اولین داستانمه 😐
امروز مثل هر سال به جنگل رفتم به درختم سلام کردم و نشستم اون صندلی اون منظره همیشه برام دل انگیز بود هیچ وقت برام تکراری نمیشد و همیشه قشنگ بود.نشسته بودم گیتارم رو برداشتم و شروع به نواختن کردم یه اهنگ ملایم خیلی زیبا وقتی اهنگ میزدم چشمامو بسته بودم و صداش کردم «تیناااااااا» صدام پژواک داد و وقتی قطع شد دیدمش نشسته بود پیشم و بهم سلام کرد جواب دادم و دستشو گرفتم - دلم برات تنگ شده بود 🤗 + منم. بیا بریم بیا بریم
اون یه گرگه گرگی که انسان شده گرگی که خیلی تنهاست فقط میتونه با یک نفر حرف بزنه اونم تیناست دوستی که فقط با اون راحته فقط اون رازش رو میدونه و ازش خبر داره ولی...... اون هم فقط سالی یک بار توی روز تولدش ببینه وقتی ماه کامله توی جنگل و زیر نور مهتاب اونو صدا میکنه
وقتی بدنیا اومد مادرش رو از دست داد.چون چشمانی عجیب داشت بهش میگفتن شاهزاده نفرین شده اون رو تبعید کردن اون چشمانی ارغوانی با نیروی ماورایی داشت.اون یه فرشته بود با دل مهربون اما چشماش کاری کرده بود که اون رو عذاب میداد هیچ دوستی نداشت هیچ کس دوسس نداشت وقتی ۱۵ سالش بود پدرش امپراطور مرد و اون جا نشین بود اما تمام ملت ازش متنفر بودن چون وقتی بهشون حمله شد فقط اون موند امپراطور و ملکه جدیدش هم بودن اما کشته شدن و اون.... فقط اون زنده موند
امروز برای بار هزارم رفتم جنگل تینا رو صدا زدم نمیتونم نمیتونم زندگی کنم 😭اونم میخواد بره من یه ادم بی مصرفی هستم اما ۱۵۰۰ سال عمر کردم ولی ..............
میدونم قشنگ نیست راهنماییم کنید که چه کنم قشنگ بشه 🥺😜
ناظر جان خدا منتشر کننده گان را جوج دارد 🥺
خیلی خوب بود همزادم😐🤝
😂😂😂😂😂ولم نمیکنی تو همزادم دوشت دارم به مولا با اینکه کلوچه ای همیشه در قلبه منی 🤝💔😐
تا اینجا که فعلا که خوبه ^_^ ❤