خیلی ببخشید طول کشید و اینکه انیدوارم زود به دستون برسه الان چهار شنبه هست که من این داستان مینویسم خدا کنه به دستون برسه سریع
توی رستوران مثل همیشه داشتم کار میکردم یک دفعه دوباره اون مرده با اون گربش اومد😑 نمیدونم چرا از اونها خوشم نمیاد. سفارش گرفتم وقتی خواستم برم یکی گفت مرسی سرم برگرددنم ولی کسی نبود کاترین یک دفعه جیغ بلندی کشید رفتم توی اشپز خانه یه موش بود🐭 من همیشه موش هارو میگیرم چون من هم بلد بودم هم. از موش نمیترسیدم😁رفتم تله موش هارو بیارم یک دفعه گربه اون مرده اومد توی اشپز خانه و اون موش گرفت کاترین دوباره یه جیغ بدی کشید دیگه داشت گوشم کر میشد گفتم بسه بسه گفت وای خدا دوتا موجود کثیفففففف زدم توی سر خودم خندیدم از کار هاش
مرده اومد گفت واقعا ببخشید وقتی روبه گرفه کردم موش نبود😑 فکر کنم خوردتش😐 مرده دوباره مغذرت خواهی کرد قبل اینکه بره داد زدم دیگه گربت نیار گفت ولی گفتم ولی نداره ما اینجا نمیتونیم ای یه گربه مواظب کنیم که گقت باشه و بعد ۴ ساعت کار و کمر درد🥵 بلاخره شیفت من تمام شد داشتم میرفنم که کاترین گفت وایسا بیا امروز باهم بریم گفتم باشه سوار ماشینش شد. منم سوار شدم توی راه که داشتیم میرفتیم گفت میخواهد همه اون پول هایی که گرفته یه خونه بخره که پایینش یه مغازه باشه که بتونه اونجا کار کنه و اونجا بشه ماله خودش راحت زندگی کنه منم گفتن خب تو بزن من میام کمکت البته با پول😂
و بعد اینکه رسیدیم گفت من بیام خونه شما یا تو میای😉 گفتم من که نمیتونم بیام تو بیا گفت چرا گفتم اخ جک منتظر گفت جک کیه شیطون گفتم نه نه فکر بد نکن و خیلی بیشتر خندش گرفتم منم اب شدم رفتم تویه زمین😳 گفتم نه اون گربه هست ولی اون گوش نمیداد کیفشو برداشت اومد تویه خونه فکر کنم باور نمیکرد که اون یه گربه باشه که یک دفعه جک بدون سر صدا اومد زیر باش و خودشو میمالید به پاها به معنی دوستی ولی خب (کاترین از گربه میترسید و بگم فکر کنم ۵۰ سال دیگه هم پاشو اینجا نزاره😂) خلاصه. کاترین خیلی ترسیده بود جک هم نمیدونم نمیفهمید یا میخواست اذیتش کنه همش میرفت کنار. کاترین کم کم دیگه کاترین هم ترسش ریخت😅 و تازه دیگه مگه جک بدبخت ول میکرد همش تازش میکرد بوسش میکرد و چون که ناخون هایه کاترین بلد بود فکر کنم جک بوجوری اذیت میشد😆بدبخت دارم درکش میکنم چون هر وقت منم بغل میکنه همین هست دیگه بدبخت جک ازش گرفتم. داشتم درمرود جک براش میگفتم
که جک فکر کنم حوصلش سر رفت رفت تویه اتاق بگیره بخوابه. منم زیاداحمیت ندادم و به حرفمون ادامه دادم بعد چند ساعت شام حاضر کردم بدبخت جک هم باید گرسنه باشه رفتم بالا دیدم تویه تختم خوابیده داد زدم گفتم جکککککککک میکشمت از تختم بیا پایین. یک دفعه بیدار شد یه میو گفت سریع فرار کرد رفت تویه حال منم به تختم نگاه کردم که ببینم جقدر مو ریخته اونجا ولی هیچ موی نبود خداروشکر برای همین گذاشتم جک زنده بمونه وگرنه خفش میکردم😐 دیگه کاترین هم خداحافظی کرد رفت
چند روز گذاشت دوباره مثل همیشه دلم میخواست برم مسافرتی چیزی ولی خب نمیتونستم اخ حقوقم کم بود و زیاد پولی هم نداشتم یه دفعه میو میو جک شروع شد گفتم ارم باش بازم میو میو کرد گفتم چیه غذا میخواهی میو میوش بیشتر شد داد زدم چته چی میخواهییی رفت کنار ساعت یه میو کرد ساعت نگاه کدن وای نه ۸ بود سریع وسایلمو جمع کردم رفتم وقتی رسیدم اقا زارع منتظر بود و خمون پسری که اون روز اون گربه رو داشت و اون دختر کوچولو چشم هام بوجوری گرد شد که اون پسر که گربش گفت حتی دیر هم میاد سر کار باید اخراج بشه دختر گفت حواسش به کارش نیست گفتم چی منظورتون چیه کاترین یک دفعه پرید وسط ما گفت وایسید اون فقط امروز دیر کرده زیاد که نکرده بعدشم اون حواسش نبوده اون روز هم عصبانی بود ولی اینکار اونها قبول نمیکردن بعد یه عالمه چونه حقوق هفته قبلم و این هفته بهم دادن💵💴 و خراج شدم😢
