
سلام دوستااااان😄حالتون چطوره؟؟ایندفعه خواستم یکم زودتر بذارم چون ممکنه برای یه مدتی نذارم با امتحانا و اینا...خب حالا ول کنین میخواین این قسمت هم بخونین یا نه؟؟😐پسسسسسس بزن بریییییم!😉😆😃راستی دارم قسمت های بعدی رو طبق نظراتتون مینویسم تا ب تر بشه ممنونم از ۲۷ تا نظر!رکورد نظرات من رو شکستین تبریییییک😘میخواین دوباره بشکنین؟(راستی اگه غلط املایی داشتم ببخشید خب زیادی زر زدم بریم آقا بریم😐😂)
آنچه گذشت...: لوییز میمونه خونه ی کارمن فعلانی...حالا ماجراهاشون چقد زیاده نمیدونید...خلاصه اتاق لوییز رو اماده کردن و کارمن هم ولو شد رو تخت لوییزم رفت گوشه ی گوشه ی تخت خوابید ولی........ولی وقتی بیدار شد دید لوییز خیلی نزدیکشه و.همونطور که انتظار داشتید غش کرد😑حالا فردا لوییز باید چن تا لباس باید داشته باشه دیگه....کارمن:بیا بریم خرید!😃رفتن خرید و کارمن چشمش به لباس فروشی بچه گانه افتاد و یه چن تا فکر تو عالم رویاهاش ایجاد کرد..لوییز:خب تموم! کارمن:😳چقد زود!لوییز:من مث شما ها نیستم یه ساعت برم فقط یه کلیپس بخرم😏 - هی! من از اونا نیستم😑 _ خداروشکر....😂😂(یکم طولانی شد😅)
«کارمن»:چی خدارو شکر؟ _ ام چیزه...،یعنی...چیز...خو ول کن دیگه😅 _ آره راست میگی خیلی دیرمون شده!!!😨اوه...من که دانشگاه نمیرم...😐ولی تو دیرت شدههه!!!😨😨(وات؟؟😂😂)پس بزن و بکوب رفتیم خونه و لوییز آماده شد و رفت...«لوییز»:از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در دانشگاه وقتی دیدن با ماشین کارمن اومدم همه پچ پچ کردن ولی اهمیت ندادم چون میدونستم دارن راجبش اشتباه فکر میکنن.دیدم سال هم تازه رفت سمت راهروی دانشگاه.منم رفتم پیشش گفتم:سلام بچه ها!😄سالی:سلام لوییز😊گفتم:هیچی خوبم☺سالی گفت:حال کارمن چطوره خوبه؟ _ آره...خوبه😊(بهش نگفتم بازم غش کرد😅😂😂)رفتیم سر کلاس چند دقیقه بعد معلوم اومد تو که دیدم...
دیدم جک اومده!😨😃☺جک اومد کنارم و یه مشت زدیم یعنی «سلام» بعد معلم گفت:جک دیروز مرخص شد و امروز حالش بهتر شد و اومد...اما زخمش هنوز خوب نشده و باید مراقب باشه اگه ایندفعه آسیب ببینه ممکنه بدتر بشه...و بعد درس رو شروع کرد.من با دقت کامل گوش دادم تا هم بفهمم هم بتونم توضیح بدم.زنگ خورد.با جک رفتیم بیرون و گفت:خب،از سالی شنیدم..تعریف کن ببینم خوش میگذره؟😏گفتم:آره خب...وقتی داشتم خونشون رو تعریف میکردم فکش افتاد پایین.😂😂جمع و جورش کرد و گفت:چه خبرههه؟!😐😳😵گفتم:هی راستی!تو بالاخره با سالی....گفتی از اون شنیدی حداقل تونستی...دهنمو با دستش گرفت و گفت:هیسسسسس!😐من داشتم میخندیدم و پلک پلک زدم که یعنی باشه😅😅ولم کرد گفتم:ولی حداقل یه سعی بکن زود باش!..یکم هلش دادم و گفتم:بدو
