خب سیلام درخواست هاتون برای پارت دوم زیاد بود منم زود گذاشتم 💜💞 ولی قبلش اب قند کنارتون باشه🚶🏻♀️🙌😴
بعد از اینکه شیر موز هارو خوردی بهم گفتن اسمت چیه گفتم ا/ت (اسم خودتون فرض کنین) گفتن چه ارمی کیوتی ذهنم : عررررر چسممیندث۲خعرعخرثخ۶ل۹۶فلث🤒🤒🤒بعد یکدفعه یکی از خدمت کارا اومد گفت تا چند دقیقه دیگه کنسرت شروع میشه لطفاً زود تر اماده شید
از زبان نامجون خدمتکار اومد گفت کنسرت الاناست ک شروع شه میخواستم برم اماده شم 🚶🏻♀️ولی دلم نمیومد اون دختر تنها بزارم ولی ولی گفتم من باید برم ذهن نامجون:اگه تنهاش بزارم شاید ناراحت شه پس با خودم میبرمش 😕ولی وقتی دیدم که یه حالت کیوتی نگام کرد دلم نیومد برم مجبور شدم بقلش کردم و گذاشتمش روی صندلی کنار صحنه اجرا😴😭
از زبان من : اون منو گذاشت روی صندلی تعجب کردم ولی بهم گفت همینجا بشین جایی نرو هرچی خواستی یا دردی داشتی به خدمتکار بگو برات زیرا رو در وایسی نداشته باشه 😝 کنسرت شروع شد اول اهنگ دینامیت خوندن نامجون همش زیر چشمی نگام میکرد 👀 از زبان نامجون👄: اون مظلوم اونجا نشسته بود🤒
و داشت اروم اروم گریه میکرد و با اهنگ میخوند و یکم با دستاش بازی بازی میکرد که یهو رفتم تو فکر که چجوری ازش معذرت بخوام🙄 که یکدفعه انگار زمان متوقف شد و حواسم پرت شد و فقط سیاهی دیدم⬛...
از زبان من::: نامجون همه حواسش پیش من بود👀👀 انگار داشت به چیزی فکر میکرد و بعضی موقع ها رقص یا اهنگ رو اشتباه میخوند 🙄 که یهو نمیدونم چیشد نامجون یهو... پاهاش شل شد و واز صحنه پرت شد پایین ارمی ها همه جیغ زدن منم که گیج شدم😞 پاشدم که برم پیشش ولی پام درد میکرد نمیتونستم راه برم افتادم و با دستام خودمو بزور بهش رسوندم🚶🏻♀️💔
تهیونگ و جین رفتن پایین که نامجون رو بیارن😭🚶🏻♀️ منم با گریه گفتم نامجونننننن نامجووون سالم بمانند😭 امبولانس اومد و نامجون برد😭💔دیدم نامجون سرش داره خون میاد داشتم😞😭 از ترس سکته میکردم همش قلبم تیر میکشید نفسم تنگ شده بود به تهبونگ گفتم منو ببرین پیش نامجون 😭 تهیونگ با گریه گفت گفت ا ا ا الان میخوایم بریم بیمارستان تو هم بیا😞🚶🏻♀️
منو سوار ماشین کردن اعضا بغضشون گرفت دیگه تحمل نکردن و گریه کردن از زبان کل اعضا ما استرس داشتیم و همش تو ذهنمون فک میکردیم نامجون رو از دست دادیم(اخه سرش خونریزی کرده و شاید باعث خونریزی مغذی شه و فراموشی بگیره)😭 تهیونگ گفت فکر بد نکنین نامجون مارو به این زودیا فراموش نمیکنه😞جین گفت :«اخه چرا باید این بلا سر نامجون اون لیدر ماعه اگ نباشه ماهم نیستیم و بلند گریه کرد🚶🏻♀️ شوگا دلداریمون داد گفت نامجون خیلی قویه با این چیزا چیزیش نمیشه 🚶🏻♀️جیمین هم یه گوشه داشت گریه میکرد کوک هم رو پای تهیونگ گریه کرد جیهوپ هم کنارم نشسته از ترس داشت میلرزید بعد دلداریش دادم و یه لبخند کیوت زد☺️💔
من گفتم تقصیر منه که اینجور من از اولشم نباید میومدم☺️💔 من باید سرم بشکنه من باید .... بعد محکم زدم تو سر خودم☺️💔 تهیونگ گفت تقصیر تو نیست تقصیر هیچکس نیست الان فقط سلامتیه نامجون مهمه☺️ بعد رسیدیم به بیمارستان از منشی پرسیدیم ما برای دیدن اقای کیم نامجون اومدیم منشی گفت بله ایشون در اتاق107هستن رفتیم اتاق صد هفت منم با پای داغونم هزار تا پله رفتم بالا تا رسیدم به اتاق وقتی رسیدم قلبم تیر کشید و سرم گیج میرفت درو باز کردم دیدم...😭💔
میدونم جای حساس کات کردم ولی بخواطر هیجانش دیگه مجبور شدم 🙄💜
خب نظرتو کامنت کن و بگو پارت سه رو بذارم🙄💜میگم داستان بعدی شاد باشه یا غمگین😍💜