دوستان این هم قسمت ۵ دوست دارم که خواسته بودید ......
وی سر تا پایش یخ زده بود ؛ تا من او را دیدم ، برای اینکه روی زمین نیفتد ، دست هایش را دور گردنم حلقه کردم .عجیب بود ؛ داشت لبخند میزد . به طور دلسوزانه ای و با یک شوک بزرک ، او را روی مبل کنار شوفاژ نشاندم و گفتم : اینجا بمون تا برات یه قهوه ی گرم بیارم .. ناگهان آستین من را کشید و گفت : چرا ؟؟؟؟؟
گفتم : چی منظورت چیه ¿¿ گفت : چرا اینطوری منو ول کردی ؟ مگه منو دوست نداشتی ؟ پس چرا.....پس چرا.... من حرفش را قطع کردم و گفتم : وی به خاطر خودت این کار رو کردم .در ضمن تو شراب خوردی و حالت خوش نیست .....
وی به حرفم اعتنا نکرد و از روی مبل پایین افتاد و زار زار تشک ریخت ..من که داشتم او را تماشا میکردم ، چون نتوانستم خود را کنترل کنم زدم زیر گریه و گفتم : بلند شو وی ! تو نباید پای من بیفتی ! دوستان وی که شاهد ماجرا بودند ، آمدند و وی را روی مبل نشاندند ...
چند دقیقه گذشت .همانجا نشسته بودیم . وی به من زل زده بود و من به وی . ناخودآگاه سرم را پایین آوردم . ناگهان صدای زنگ در به صدا آمد ؛ شوگا به یکی از خدمتکار هایش گفت که برود و در را باز کند . خدمتکار تا در را باز کرد ، بلند جیغ کشید ...!!
ناگهان چند مرد بدون اجازه وارد سالن شدند . وی گفت : شما ها اینجا چیکار میکنید ؟ یکی از آن مرد ها گفت : مادرتان گفتند شما را هر طور شده به خونه برگردانیم .بعد از دست های وی گرفتند و میخواستند بروند که من سر راهشان ایستادم و گفتم : نه !!!
و گفتم : بهش چی کار دارید ؟ مگه اون ارباب شما نیست ؟ ولی آنها با بی توجهی من را پس زدند با صدای بلند گفتم : وی ....وی..... وی هم پشت سر هم میخواست خودش را از چنگ آنها بیرون بکشد . ولی نمیتوانست و من را صدا میزد .حتی دوستانش هم تلاش کردند که به وی کمک کنند ولی نتوانستند . چندین ساعت گذشت و هنوز احساس میکردم صدای او را میشنوم
ناگهان چیزی انگار کنار در ورودی میدرخشید . جلوتر که رفتم ، دیدم گوشواره ای بود . خیلی آشنا به نظر میرسید ؛ یادم آمد ، آن گوشواره ی وی بود . همان روز اولی که دیده بودم اش . آن را برداشتم و در خود شکستم ...
گوشواره که برداشتم ، بی اختیار با چشم هایی پر از اشک پیش دوستانش رفتم و و زانو زدم و گفتم : خواهش میکنم کمکم کنید .... خواهش میکنم ... دوستانش نگاهی به من و بعد نگاهی به یکدیگر کردند و سرشان را به نشانه تایید تکان دادند ..
گفتم : پس بریم . سوار ماشین شدیم و به سوی خانه ی وی رفتیم . به خانه اش که رسیدیم ، زنگ در خانه اش را زدم و خود را به در چسباندم ؛ و آرزو کردم که وی در را باز کند ...
ناگهان در باز شد و من روی زمین افتادم . دیدم کسی که در را باز کرده وی هست .زود بلند شدم و گفتم : حالت خوبه ؟ ولی او با بی احساسی من را پس زد ....
گفتم : وی حالت خوبه ؟ چت شده ؟ ولی وی من را از خانه اش با بی احساسی بیرون کرد . خواستم گوشواره را به او بدم که شانه اش به من خورد و گوشواره از دستم افتاد و زیر پا های وی خرد شد...
عزیزان لطفا منتظر تست بعدی باشید . لطفا به من بگید که کدوم عضو بی تی اس رو دوست دارید . ممنون 😘