عالی عالی پارت بعدی هم بی زحمت بزار خیلی خوبه داستانت عالیه
پارت بعد به زودی میزارم