سلام اینم پارت 4 این قسمت طولانی هست 😘 امیدوارم خوشتون بیاد 😊 سپاس دوباره از دختر خاله هایم خب دیگه بریم سراغ داستان😄💖 ( یه چیزی این پارت همش به صورت نوشتاری هست به جز گزینه ها اما اگه خوشتان نیامد بگید مثل همون دفعه های قبل بنویسم 😇 )
گفتم : ما پشت اون تابلو رو گشتیم ؟ گفت : هنوز نه . من سریع به طرف تابلو رفتم ، برش داشتم . یک ... .
فضای خالی آنجا بود و یک ... نقشه . می خواستم آن را بردارم . که استاد فو گفت : صبر کن ! گفتم : برای چی ؟ دستش را روی نقشه گذاشت و خودش یک برگه برداشت و لول کرد و با نخ بست تا باز نشود . کاملا هماهنگ نقشه را برداشت و کاغذ را گذاشت .
صبر کرد انگار منتظر اتفاقی بود . حتما اگر چیزی جایش نمی گذاشت تو دردسر می افتادیم . ( نکته : اگر چیزی را هم نمی گذاشت هیچ اتفاقی نمی افتاد . استاد فو فقط کمی احتیاط کرده. ) من تابلو را سر جایش گذاشتم نقشه را باز کردیم ولی ... خالی بود !
گفتم : این عادی هست ؟ استاد فو گفت : نمی دانم . من فکر می کردم داخلش یک چیزی باید نوشته باشد . نقشه را برمی دارم اما یکهو از دستم سر می خورد و می رود به سمت شمع . من سریع می گیرمش . نگاهی بهش می اندازم
تعجب می کنم . گفتم : استاد فو نقشه بالای شمع طرح دار شده ! استاد فو به طرف من می آید. گفت : چی ؟ نقشه را بالای شمع می گیرم طرحی روش نمایان می شود . نقشه را روی زمین می گذارم و اون طرح می رود . ادامه می دهم می بینید استاد فو . گفت : اوه خدای من این نقشه با ...
جوهر نامرئی نوشته شده ! وقتی نور زیر نقشه باشد طرحش معلوم میشود ! استاد فو نقشه را از دست من می گیرد و بالای شمع می گیرد کمی به آن نگاه می کند و می گوید : ما باید به انتهای نیویورک برویم . آن جا یک جنگل است و یک معبد پنهانی زیرش . من می خواهم با گوشی ام بلیت برای نیویورک بگیرم که می بینم ...
رزیتا ۱۶ بار زنگ زده است 😂😲 . گفتم : ببخشید استاد فو باید به دوستم زنگ بزنم . گفت : باشد . به رزیتا زنگ می زنم . سریع جواب می دهد و با نگرانی می پرسد : کجایی آدرین 😲 درسته من مثل مادرت نیستم ولی نگرانت میشوم . بلاخره تو دوستم هستی و ... حالا بیخیال الان کجا هستی ؟ حالت خوبه ؟
گفتم : ببخشید من ... من دلم برای ... برای رود سن تنگ شده بود . آمدم اونجا ( چون رود سن نزدیک خانه استاد فو است ) و اینکه من می خوام با یکی از دوستام بروم نیویورک اشکال که ندارد ؟ با ناراحتی گفت : باشه ولی کی بر میگردی ؟ به استاد فو نگاه می کنم و یواشکی گفتم : کی برمی گردیم ؟ گفت: ۳ روز دیگه من به رزیتا گفتم : ۳ روز دیگه . زیاد طول نمی کشه . رزیتا که انگار مشکوک شده است ، چون گفت : حالا دلیل رفتن ات چی هست ؟
گفتم : ... اممم ... راستش ... اممم ... از من خواستن به عنوان مدل برم 😁 رزیتا که مشکوک تر شده گفت : آهان و قضیه دوستت چی هست ؟ من من می کنم اممم ... اون طراحم است . رزیتا کمی قانع می شود : باشه ...خب پس زود برگردی ها راستی کی حرکت میکنید ؟ گفتم : راستش هنوز بلیت نگرفتم . ولی هروقت گرفتم بهت می گویم . گفت : باشه ببخشید انقدر ازت سوال می کنم آخه به پدرت قول دادم که حسابی مراقبت باشم ( اگه قول نمی داد که اصلا اجازه نداشت پاش رو بذاره تو خونه آدرین 😐😂 ) حالا مهم نیست بیا که باید لباس هایت را جمع کنی . من راننده را می فرستم ، که بیاد دنبالت . گفتی پیش رود سن هستی ؟ گفتم : آره آره همون جا هستم ، ممنون . گفت : خواهش می کنم . خداحافظ .
