خب دوستان اینم پارت ۸ 💜💜💜💜 امیدوارم خوشتون بیاد 😘💜 دوستان امروز ۲۷ آذره که من دارم این پارتو میذارم یعنی روزی که پارت 6 منتشر شد پس اگه الان دیر منتشر شده بدونید من دیر نذاشتم 💜 بریم سر داستان
باید کامل خاطراتو تو ذهنت بیاری پس چشماتو میبندی . نامجون : چیشد چرا چشماتو بستی ؟ . تو برای اینکه تمرکزت به هم نخوره چیزی نمیگی . جیهوپ : شششش فکر کنم داره باهاشون ارتباط برقرار میکنه .تو شروع میکنی از اون اول همه ی خاطراتو تو ذهنت مرور میکنی ........................... . الان حدود دو ساعت و نیم گذشته . دیگه میرسی به چند دقیقه قبل و خاطراتت تموم میشن . که داخل ذهنت صدای مشورت کردنشونو میشنوی .............................
( خدایان زمان ۴ تان . الیزا ، یونا ، استریت ، دانکن ، رایان و ساموئل . ( بهش سم هم میگن ) دانکن ، ساموئل و رایان پسرن سه تای دیگه دختر . ( همشون توسط خدای اصلی از بین ادما انتخواب شدن ) قدرتاشون فرقی نداره همه ی عمور مربوط به زمان دنیای فارملیتا (همین دنیایی که شما توشین) توسط اونا انجام میشه . ولی خصوصیات اخلاقیشون خیلی فرق داره . الیزا : شکاک ، سرد ، زیرک و باهوش ، به هیچکس اعتماد نداره ، همه ازش حساب میبرن ، خیلی جذابه. یونا : خوشرو ، خونگرم ، مثبت ، یکم ساده لوح ، به شدت مهربون ، زود اشکش درمیاد و احساساتیه ، قیافش خیلی کیوته. استریت : شجاع، تقریبا رهبر گروه ، کمی سخت ولی میتونه اعتماد کنه ، جدی ، به وقتش میتونه خیلی بامزه و خونگرم باشه ، هرکاری رو بگه انجام میده واقعا انجام میده یعنی قولش قوله ،خیلی خوشگله . دانکن : مرد عمل نیست ولی باهوشه ، دوست داره ایده بده ولی بقیه انجامش بدن و خودش کاری نکنه ، یه کوچولو ازخود راضی ، خوش قیافه . رایان : مرد عمله ، خلاقه ، شجاع ، یکم پررو و شیطون ، خوش قیافه . خوشتیپ . ساموئل : منفی باف، یه کوچولو ترسو ، اگه اعتمادش جلب بشه همه کار برات میکنه ، خوشتیپ و کیوت و جذاب .
صدای مشورت کردنشون : یونا : هق هق ، چقدر اذیت شدن 😭😭 . الیزا : بیخود ابغوره نگیره 😑 . ( چون به هم مرتبطین صداشون تو مغزت میاد ) ساموئل : این لیشا چقدر بده . دانکن : خب الان ما چیکار کنیم بهشون کمک کنیم یا نه ؟ . استریت : اون یه امونیکه ، به نظرم میشه بهش اعتماد کنیم . رایان : منم میگم اره . الیزا : ابدا نه ، میرن کارملیتا رو بهم میریزن میوفته گردن ما . یونا : ولی گناه دارن باید کمکشون کنیم . دانکن : پس رای میگیریم ، کیا میگن کمکشون کنیم . یونا ، استریت ، رایان و دانکن دستاشونو میبرن بالا . دانکن : خب پس دست به جمبونین باید به انجمن دنیای کاملیتا خبر بدیم . رایان : خودتم باید کمک کنی . و شروع میکنن تنظیم کردن فرکانس ها . فرستادنشون به انجمن خدایان کارملیتا .
یونا : فرکانس کی ام 367 بزنین . الیزا : منظورت ال ام 367 عه دیگه . رایان : اون برای کد وضعیت قرمزه . ساموئل : ولی ال اس 363 برای وضعیت قرمز بود ، ال ام 367 وضعیت سفیده . ( هعیی یاد کرونا افتادم همه جا قرمزه 🙁💔 ) استریت : بیخیاااال همه میدونن که ال ام 367 برای وضعیت قرمزه ، اس ای 333 برای وضعیت سفیده . خلاصه اینا همینطوری بحث میکنن . دانکن : من معتقدم باید برای وضعیت قرمز ای اس 463 رو بفرستیم . از اون ور همه کفری شدن و باهم میگن : تو یکی حرف نزن . به غیر از یونا ، اون زیادی مهربونه . تو که از این همه جر و بحث کردنشون خسته شدی تو ذهنت میگی : ببخشیدا ولی منی که امونیکم هم میدونم ، وضعیت سفید اس کی 357 عه ، ام ال 347 برای وضعیت قرمزه ، اچ ال 353 هم برای وضعیت الانه .
