خب ،، من با پارت بیستم آمدم ،، امیدوارم اینقدر صبر کرده باشین که پارت ویژه ی بیستم رو بخونید ،، قبل از شروع کردن داستان بهتون بگم به دلایلی سری ۶ داستانی که در نظر داشتم منتشر نمیشه و یه داستان دیگه به جاش پخش میشه و خیلی هیجانیه ،، ناراحت نشین ،، خب یه چیزی رو بهتون بگم قراره همه چیز رو بفهمیم اما به این معنی نیست که پارت آخره این سری یه سری طولانی هستش ،، خب زیاد گپ زدم . بریم ببینیم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
دیپر به سمت بیل حرکت میکنه و میره پیشش . دیپر : بیل..باید بیاد..بیاری...چون دنیای ذهنت داره...نابود میشه و منم...وقتم داره تموم میشه . بیل : دیپر من منظورت رو نمیفهمم . ناگهان همه جا داشت خاکستر میشد . دیپر : گوش کن بیل...تو باید هرچه زودتر منو بیاد بیاری...چون اینجا هیچی...واقعی نیست و فکر نکنم دنیایی باقی باشه نفرین شیطان جهنمی...داره همه چیز رو نابود میکنه .
بیل : اما با اومدنم ممکنه کلی بدبختی پیش بیاد ،، خودت بگو ببینم چطوری رابطم رو با برادر هام درست کنم ؟ . دیپر : سعی هیچ وقت تسلیم نشی ،، تا وقتی که نبخشنت . بیل یه امید پیدا میکنه . بیل : ممنون دیپر ،، اما من اصلا نمیدونم چطوری به یادت بیارم ؟ . ناگهان همه جا خاکستری شد و ویل و کیل و فورد و استن خیالی سیاه شدن و چشم هاشون زرد رنگ شد و میگفتن « بیل دنیای واقعی خیلی وحشتناکه ،، بیا اینجا » . دیپر : نه بیل به حرف هاشون گوش نده . یهو چشم های بیل درخشید و زیر پای بیل تبدیل به خاکستر شد ،، دیپر پرید روی بیل .
بعد دور دیپر و بیل صاعقه های آبی پخش میشه ( همون طور در این عکس پارت مشاهده می کنین ) دنیا داشت نابود میشد . دیپر : باورم نمیشه دارم اینو میگم ،، بیل من دوست دارم . ناگهان تمام خاطرات بیل از جلوی چشماش گذشت و همه چیز رو به یاد آورد ،، دنیای واقعی . میبل : دیپر چرا نمیاد ؟ . ناگهان همه جا نورانی شد که قابل دید نبود ،، بعد بیل که بغلش کرده بود ظاهر میشه . ویل : بیل ،، برگشتی .
بیل ،، دیپر رو میزاره زمین ،، ویل تا بیل رو میبینه اشک میریزه ،، و میره بغلش . ویل : داداش جون برام مهم نیست که با من چیکار کردی ،، فقط خیلی خوشحالم که برگشتی . بیل : واقعا متأسفم که تو رو داخل درونم زندانی کردم و از قدرتت استفاده کردم . ویل : مهم نیست . بیل میره پیشه دیپر . بیل : دیپر حالت خوبه ؟ . ناگهان حالت دیپر تغییر کرد . دیپر : متأسفم داداشی ،، دیپری در کار نیست . ویل : باورم نمیشه ،، کیل تو هستی . کیل : سلام به برادر آبی رنگ من ،، آره خودمم ،، کیل سایفر ،، داخل بدن این انسان حال بهم زن گیر افتادم .
میبل : کیل ،، همون داداش قرمز رنگت نیست . ویل : آره . میبل میره یغه لباس کیل رو میگیره . میبل : همین الان از دیپر خارج شو ،، تا با خشم میبل با خاک یکسانت نکردم . کیل : آخی ،، خیلی دوست دارم ،، اعصبانیتت رو ببینم . میبل خواست بزنه کیل رو خفه کنه که ویل میبل رو میگیره . میبل : بزار برم بکشمش ،، الان میکشمش . ویل : آروم باش ،، ما موضوع حل می کنیم .
یهو یه صدایی اومد که فقط ویل و کیل و بیل شنیدن ،، میبل نشنید « کیل سایفر ،، به چه جرأتی بدنه منو گرفتی ،، حسابت رو میرسم » ون روح دیپر بود . بیل : دیپر ،، خودتی . دیپر خیلی کفری بود . دیپر : آره ،، خودمم ،، خوده خودم هستم ،، آره من دیپر . ویل : آروم باش دیپر ،، میدونیم دیپری . میبل : چی میگین ؟ ،، دیپر کجاست ؟ . ویل : میبل ببخشید تو نمی تونی روح دیپر رو ببینی ،، دیپر الان پشته سرته . میبل : حیف .