گفتم : خداحافظ و به استاد فو نگاه می کنم که لبخند زده . گفتم : خب بریم سراغ بلیت گرفتن . گفت : صبر کن لیدی باگ رو الان دارن چیکار می کنند ؟ من درحال بلیت گرفتن هستم و یک بلیت برای فردا می گیرم و بعد گفتم : مثل بقیه زیر خاک میره دیگه ( راستش من از این مرده بازی ها خوشم نمیاد 😕 منظورم این نیست که می ترسم نگرانم تستچی قبول نکنه 😔 ) . استاد فو فریاد می زند : این وحشتناک است . حتی اگر ما اون معبد و اون نگهبان را پیدا کنیم ، نمی توانیم لیدی باگ رو زنده کنیم چون اون زیر خاک هست و وقتی زنده بشه نمی تونه نفس بکشه و دوباره می میره 😲. گفتم : وای نه ! نگران نباشید. من مرینت رو سالم و سلامت میارم اینجا . با تعجب می پرسد : تو اسمش را می دانی ؟ گفتم : قبل از اینکه این اتفاق ها بیفته ازم خواستن معجزه گرش رو بردارم و فهمیدم . اما نگران نباشید. اون الان یک لباس مثل لباس اصلی خودش را دارد و راستی من بلیت برای فردا گرفتم . گفت : باشه ولی راننده ات چی ؟ گفتم : نگران نباشید یه کاری اش می کنم 😁 و بعد از خانه استاد فو خارج می شوم و سریع می روم به جایی که مرینت هست . مرینت در همان جایی هست که خیلی سرده ( اسم این رو هم می دانم ها ولی خب گفتم که از اینجور چیز ها خوشم نمیاد 😑 ) می گویم : لطفا اون رو بیارین بیرون من نمی خوام اون رو کامل از دست بدم . کسی کاری انجام نمی دهد . من که ناراحت هستم می گم : پنجه برنده و در را پودر می کنم و می روم همان جایی که خیلی سرده ( اسمش را بذاریم س . ه ) ، آنجا خیلی سرد است ولی باید تحمل کنم . مرینت را پیدا می کنم . بغلش می کنم و دارم به در نزدیک می شوم که یهو بیهوش می شوم یک دقیقه بعد بلند می شوم و می بینم بیرون س. ه هستم ( ببخشید اگر بیشتر از این بیهوش می ماند هویتش را می فهمیدن ) .
به حلقه ام نگاه می کنم ۴ دقیقه وقت دارم . مرینت روی زمین افتاده است . سریع برش می دارم و به سمت خانه استاد فو می روم . از استاد فو می خواهم که او مرینت را نگه دارد . استاد فو گفت : باشه ولی باید عجله کنی راننده ات داره نزدیک میشود . از پنجره به بیرون نگاه می کنم . درست می گوید با یک پرش می روم کنار رود سن و گفتم : پنجه ها داخل . راننده ام می آید و کنارم می ایستد . سوار ماشین می شوم ، رزیتا هم آن جا هست ! تعجب می کنم . اما گفتم : سلام تو اینجا چی کار می کنی ؟ گفت : می خواستم مطمئن شم حالت خوب هست . امروز خیلی ناراحت و افسرده بودی . گفتم : نه فقط همانطور که گفتم دلم برای رود سن تنگ شده بود . ولی الان خوبم . گفت : خب بلیت گرفتی ؟ گفتم : آره برای فردا گرفتم . گفت : فردا ! باشه پس باید سریع تر بریم تا بتوانی وسایل را جمع کنی . گفتم : زیاد وسیله نمی خواهم خودم وسایلم رو جمع می کنم گفتم : ... .
خب تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😇
با 5 نظر بعدی رو می ذارم 😘 خداحافظ تا پارت بعد 🙋💖💗💞💕❤