سلام بچه ها این اولین تستمه لطفا نظر فراموش نشه اگه هم اشکالی داشت بگید💜💜💜
روز اول دانشگاه بود من رفتم حموم و بعدش اومدم بیرون(شما از 12 سالگی در کره ی جنوبی زندگی میکنید) لباسامو پوشیدم گوشیمو برداشتم یکم عطر زدم و خلاصه زدم بیرون شروع به راه رفتن کردم که یهو یکی بهم خوردو کیفم و گوشیم افتاد اون مرده خیلی عجیب بود ماسک و کلاه داشت یکم ترسیدم.. اون گفت ببخشید و رفت. رفتم تو دانشگاه توی سالن نشستم کلی آدم اونجا بود که یهو دوست چندین سالمو دیدم خیلی شوکه شدم خیلی زیبا شده بود اسمش یون هورا بود(از اینجا یون هورا رو یون صدا میکنیم) یون:سلام ا/ت چطوری شناختی؟؟؟ گفتم آره شناختم... 😍😍😍یون :چه خبر خیلی وقته گذشته خیلی خوشگل شدی. گفتم مرسی تو هم... بعد دیدم یکی کنارم نشست دیدم همون پسرست که صبح بهم خورد
همون پسرست که صبح بهم خورد با خودم گفتم نکنه منو تعقيب میکنه🤐🤐🤐🤐یون :سلام تهیونگ.. اون گفت :سلام نونا تعجب کردم گفتم:ش ش شما چطوری همو میشناسین یون:تو کلاس تقویتی با هم دوست شدیم. در گوش یون گفتم چرا ماسک و کلاه زده.؟ یون:آدتشه همینجوریه. گفتم آها سلام تهیونگ خوشبختم من ا/ت هستم. گفت :خوشبختم
آقای لی گفت:(آقای لی معلم شما هستن) بچه ها باهاتون صحبت داشتم. اون صحبتشو کرد زنگ خورد و من رفتم کتاب خونه. آه این تهیونگ که دوباره اینجاس
رفتم تو اتاق بهش محل نزاشتم. رفتم کتاب مورد علاقم بردارم دستم بهش نمیرسید گفتم ای بابا کدوم خری اینو گذاشته اون بالا. هر کاری کردم دستم بهش نرسید. هس کردم یکی پشت سرمه دیدم همون تهیونگ که داره از بالا کتابو برام میاره خیلی شکه شدم احساس خیلی بدی داشتم قلبم تند تند میزد نمیدونم چم بود (ته دلم گفتم ای خدا چرا دارم اینجوری میشم فقط بهم کتابو داد) چند دقه از اون مقه ای که تهیونگ بهم کتابو داد گذشته بود و من همونجوری جلو قفصه خشکم زده بود بعد یه دفعه به حالت آدیم برگشتم
رفتم نشستم اصلا نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم خیلی خجالت میکشیدم همینجوری شم خیلی خجالت زده بودم که یهو از دهنم پیرید:م م مم ممنون(چی گفتم ای بابا این چی بود از دهنم پرید)
رفتم تو اتاق بهش محل نزاشتم. رفتم کتاب مورد علاقم بردارم دستم بهش نمیرسید گفتم ای بابا کدوم خری اینو گذاشته اون بالا. هر کاری کردم دستم بهش نرسید. هس کردم یکی پشت سرمه دیدم همون تهیونگ که داره از بالا کتابو برام میاره خیلی شکه شدم احساس خیلی بدی داشتم قلبم تند تند میزد نمیدونم چم بود (ته دلم گفتم ای خدا چرا دارم اینجوری میشم فقط بهم کتابو داد) چند دقه از اون مقه ای که تهیونگ بهم کتابو داد گذشته بود و من همونجوری جلو قفصه خشکم زده بود بعد یه دفعه به حالت آدیم برگشتم
گفت :خواهش تو راه خونه بودم خدارو شکر میکردم دیگه امروز نمیبینمش رفتم تو خونه به مامانم سلام کردم دیدم تهیونگ اونجاست(وای این اینجا چیکار میکنه وای حالا چیکار کنم نکنه واقعا تعقیبم میکرد نه نه اون نمیتونه تعقیبم
تعقیبم کرده باشه چون زود تر از من رسیده)تا اومدم حرف بزنم مامانم گفت:ا/ت این پسر دوستمه از بوسان اومده سؤل و چند ماه پیش ما میمونه
امید وارم خوشتون اومده باشه نظر فراموش نشه 😍😍💜💜
بچه ها پارت بعد یرو هم میزارم منظزر باشید دوستون دارم 💜❤️❤️😍😍