با نامیدی داشتم به خونه برمیگشتم که وقتی در باز کردم جک با تعجب یه میو دیگه گفت مطمئن بودم گفته چرا اومدی مگه کار نداری اروم گفتم اخراج شدم و رفتم رویه مبل و شروع کردم به گریه کردن دیگع نمیدونستم باید کجا کار کنم که حقوق خوبی داشته باشن و بتونم اونجا کار کنم چون خب بعضی کار ها خیلی سخته. تویه این فکر بودم که یک وفعه متوجه شدم جک نیستش تمام خونه رو گذشتن ولی نبود فکر کنم نامرد دیده من پولی ندارن دیگه رفته😐😟 کاملا نامید بودم به خودم گفتم هیچکس نیست کمکم کنه واقعا که یک دفعه صدایه زنگ در اومد رفتن در باز کنم که
که دیدم هیچکس نیست😕 یک دفعه صدایه میو شندیم پایین رو نگاه کردم جک بود و سخ چهار تا روزنامه تویه دخنش از تو دهنش گرفنم اون روزنامه هایه کاری بود باورم نمیشد واقعا چطوری تونست بود خیلی خوشحال بودم به این نکته توجه نکردم جک با خنده اومد تو که یک دفعه یه میو تلبکارانه زد گفتم چیه یه نگاهی به در کرد در دیدم و فهمیدم یادم رفته در ببندم گفتم وای حواسم نبود در بستن. و حدقل ۴ ساعت تویه روزنامه ها دنبال کار بودم که یه جایی نزدیک خونم پیدا کردم. یه رخت شویی بود که زیاد کار سختی نبود وقتی اومدم جک بوس کنم دیدم جک روی نبل کناری دستم خوابش برده
بدبخت بلندش کردم گذاشتم رویه تخت کوچیکی که براش خریده بودم تقریبا دیگه ساعت ۱ بود که رفتم رخت شویی خانوم لیلی( خانون لیلی صاحب اونجا بود) وقتی رسیدم بهش گفتم دنبال کار میگردم و.،. گفت عالی هست منم خیلی دلم میخواست یکی بیاد کمکم گفتم حقوق چقدر میدید تویه توضعیات هات ننوشته بودید گفت اونقدری که من نیاز دارم ماله خودم یکمش برای اب و،.. بقیشم ماله تو خوشحال شدم شروع به کار کردم زیادم سخت نبود که فکرشو میکردم دیگه وقتی اومدم خونه ساعت هایه ۱۲ شب بود و تونستم بخواطر اینکه خیلی بودم کار کردم از همون روزاول یکم پول بگیرم💴😅 وقتی رسیدم دیدم جک نیست خدایا این گربه دوباره کجا رفته حواسم نبود که گرفته بود خوابید بود ولی اخ انقدر وقتی اومدم تویه اتاق 😕
دیدم بچه دوباره رویه تختم خوابید یه دادی سرش زدم گفتم جک مگه بهت نگفتم رویه تخت من نخواب یک دفعه از خواب بیدار شد یکم دلم سوخت ولی خب باید گوش میداد رفتم رویه تخت خداروشکر مو نبود و خیلی راحت ولو شدم رویه تخت هک یک دفعه حس کردم یکی کنارم خوابید یه انسان نه یه گربه پاشدم دیدم جک هست نمیدونم چرا ولی اینگار تخت سنگین شد بیخیال رویه تخت خوابیدم که گفتم این بار میتونی بخوابی بخواطر کمکی که بهم کردی خوشحال شد یه میو گفت یه جوری خودشو به من مالید که اینگار مامانش هستم
گفتم بسه پرو نشو بعدش چشم هام بستم و و کم کم خوابم برد وقتی من بیدا میشم اصلا حال ندارم چشم هام باز کنم یکم تویه تخت میمیونم که سرحال شم و بعد چشم هام باز کنم وقتی بیدار شدم حس کردم یکی روم هست برای همین سریع بیدار شدم و بلند شدم بگو بدبخت جک روم خواب بود بیچاره رو بیدار کردم ولی نمیدونم چرا حس کردم یه انسان روم هست😐😕 بیدار شدم دیگه بدبخت جک هم که از اون گربه ای هایی هست که وقتی بیدار شدن دیگه بیدار شدن و راه برگشتی نیست بدبخت بیچاره رفتم سرکار حواسم نبود اشتباهی رفتم رستوران یک دفعه قبل اینکه برم تو یادم اومد که اخراج شدم و برگشتم سمت رخت شوویی خانوم لیلی و کار کردن دیگه مجبور بودم تو ۹ اونجا باشم البته خوبی این بود که دو روز یک بار پولم میگرفتم نه یک ماه یک بار