دیپر : مسئله مهم اینکه ،، کیل سایفر به چه جرأتی بدنه منو گرفتی ،، حسابت رو میرسم ،، الان چند وقته که منو از بدنم جدا کردی و کلی کار های حال بهم زن باهاش کردی ،، من چطوری آروم باشم ،، دارم دیوونه میشم . کیل : تقسیر من چیه می خواستی با صورت نخوری بهم ،، تا داخل بدنت گیر نیوفتم . دیپر : کیــــل سایفــــر . بیل : وایسین ،، وایسین ،، اینجا چه خبره ؟ ،، یکی توضیح بده . ویل : من نمیدونم . میبل : من که کلا اصلا خبر ندارم درباره چی صحبت می کنین . کیل : من توضیح میدم . بیل : توضیح بده . کیل : همه چیز از ( ۲ ماه قبل ،، موقعی که دیپر با صورت به مجسمه بیل میخوره و برای چند ثانیه زمان کند میگذره
در اون چند ثانیه . کیل : بیل خدا ازت نگذره ،، حتی موقع مُردنت هم منو ول نکردی ،، میزاشتی یکم آزاد باشم ،، خدا ازت نگذره . ناگهان ا برخورد دیپر به مجسمه بیل ،، کیل از بیل جدا میشه و به بدن دیپر میره . کیل : آخه صورتم ،، وایسا ببینم ،، بدن انسانی ،، باورم نمیشه من آزاد شدم فقط انگار نمی تونم از این جسم خارج بشم . روح دیپر پیشته سره کیل بود . دیپر : آه ،، چی ؟ ،، نه ،، من دوباره روح شدم و یکی داخل جسمم ،، نهــ . کیل رو به روح دیپر میکنه . کیل : تو که دیپر پاینزی ،، باورم نمیشه ،، داخل بدن تو گیر افتادم . دیپر : بیل سایفر تو زنده بودی . کیل : بیل سایفر پدرته ،، من کیل سایفرم ،، داداشش . دیپر : بیل ،، داداش داره ،، الان بدنه منو گرفته ،، نهــــ ،، حالا چه غلطی کنم ؟ .
کیل : خب ،، الان من از جسم برادر بیخودم یعنی بیل آزاد شدم و می تونم مثله انسان ها زندگی کنم ،، ولی... دیپر : ولی چی ؟ . کیل : خیلی نگرانشم ،، اون الان داخل یه جایی گیر افتاده ،، شاید با دست دادن باهاش داداشم برگرده . دیپر : دیوونه شدی ،، این جسمه منه ،، اجازش رو نداری .کیل : حالا بدنت دسته کیه ؟ . دیپر : دسته..تو ،، ولی من اجازه نمیدم . کیل : دیر گفتی دست دادم ،، ها ؟؟ ،، چرا نمیشه ؟ . دیپر : خداروشکر . کیل : از خدات بود ،، ولی منو دسته کم نگیر ،، فعلا میریم خونتون . دیپر : می خوای چیکار کنی ؟ . کیل : دیدن یه آشنا . دیپر : ها؟؟؟؟؟ .
کیل و روح دیپر به سمت کلبه میرن . میبل : دیپر ببخشید ،، نباید اون کار رو باهات می کنم . کیل : این ( داخل ذهنش ) دختره ،، خیلی مغروره . دیپر : هی خواهر من مغرور نیست ،، صدای ذهنت رو شنیدم . میبل : دیپر من می خوام با دخترا به کنسرت جنگلی تیم سِورال تایمز برم ،، همراهم. میای ؟ . کیل : میبل ( داخل ذهنش ) خیلی رو اعصابه . دیپر : خفه شو ،، میبل بهترین خواهره دنیاست . کیل : میبل من اصلا حوصله ندارم ،، خودت برو . میبل : باشه . دیپر : هی . شب میشه و میبل میره . دیپر : می خوای چیکار کنی ؟ .
کیل : معلومه یکم مظلوم بازی و افسردگی بعد بوم ویل میاد . دیپر : ویل کیه ؟ . کیل : اونم یکی از برادر هامه ،، حالا آشنا میشی . دیپر : انگار کاره وحشتناکی انجام بدی . کیل : آره . کیل : خب من الان دیپرم ،، حالا ولش کن ،، ویل داره میاد ،، بهتره تو رو داخل بدنت زندانی کنم . دیپر : چی میگی ؟ . کیل : خداحافظ دیپر . کیل ،، دیپر رو زندانی میکنه ،، از اون ور ویل میاد . ویل : سلام من ویل سایفرم... کیل حرف های ویل رو داخل ذهنش قطع میکنه . کیل : مثله همیشه فک میزنه ،، عادتش رو ترک کنه خوبه .
