خب بچه ها چون ریکشنا پاک میشه و همتون هم ریکشن دوست دارید من هر چند وقت یه بار تو نظرسنجی "پیوی بنده"تو کامنتا ریکشن مینویسم.خب آهنگ hug me از هوپی و ته رو پلی کن و بذار رو تکرار.بزن بریم.
با دقت داشت بند کفشامو گره میزد بعد بلند شد و دستاشو بهم مالید:{خب...تموم شد} سری تکون دادم:{مرسی...ولی لازم نبود} همون موقع صدای زنگ باعث شد سر هردومون به سمت ساختمون مدرسه بچرخه.قدمامون سریع تر شد . در حالی که راه میرفتیم هوسوک با نفس های بریده بریده پرسید:{تو کدوم کلاسی؟} آروم جواب دادم:{B2} لبخند درخشانی صورتشو روشن کرد:{منم همینطور.میشه با هم دوست باشیم نه؟}سرمو محکم بالا پایین بردم:{باشه حتما}
لبخندی به پهنای صورت زد:{مرسی.تو دختر خوبی هستی}لبخند متقابلی زدم:{تو هم پسر خوبی به نظر میرسی} وارد کلاس شدیم و من رفتم سر جام کنار هه مین نشستم هوسوک هم کنار کلاس وایساد که معلم معرفیش کنه. هه مین سری از تاسف تکون داد:{هنوز پاشو تو مدرسه نذاشته باهاش دوست شدی؟انقد زود به آدما اعتماد نکن} پشت چشمی نازک کردم:{به تو هیچ ربطی نداره من با کی دوست میشم یا نمیشم}هه مین شونه ای بالا انداخت:{راست میگی...هر کاری میخوای بکن}
آقای لی وارد کلاس شد،کیفشو رو میزش گذاشت و جلوی تخته ایستاد:{خب بچه ها امروز یه شاگرد انتقالی داریم.پسرم لطفا خودتو معرفی کن} هوسوک با خجالت کنار آقای لی ایستاد:{من جانگ هوسوکم...خوشبختم} آقای لی انگار منتظر بود توضیح بیشتری بشنوه ولی وقتی سکوت هوسوکو دید ضربه ی تشویق کننده ای به پشت هوسوک زد و گفت:{خب ممنونم.مطمئنم در کنار هم لحظات خوبی خواهیم داشت...میتونی بری ته کلاس بشینی.}و به نیمکت کنار یکی از بچه زرنگا اشاره کرد.
هوسوک سری تکون داد:{باشه چشم} و رفت کنار اون پسره که اسمشو نمیدونستم نشست.تمام وقتی که آفای لی داشت در مورد فیزیک و فاصله ی دو تا شئ و جاذبه و نیوتون حرف میزد نگاه خیره م رو دایره ی بزرگی بود که آقای لی رو تخته کشیده بود و از حرفاش هیچی نمیفهمیدم تا با شنیدن اسم خودم هوشیار شدم:{خب ا/ت شی...ظاهرا انقدر درس خوندی حرفای من برات خسته کننده ست.پس میشه بیای و مسئله دومو حل کنی؟}وحشت زده به قیافه ی تمسخر آمیز آقای لی نگاه کردم.
آقای لی خنده کنان گفت:{خب...میخوای از همونجا حل کنی؟پاشو بیا پای تخته}صدای خنده های پنهانی بچه ها برام آزار دهنده بود. با قدم های کوتاه رفتم پای تخته و گچو تو دستم گرفتم و سرمو بالا گرفتم و به مسئله نگاه کردم. حجم سنگی که اندازه ش معلوم نیستو من باید چطوری پیدا کنم؟ نگاه التماس آمیزی به آقای لی کردم. همچنان صدای پچ پچ و خنده ی بچه ها رو میشنیدم. آقای لی با حالت موفقیت آمیزی گفت:{خب پس بلد نیستی؟! من حق اینو دارم که بهت منفی بدم نه؟}
که صدایی از ته کلاس باعث شد سر همه ی دانش آموزا به سمتش بره:{تقصیر اون نیست...اون داشت مدرسه رو به من نشون میداد. اگه کسی قراره منفی بگیره منم که باعث خسته شدنش شدم.} آقای لی به من نگاه کرد:{اوه ا/ت تو مدرسه رو به هوسوک نشون دادی؟!ممنونم . خب پس این زنگ هیچکس منفی نمیگیره...}با لبخند به فرشته ی نجاتم نگاه میکردم.
پارت بعد کی میاد.و
چند پارته
همین الان داشتم پارت بعدو مینوشتم😐نمد داستانای من معمولا تعداد پارتاشون زیاد نی
ببین قشنگ بود ولی اخرش باز بود💔😐😂
داستان چند پارتیه فرزندم اینم پارت دومش بود هنوزم ادامه داره😐💔
عههههه من به عنوان تک پارتی خوندمش 😐😂
😐😐
بچه ها به نظرم درست نیست داستانایی که از هیونگ لاینن انقد کم طرفدار دارن.اون تک پارتی ای که از کوکی گذاشتم اون همه بازدید ولی این...