سلام دوستان این اولین داستان من در ژانر ترسناک است ولی پارت اول ترسناک نیست و بیشتر معرفی داستان است امیدوارم خوشتون بیاد و اگه بد بود ببخشید😊🙏 اگر از پارت اول راضی بودین پارت های بعدی رو میزارم
خانواده ی جردن قرار ست امروز به خانه ی جدیدی که در جنگل قرار دارد و متروکه است نقل مکان کنند. این خانواده سه فرزند دارد که به ترتیب از بزرگترین به کوچکترین دو دختر و یک پسر است که اسم های انها به ترتیب میا و هانی و جک است. میا پونزده ساله و هانی دوازده ساله و جک شیش ساله است. انها به خاطر بیماری تنگی نفس و کمبود اکسیژن فرزند دوم یعنی هانی مجبور شدند به جنگل که مکانی بهتر برای او است نقل مکان کنند.
وقتی که به خانه ی جدید رسیدند هرکس یک کارتون در دست داشت و به سمت در خانه حرکت میکردند. پدر خانواده جلو میرفت و بقیه پشت سر او میرفتند. ناگهان پدر در جلوی در خانه یک کلاغ مرده را دید که سر نداشت و به نظر. میرسید که یک گربه این بلا رو سر کلاغ اورده است. میا: یکی از دوستام میگفت هرجا که دیدی یک پرنده مرده است اینو بدون که قراره اتفاقات بدی برای تو بیفته😐 مادر: عزیزم بهتره دیگه با اون دوستت معاشرت نداشته باشی اینطوری واسه خودت هم بهتره 😉 پدر با پا کلاغ رو کنار زد و در خانه را باز کرد و وارد خانه شدند. بچه ها سریع به طبقه ی بالا رفتند تا اتاق های خود رو انتخاب کنند.
میا: من میخوام اتاق جدا داشته باشم تا کسی توی کارام دخالت نکنه و اتاقمو هرطور که دوس دارم بچینم.🙅 جک و هانی هم حرفی روی حرف اون نیوردن و تصمیم گرفتن که با هم دیگه دوتایی توی ی اتاق باشن. و بعد سه تایی با همدیگه به قسمت های مختلف خونه رفتن تا بتونن با خونه جدید اشنا بشن. جک : اینجا خیلیییی بزرگه جون میده واسه قایم موشک😃👌 هانی هم به حرف اون پوزخندی زد و گفت : فعلا که من توی قایم موشک استادم و نفر اولم و شما هیچ وقت نمیتونید جای منو پیدا کنید😝😜😎 میا: باشه حالا که اینطوره بیایید قایم موشک بازی کنیم ببینیم کی اوله و توی این کار استاده😎 میا چشم گذاشت و جک و هانی قایم شدند. هانی به سمت زیر زمین رفت و جک هم زیر شیروونی رو برای قایم شدن در نظر گرفت.
هانی داخل زیر زمین رفت اما متوجه شد که لامپ زیر زمین سوخته و نمیتواند جایی رو ببیند اما این مشکل به نفع هانی بود و کسی نمیتوانست در تاریکی او را پیدا کند. او به زیر پله های زیر زمین رفت. او یکم ترسیده بود چونکه زیر زمین کمی مخوف و ترسناک بود. همانطور که در زیر رمین مانده بود متوجه شد که د زیر زمین وسایلی وجود دارد که خیلی عجیب و غریب به نظر میومدند. هانی یک گوی شیشه ای را پیدا کرد ولی آن گوی خیلی عجیب بود درون آن یک قبر وجود داشت و وقتی آن را کوک کرد مایعی مثل خون داخل گوی پخش شد و اهنگ زیبا اما ترسناک به صدا در امد. بعد از اینکه زمان کوکش تمام شد هانی وقتی داخل آن را نگاه کرد متوجه شد که قبری که داخل گوی بود الان نیست. خیلی ترسیده بود و شوکه شد. او گوی را در سر جای قبلیش برگردوند و بدون اینکه پشت سر خود را ببیند عقب عقب رفت و ناگهان...
ناگهان او درون همان قبری افتاد که درون گوی بود و شروع به حیغ زدن کرد. و همینطور داشت خاک روی اون ریخته میشد. هانی به سختی خودش را از قبر بیرون کشید و با لباس های خاکی و با جیغ گوش خراش به سمت در رفت و از انجا بیرون رفت. مادر و پدر وقتی که صدای جیغ اونو شنیدن سریع به دنبال صدای او امدند و متوجه شدند که هانی در زیر زمین رفته بوده. نفسش بند امده بود و سریع اسپری آسم خود را از جیب بیرون اورد و در دهان خود زد. پدر و مادر سریع امدند و او را در اغوش گرفتند. هانی از ترس زبانش بند امده بود و نمیتوانست چیزی بگوید. میا وقتی صدای جیغ را شنید سریع به پایین امد. پدر: داشتین چیکار میکردین؟ هانی برای چی به زیر زمین رفته بودی؟! میا:میخواستیم قایم موشک بازی کنیم و من چشم گذاشتم و هانی و جک رفتند تا قایم شوند. هانی داشت با سختی بسیار موضوع را تعریف میکرد که یهو...
همانطور که هانی داشت جریان رو تعریف میکرد یهو صدای جیغ جک هم از زیر شیروونی بلند شد. مادر : جانی (اسم پدر خانواده جانی بود) برو بالا ببین چه بلایی سر جک اومده😐 من و میا پیش هانی هستیم. جانی وقتی به زیر شیروونی رفت دید که جک به حلقه ی داری اویزون شده و در حال خفه شدن است و سریع از جیبش تیز بری را که برای بریدن کارتون ها استفاده میکرد طناب را برید و جک پایین افتاد و از ترس از هوش رفت.
ساعاتی بعد از اینکه جک به هوش امد و هانی میتوانست حرف بزند پدر و مادر و میا از انها خواستند که تعریف کنند چه اتفاقی برایشان افتاده است. اول هانی تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده و بعد جک ماجرا رو تعریف کرد.
جک گفت : برای اینکه قایم شوم به زیر شیروونی رفتم و چونکه تاریک بود یکم ترسیدم یکم همونجا ایستادم تا ببینم که میا میتواند منو پیدا کنه یا نه همانطوری که ایستاده بودم متوجه شدم ی نوشته ای داره روی دیوار رو به رو ایم با یک چاقو هک میشه خیلی ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم بعد از اینکه هک کردن تموم شد میخواستم اونو بخونم. میا : تو که مدرسه نمیری چطوری میخواستی اونو بخونی؟😐😏 جک : انگار اون نوشته ای که روی دیوار بود صداش توی کوش من تکرار میشد و منم همون صدایی که تو گوشم می پیچید رو خوندم
اوماناما پدر: چی؟ جک:اوماناما ،همون چیزی که توی گوشم صداش می پیچید این کلمه بود میا : من که کلاس اموزش زبان رومانیایی میرم این کلمه به معنای «من را بکش» است. جک: بعد از اینکه این کلمه را گفتم متوجه شدم که طنابی داره دور. گردنم میپیچه دیگه داشتم خفه میشدم که پدر رسید و نجاتم داد😭😭😭😭 همه ی اعضای خانواده شوکه شده بودند و ترسیده بودند.
داستان تا اینجاش خوب بود؟😃 ابن پارت اول بود دوستان به زودی پارت های بعدی رو هم واستون میزارم. امیدوارم که دوست داشته باشین. خوشحال میشم که نظر بدین 😊😉