بعد از کلی صحبت که در پارت ۱ بود ،، که ویل ،، کیل رو میبره پیشه مجسمه بیل . کیل : بالاخره ( داخل ذهنش ) بعد کلی ،، وِراجی های ویل . ویل : بیل داخل دنیای ذهنه خودش گیر افتاده . کیل : چی ؟؟؟ . کیل : مثله ( داخل ذهنش ) اینکه باید یکم از مظلومیت استفاده کنم . کیل میره به درخت تکیه میده و ویل رو فریب میده . ویل : خب یه راهی وجود داره ،، اما یه معأمله خطرناکه . کیل : مهم ( داخل ذهنش ) نیست ،، بدنه دیپر ،، فقط یکم مظلومیت دیگه . کیل : مهم نیست ،، می خوام عشقم رو بهش بگم . کیل : حال ( داخل ذهنش ) میده . ویل : پس روحت رو به من بفروش . کیل : روح ( داخل ذهنش ) دیپر ،، با کمال میل . ( اینجا کیل خیلی داخله ذهنش حرف میزنه ) .
ویل و کیل که جسم دیپر رو گرفته بود با هم معأمله میکنن و روح دیپر به ویل فروخته میشه ولی درون جسم دیپر که کیل الان کنترلش میکنه زندانی شده ،، بعد قیافه ی کیپر ( ترکیب کیل و دیپر ) تغییر میکنه ،، ( در پارت ۱ و ۲ هر کی خوند میدونه ) . کیل : لباسه ( داخل ذهنش ) قشنگیه ،، اما اگه قرمز بود بهتر بود . ویل : دیپر هیچ وقت از این شمشیر استفاده نکن . کیل : بچه ( داخل ذهنش ) درس میده ،، من خودم اینکارم ،، حالا بزن بریم داداش رو از اونجا بیاریم بیرون و منم از لحاظ هر چیزی آزاد بشم .
کیل وارد دنیای ذهنه بیل میشه ،، و سقوط میکنه . کیل : آخ ،، حداقل روی زمین صاف میاوردی . یهو کیل و ویل خیالی و بیل با چراغ قوه با هم روبه رو میشن . کیل : اینا ( داخل ذهنش ) یکم قیافه هاشون آشنا میزنه . کیل خیالی : من کیل سایفر و اینا برادر هام ویل و بیل هستن . کیل : بیل ،، باورم نمیشه . بعد کیل میره بغل بیل . ببل : ببخشید من شمارو میشناسم . کیل : اون ( داخل ذهنش ) منو به چشم یکی دیگه میبینه ،، و اونم یادش نمیاد ،، خب باید مثله یکم دیپر رفتارکنم و مثله کسایی که تازه باهم آشنا شدیم رفتار کنم .
و بعد از کلی ماجرا ) و این بود قضیه . دیپر : نابودت می کنم . بیل : آروم باش . کیل : حالا تو چطوری اومدی بیرون ؟ . دیپر : وقتی که بیل و بقیه اومدن تو ذهنم ،، فورد اومد پیشم و منو آزاد کرد ،، و برای اینکه بتونم کامل آزاد بشم باید از کلی بدبختی میگذشتم و الان رسیدم ،، حالا بدنه منو پس بده . یل : اگه میتونسم الان باید سریع آزاد میشدم .بعد بیل ،، کیل رو از بدن دیپر میکشه بیرون .
دیپر ذوق میکنه . دیپر : ممنون بیل . بیل : حالا برو ،، بدنت رو بگیر . دیپر : ولی... ویل : ولی چی ؟ . دیپر : ولی وقتی وارد بدنم بشم ،، دیگه شاهزاده مردگان نیستم . یهو یه دروازه باز میشه و شاهزاده مردگان ازش میاد بیرون . شاهزاده مردگان : نگران نباش دیپر ،، من هنوز پادشاه دنیای مردگان هستم ،، و اینکه من هنوز نمردم که تو نگران باشی ،، هر وقت عمرم تموم شد تو میتونی دوباره شاهزاده مردگان بشی . بعد شاهزاده مردگان میره . ویل : حالا ولی نه اما ،، برو . دیپر : باشه .
