دوستان این هم ادامه داستان ایجا میبینید که اون پسر کی هست .
مادرش گفت : وی تو دیوونه ای چطور میخوای با یه دختر فقیر دوست باشی ها ؟ مگه دختری رو که برات انتخاب کردم بده که هم پولدار هم خوشگله ها ؟؟ من تا اسم او را فهمیدم گفتم : تو اسمت وی هست ؟ وی سرش را به معنای بله تکان داد و گفت : بله .....مادرش که دید پسرش ذره ای توجه به او نمیکند گفت : اگه قرار باشه تو با این دوست بمانی مجبورم به زور با اون دختر بزارم..
وی زود نگاه تلخی به مادرش کرد و گفت : فکر نمیکنی داری یه کار سنگ دلانه انجام میدی ؟ مادرش با صدای بلند گفت : خودت خواستی خواننده بشی این درست . تو خودت خواستی به اینجا برسی . ولی من این دختر رو از تو دور می کنم و آستین من را کشید تا بیرون خانه بیندازد که.....
وی من را به سمت خود کشید و گفت : مادر تو منو بزرگ کردی ؛ اجازه ی انتخاب به من دادی ولی من اجازه نمیدم شما برام انتخاب کنید .تا چندین دقیقه آنها در خال جدل و بحث بودند . با خودم گفتم اگه بزارم و بروم هم به نفع من تموم میشه هم به نفع وی پس بین وی و مادرش رفتم و گفتم : من میروم ...
وی تا این را شنید گفت : یعنی ..یعنی تو میخوای منو ترک کنی ؟ گفتم : مجبورم دیگه نمیخوام یه بار اضافه روی شما باشم و بعد چند قدم که دور شده بودم دیدم وی روی زمین زانو زده و مادرش او را بی احساس تماشا میکند . تا آن صحنه را دیدم احساس کردم جرم بزرگی مرتکب شده ام و آنجا با غمناکی ترک کردم ...
خانه ی وی را ترک کردم و وارد خیابان شدم آنقدر غمگین بودم که کمی نمانده بود ماشینی با من برخورد کند . راننده ی ماشین از ماشین پیاده شد و گفت : خانوم شما چرا حواستون رو جمع نمی کنید ؟ فکر نمی کنید برای خودتون یا برای سرنشینان خودرو اتفاقی بیفته ؟ گفتم : ببخشید خواستم بروم که روس کت آن مرد چیزی نوشته بود . راننده گروه بی تی اس
ناگهان یکی از دوستان وی از ماشین پیاده شد و گفت : راننده چرا نمیروی؟ و به طور ناگهانی من را دید متعجب شد و گفت : خانوم سولی شما اینجا چی کار میکنید ؟ نکنه ....
گفتم درسته مجبور شدم ترکش کنم ....و بعد اشک هایی که از شدت غم دور چشم هایم حلقه زده بود را پاک کردم و گفتم : ببخشید . بیشتر از این مزاحم نمیشم .. اتفاقا یکی از دوستان دیگر وی از ماشین پیاده شد و گفت : شوگا چرا نمی ایی ؟ ولی تا من را دید متعجب شد و گفت : خانوم سولی ....... گفتم : ببخشید و خواستم بروم که هر دو آنها از من خواستند که با آنها بیایم . من هم بخاطر اسرار آنها با آنها رفتم که رفتم ...
به خانه ی شوگا که رسیدیم ؛ بدجوری سردم بود . برای همین بدون هیچ تاخیری زود رفتم و خود را به شوفاژ های با کلاس چسباندم و حسابی گرم شدم ..تا چند دقیقه که در آن حالت بودم که شوگا گفت : دوستان همه شما اینجا جمع بشید و رو به من کرد و گفت : لطفا شما هم بیایید و برامون ماجرا رو توضیح بدید . من هم آنجا رفتم و همه چیز را توضیح دادم .....
شوگا گفت : نگران نباشید ؛ هیچ چیز نمیتونه مانع دوستی تو و وی بشه ... گفتم : گاهی وقتا با خودم فکر میکنم ، عشق واقعا همین طور سخته یا ما راه رو اشتباه میرفتم ؟ عشق ساخته شد تا ما رو نابود کنه یا ما ساخته شدیم که عشق رو بکشیم ؟ چرا از دورا اینقدر هیجان انگیز بود ؟ چرا از نزدیک اینقدر غم انگیز شد ؟ مگه ته قصه ها خوبی و خوشی نبود ؟ چرا همه ما باختیم . پس کی بُرد ؟ دوستانش چیزی نگفتند و زانوی غم در بغل گرفتند ....
ناگهان وی وارد سالن شد ....!!!