یونا : افرین 😍 . الیزا : اوکی فهمیدیم دانشمند 😑 . ساموئل : راست میگه هااا . رایان : چرا به فکر خودمون نرسید ؟ . استریت : افرین خودمون یادمون نبود . دانکن : ولی من بازم میگم که .. . یونا حرفشو قط میکنه و میگه : دانکننن . دانکن : باشه باشه درست گفت . خلاصه اونا فرکانسو میفرستن . انجمن خدایان کارملیتا بعد گرفتن فرکانس خدایان زمان دنیای شما به خدایان زمان دنیای کارملیتا خبر میدن و اونا هم با این یکی خدایان زمان یه دروازه درست کردن . یونا : خیلی خب____ جون دروازه ایجاد شد و دو دقه دیگه میرسه کنارت ، ما دیگه ارتباطو قط میکنیم ، خدافظ . و ارتباطتون قط میشه .
تو بلند میشی . اعضا با تعجب میان پیشت . جین : چیشد . تو ک قبول کردن . و همتون کلی خوشحال میشین . یه دروازه جلوتون ظاهر میشه. جیمین : این همون دروازه هست که تو گفتی ؟ . تو : اره ... با این میتونیم بریم به دنیای کارملیتا . به دروازه دست میزنی و تبدیل میشه به یه چیز کوچیک جعبه مانند ( مثل نخ دندون) و تو میگیری دستت . میگی : اماده شین باید بریم دنیای کارملیتا .
اول یه چیزایی میخورین . تو از لباسای اضافی ای که اورده بودی یه شلوار مشکی جذب و یه هودی گلبهی میپوشی با یه کتونی همرنگ هودیت . بقیه هم کاراشونو میکنن . تو میگی : فقط یه چیزی ، ببینین وقتی ما اونجا بریم نامرئی میشیم . کوک : وا یعنی چی نامرئی میشیم ؟ . تو : خب یعنی همین دیگه .......نامرئی میشیم ، چون که اونجا دنیای موازیه ، اونجا از همه ی ما یدونه دیگه هم هست ، قانون اینه که تو هر دنیا یدونه از ادم باشه ، اگه اونجا از ما دوتا بشه نظم همه ی دنیا های موازی به هم میریزه ، وقتی ما بریم اونجا میتونیم بقیه رو ببینیم ولی اونا نمیتونن ، چیزیم نمیتونیم لمس کنیم ، یه طوری میشه انگاری ما روحیم ، از الان گفتم که رفتیم اونجا شوکه نشین . نامجون : یعنی افسانه هم نمیتونه مارو ببینه ؟ .
تو : نه خب اون قضیش فرق داره .........من به خدایان زمان گفتم که قراره بریم کجا و میخوایم چیکار کنیم برای همین وقتی بریم اونجا افسانه و خواهرش فرزانه میتونن مارو ببینن ، وقتی ما بریم اونجا یه صفحه ی مجازی جلومون ظاهر میشه که ما باید اونو نشون افسانه بدیم ، تو اون صفحه تمام خاطرات من هست و اخرش یه پیام رمزی مخصوص از طرف خدایان زمان کارملیتا و فارملیتا هست که به افسانه اجازه میدن که گوی زمانشو به اندازه یه زمان معینی بده به ما . شوگا : هرچن مطمئنم برعکسه ولی اوکی فهمیدیم . تو: پس بریم .
تو اون چیز جعبه مانندو میندازی رو هوا دروازه باز میشه . شما میرین داخل اون دروازه و بعد یه ثانیه وقتی چشاتونو باز میکنین میبینین کلا تو یه دنیای متفاوتین . تو : بفرمایین ، اینم دنیای کارملیتا . میبینی اعضا ساکتن پس میگی : نگران نباشین اگه حرف بزنین کسی نمیشنوه . اعضا بازم حرف نمیزنن و همینطوری خشکشون زده . تو با تعجب نگاهشون میکنی که تهیونگ دستشو میاره بالا و پشت سرتو نشون میده ....................
دوستان میدونم باید سوالات 10 و 11 و 12 رو هم مینوشتم ولی تو این پارت بیشتر از اون تیه ای هم که میخواستم بنویسم نوشتم پس دیگه این پارت تموم شد .
امیدوارم راضی باشین و خوشتون اومده باشه و کم ننوشته باشم 💜 خیلی دوستون دارم و اینکه بازم ببخشید که پارتای قبلی داستانام دیر شدن ولی من الان دیگه دارم همون روزی که یه پارت جدید از داستانام منتشر میشه پارت بعدشونو میذارم پس اگه دیرشده بدنین من دارم زود میذارم 💜
حتما نظرتونو تو کامنتا بگین 💜 عاشقتونم 😘💜 بای 💜