هلو گایز اومدیم با پارت دو
این جوری بود که روزگارم تو تنهایی میگذشت بدون این که کسی راداشته باشم راستی راستی دو کلمه باش حرف بزنم تا این که زد و شش سال پیش در صحرا حادثه ای برایم اتفاق افتاد. یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیر کاری داشتم نه مسافری تنها دست به کار شدم تنها و یکه دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی بر آیم. مسعله مرگ و زندگی بود و آبی که داشتم زورکی هفت هشت روز جواب میداد.
شب اول را هزار میل دور تر از هر آبادی به روز رساندم پرت افتاده تر از کشتی شکسته ای که وسط دریا به تخنه پاره ای چسپیده باشد پس میتوانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله آفتاب به شنیدن صدای عجیبی که گفت بی زحمت یه بره برام بکش(از خواب پریدم. ها؟ بی زحمت یه بره برام بکش.
با چشم هایی که از تعجب گرد شده بودند به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی آمد که از گشنگی یا تشنگی یا حتی وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه ای نمیبرد که هزار میل دور تر از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد
وقتی بالاخره صدام در اومد گفتم: آخه تو اینجا چی میکنی و آن وقت او خیلی آرام،مثل یک چیز خیلی جدی دوباره در آمد که: بی زحمت ی بره برام بکش
آدم وقتی تحت تاثیررازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند.
خب بچه ها امیدوارم خوشتون اومده باشه تست رو لایک کنید و کامنت و فالو فراموش نشه
خاطر نه خواطر