اينم پارت اول
از زبان ا/ت: كلاس تموم شده بود، نشسته بودم و تو خيالاتم بودم كه ديدم فليكس اومد سمتم و گف: هي، بيا بريم بيرون. ا/ت: امم..باشه. رفتن بيرون، فليكس: خب من يه چن وقتيه ميخوام يچيزي بت بگم اما ازش مطمئن نبودم تا الان.. ا/ت: خب..انگار چيز مهميه، كنجكاو شدم، بگو..
فليكس: خب..من..يني، مياي باهم باشيم؟ ا/ت: ....الان اينو جدي گفتي؟!! فليكس: اوهوم، اخه چيزه..فك كردم توهم همين حسو داري. ا/ت:خب راستش حست درست بوده(: فليكس: پس يني.. ا/ت:معلومه، قبول ميكنم(:
( ١ ساعت بعد، وقت رفتن به خونه) ا/ت: داشتم وسايلامو جمع ميكردم كه سوجين و سوهو و فليكس اومدن و سوجين گف: هي، ا/ت امشب يه مهموني داريم توهم مياي؟( عكس بالا سوجين هس) فليكس: اره خوب ميشه توهم بيا ا/ت: امم..باشه فقط ادرس رو بهم بگو فليكس: خودم ميام دنبالت ا/ت: باشه، پس ميبينمت،باي بقيه: باي
شب شده بود و ا/ت اين لباسو پوشيده كه يكي از پايين بوق زد، رفت پايين و با داداشش خداحافظي كرد و مامان و باباش هم رفته بودن به يه سفر كاري. توي ماشين: فليكس: چقد خوشگل شدي. ا/ت: (خنده)..مرسي توهم خيلي خوشتيپ شدي.
رسيدن به مهموني و چون اين يه مهموني بود كه فقط همكلاسياي پايه شون بود، ال..كل داشتن و ا/ت هم مس..ت شده بود و همينجوري داشتن ميرقصيدن كه ا/ت يهو از بيحال و فليكس بردتش توي اتاق
صبح از زبان ا/ت: بيدار شدم و متوجه شدم تو اتاق خودم نيستم و يادم افتاد ديشب چه اتفاقي افتاد😈(خودتون ميدونيد ديگه) فليكس: بيدار شدي؟ ديشب اصن تو حال معموليت نبودي ا/ت: وااي الان بايد برم خونه، باورم نميشه چيكار كردم، فردا تو مدرسه ميبينمت. و لباساش و پوشيد و رف خونه(اينو بگم كه اينجا خونه فليكس بوده)، ديد كسي خونه نيس پس يكم اميدوار شد و رف تو اتاقش تا لباس خونگي بپوشه....
عالی بوددد
عالى
عالیییییییه💕 خوشم اومد منحرفانس😐🤦🏻♀️
آجی میشی
مائده ۱۲وط🌙
♥️، منم ١٥سالمه(:
اولین داستانیه که در مورد آستری کیدز هسته رو میبینم
ادامه بده مشتاقم ❤️
فالویی بفالو 😎
حتما♥️