دیپر به بدنش برمیگرده . دیپر : آآآخخخ ،، کیل با بدنم چیکار کردی ؟ ،، آآآخخخ . کیل یه جوری رفتار کرد که نمیدونه ،، دیپر هم اخم کرد . بیل : دیپر بعدا ماجرا برات توضیح میدم ،، فعلا باید استراحت کنی . دیپر : باشه ،، فقط به این کیل بگو نیاد پیشم ،، بیای تبدیل به خاکسترش می کنم . کیل : باشه بابا . بیل رو به کیل میکنه . بیل : کیل چرا این کار رو کردی ؟ . کیل : چون به خودم اهمیت میدم . بیل : کیل . کیل اعصبی میشه . کیل : چون نگرانت بودم ،، فکر کردی وقتی منو از خودت جدا نکردی و خودت گم شدی من ناراحت نبودم ،، تو همیشه بهم میگفتی که خیلی خشمگینم ،، تاحالا نپرسیدی که چرا اعصبیم چون نگرانم ،، چون برام مهم هستین و دلیل اعصبانیت همین بوده و ،، الان داری منو سرزنش می کنیـــ... یهو بیل ،، کیل رو بغل میکنه ،، کیل تعجب کرده بود . بیل : منو ببخش که هیچوقت بهت اهمیت ندادم ،، لطفا منو ببخش . کیل بعد شنیدن معذرت خواهی بیل اونو محکم بغل کرد . کیل : من تو رو میبخشم .
ویل : خب ،، برادر ها بهم رسیدن ،، دیپرهم اومد و بیل حافظش رو به دست آورد ،، یعنی به آخر قصه رسیدیم ،، خیلی ممنون که همراهمون بودین . بعد بیپر ۲ یه پس کله به ویل میزنه ،، ویل گریه میکنه میره بغلش . ویل : بیپر ۲ چرا میزنی ؟ . بیپر ۲ : چون این داستان یه داستان طولانیه و به این زودیا تموم نمیشه ،، پس حرف الکی نزن . همه : هوراااا ،، نگهبان آبی ادامه داره . کیل : راستی چجوری اومدی اینجا ،، اونجا داشت نابود میشد . بیپر ۲ : با کمک چند تا دوست ،، یعنی روح کهکشان و جناب میسو سایفر . همه : باشه بابا ،، اونا خیلی باحالن . میبل میره بغله دیپر . میبل : خیلی خوشحالم برگشتی ،، ولی دیگه قهرمان بازی نکن . دیپر : باشه . نصفه شب میشه و می خوابن ،، اما ۲ نفر بیدار بودن ،، بیل بالای پشت بوم نشسته بود و دیپر اونو دید و رفت کنارش نشست .
دیپر : سلام و شب بخیر بیل . بیل : شب تو هم بخیر دیپر . دیپر : حتما به خاطر کیل که با احساساتت بازی کرد خیلی ناراحتی . بیل : آره ،، خیلی من باورم نمیشه که اون گولم زد ،، اون همیشه یه قدم از گول زدن ازم بالاتر بود ،، الان غصه میخورم ،، و اینکه الان ممکنه که دوباره دشمن هم بشیم و به من اعتماد نداشته باشیــ... دیپر میره بغل بیل . دیپر : مهم نیست می تونیم از اول شروع کنیم و اینکه من وقتی زندانی بودم صدای همه چیز رو میشنیدم و همه چیز رو میدونم ،، من ممکنه نتونم مثل کیل که دیپر من در آوردی بود رفتار نکنم ،، اما میتونیم از اول شروع کنیم ،، ۵ تایی باهم . بیل : ۵ تایی . دیپر : این دفعه میبل هم هست . بیل : قبوله ،، بهتره که زود بخوابی .
دیپر از خستگی خوابش میبره و بیل اونو بلند میکنه و میبره به اتاقش و روی تخت میزاره . بیل : شب بخیر دیپر . بیپر ۲ : خب یه مصاحبه ی کوچولو داشته باشیم با جناب بیل که الان بیدار هستن ،، سلام و شبت بخیر بیل ( شب تو هم بخیر بیپر ۲ ) لطفا بگو چقدر از اویل ماجرای نگهبان آبی راضی بودی ( خیلی خیلی خوشم اومدی ،، چون حالت طنز ،، اکشن و داستان نویسیش عالی بود ،، و من به شدّت ازش راضیم ) معلومه خودت یکی از شخصیت های اصلی هستی ( معلومه چون من از همه بهترم ) خیلی داری مغرور بازی در میاری ( آره چون من بیل سایفرم ) باشه ،، خب خوشحالم کهــ( همراه برنامه نگهبان آبی. بودین ) هی اون جمله ی منه ( اما من بیل سایفرم ،، هرکاری بخوام می کنم ) باشه ،، بیا باهم بگیم ( باشه ) . بیپر ۲ و بیل : ممنون که همراه ما. بودین ،، خداحافظ .