سلام دوستان. این تست درباره دختری هست که به روح، جن، خون آشاما و اِلف ها اعتقادی نداره. حالا بریم سراغ داستان.
لیسا دختری 18 ساله ای هست که تنها زندگی میکنه. از زبان لیسا: رفتم به مدرسه و مثل همیشه بچه ها تو کلاس شیطونی میکردن. وقتی معلم اومد همه ساکت شدند. کلاس که تمام شد، دیدم یکی داره منو صدا میزنه. سرم برگردوندم. دوستم مرینت بود.(من اسم کم اوردم از اسم مرینت لیدی باگ استفاده کردم). اومد پیشم و گفت که بریم باهم کافه قهوه بخوریم و منم قبول کردم.
وقتی رسیدیم مرنیت گفت لیسا میدونی چیه؟انقد دوست دارم اِلف هارو از نزدیک ببینم. من با خنده گفتم اونا که وجود ندارن. قیافه من😊😊. قیافه مرینت😐😒😒. بعد از مرینت خداحافظی کردم و همین طور که راه میرفتم، یکی منو صدا زد. سرمو که برگردوندم، یهو
یه پسر خوشتیب با چشم های آبی با موهای سبز زیبا اونجا وایساده و منو صدا میزنه. بهش گفتم جنابالی کی باشن؟ گفت من جیمین هستم میخاستم یه جیزی بهت بگم. من گفتم بنال😒. جیمین گفت لیسا تو باید.... یهو
همه چی جلوی چشام تار شد. بعد با صدای بلند گفتم: نههههه
بعد که بیدار شدم خودمو وسط یه تپه دیدم. بیشتر که دقت کردم دیدم یکی سوار بر اسب سفید داره نزدیک میشه. اون گفت:سلام.من گاندولف هستم. من با خودم گفتم که این پیرمرده کیه. گفتم سلام منم لیسا هستم. خواستم بپرسم که کجام اما دوباره همه چی جلوم تار شد.
چشامو که باز کردم تویه تخت دراز کشیده بودم. اون اتاق خیلی زیبا بود
از اتاق اومدم بیرون. اون منظره خیلی جذاب بود. یکی اومد پیشم. یکم که دقت کردم دیدم اون مرد همونی بود که تو وسط خیابون دیدمش
اومد پیشم و بهم گفت: سلام اسم من لگولاسه. (یادتون باشه من از اسم های ارباب حلقه ها استفاده کردم). من بهش گفتم:سلام اسم من لیسا اما تو اسمت جیمین نبود؟
خوب امیدوارم از تست خوشتون اومده باشه. تا پارت بعدی بای👋🏻👋🏻
خب خب......