بیلی ایلیش
یه روزی من و دوست مگی تو پارک بودیم که یهو یه دختری اومد گفت: نگاه بیلی ایلیش اونجاست
ما رفتیم سمت بیلی دیدم رفته و بیلی و دنبال کردیم و گفت این شماره من برای سلیفی زنگ بزن تو همین مارک بیام با تون سلفی بگیرم من الان باید بدم کنسرت ببخشید
فردا دوستم اومد خونمون و با زنگ زدیم به بیلی و گفت: بچه ها دیگه نمیایم پارک بجاش کل روز و باهم دیگه هستیم
و ما رفتیم بیرون که مامان دوستم زنگ زد و گفت : مگی تو این وقت شب کجایی بیلی گوشیه مگی رو برداشت و گفت : سلام من بیلی ایلیش هستم من دوست مگی هست ما بیرون هستیم نگارن نباشید جاش این خوبه پیشه منه
و مامان مگی خیالش راحت و ما رفتیم خونه بیلی خوابیدیم صبح شد و رفتیم استودیو و اونجا بیلی اهنگ میخوند و ما خیلی استوری گرفتیم 🤣
و با بیلی رفتیم کنسرت کلا روزی خوبی داشتیم سگ بیلی مریض شد و رفتیم دکتر و بعد بهش دارو داد و ما رفتیم خونه بیلی بیلی گفت : بچه ها بریم رستوران ما هم گفتیم : ارهههه و ما رفتیم که دیدیم فنای بیلی رو سرش هستن
و بیلی گفت : بچه ها شما برین خونه بعد من میام دنبالتون و ما رفتیم و بیلی اومد دنبالمون گفت: بچه شما امشب برین خونه هاتون صبح بیان دوباره
و برادر بیلی زنگ زد گفت: بچه ها امروز نمیتونم بریم شب بیان بریم سینما گفتیم :چی گفت : شب میریم سینما گفتیم باشه
مامانه مگی زنگ زد و گفت ما امروز از کالیفورنیا میخوایم بریم گفتم چرا گفت : مگی دیگه باید بره دانشگاه من گفتم: اوک گفتم من و بیلی تا فرودگاه با مگی میایم
خوشت اومد کامنت بزار🤗🥑💚