آب دهنشو قورت داد و رفت پیشش.از دور یه جوری بود(عجیب)حالا نمیدونم از دید خودشون چجوریه😂😂لوسی رو دیدم از اونور اومد و یه چن تا حرف زد آخر جک بلندشد اومد سالی هم سرش پایین بود و حرفی نزد.😐فهمیدم کلی بیچاره رو مسخره کرده😑جک گفت:سالی من....که دوید و رفت سمت سالن😐یه قدم برداشت تا بره پیشش من گرفتمش و گفتم:بذار یکم جمع و جور شه بعد برو.گفت باشه...چن دقیفه بعد زنگ خورد...«سالی»:جک یه دفعه اومد پیشم و گفت:چطوری؟😊گفتم: م..من..خ..خوفم...یعنی...خوبم😅😊که لوسی اومد و گفت:چن بار بهت بگم که پیش جک نپلک؟هه...بیچاره کسی رو نداره که😒😏(چون کسی نمیخواد باهاش دوست شه بغیراز کارمن که کارمنم الان نیس)جک هم دستمو گرفت و اومدیم پیش لوییز.جک:سالی من...طاقت حرف کسی رو نداشتم که دویدم و رفتم تو کلاس که دیدم لوسی داره به برگه های امتحان دیروز دست میزنه.گفتم:داری چیکار میکنی؟؟؟😠برگه رو برد پشتش و گفت:تو فضولی که دخالت میکنی؟؟
گفتم:تو هم فضولی تو برگه ی بچه ها سرک میکشی؟ _ برگه ی بچه ها؟؟ نه این برگه ی خودمه ببین...نشونم داد ولی خیلی ضآیع بود برا منه.😑گفتم:اولا اینکه این خیلی معلومه برگه ی منه چون گزینه ها پر شدن تیک نخوردن.دوما چرا اگه این برگه ی توئه،یه برگه ی دیگه هم رو میزه که اسم تو نوشته روش؟؟؟؟😒😏یه دفعه زنگ خورد و برگه رو داد دست من و قبل اینکه بچه ها بیان برگه ی خودشو قایم کرد زیر بقیه ی برگه ها و وقتی اولین نفر داشت میومد سر کلاس زود با یه چهره ی غمگین نشست.بچه ها همینجوری داشتن منو نگاه میکردن آخرین نفر ها جک و لوییز بودن که اصلا باورشون نمیشد من ایستاده وایسادم.همین که رفتن نشستن استاد اومد و وقتی منو اونحوری دید گفت:خانم ویلسون،(فامیلی سالی)چرا ایستادین و....یه نگاهی به برگه ی دستم انداخت.😨گف:برگه ی امتحان لوسی دستت چیکار میکنه؟؟...خواستم توضیح بدم که لوسی با یه صدای احمقانه ی مظلوم گفت:خانوم اجازه من دیدم که سالی داشت برگه ی منو با مال خودش عوض میکرد نمیدونم چرا😢(siriosly??😑😠😠) استاد:خانم ویلسون!مستقیم اتاق مدیر!(اینجا شبیه یه قسمت از میراکلس شد میدونم ولی همین الان یادم اومد شبیهشه😂😅)گفتم:اما خانو.... _ اما نداره میتونی بری اتاق مدیر اونجا به ایشون توضیح بدی😑😠منم سرمو انداختم پایین(از خجالت و عصبانیت)و رفتم سمت در.دیدم لوسی یه خنده ی خیلی مسخره ای زد منم در رو از پشتم محکم بستم😡😤
رفتم اتاق مدیر و گفتم:خانم مدیر،یه اشتباهی پیش اومده به کمکتون نیاز دارم😢گفت:خانم ویلسون من میدونم شما چقد عاقلید،بفرمایید توضیح بده😊منم تمام قضیه رو بهش گفتم .گفت:از ایشون بعیدم نیست.بهتره که عدالت رو سر کلاس برقرار کنیم.😊(هورااااااااااا🙌🎆🎉🎉)رفتیم سر کلاس و چهری لوسی دیدنی بود😂😂😂بلند شد و گفت:خ...خانوم اجازه...میشه برم آب بخورم؟ مدیر گفت:لطفا بشینید. بعد گفت: یه سوء تفاهمی پیش اومده که......(کامل توضیح داد)بعد معلم یه تنبیه حسابی بهش داد یَک حالی کرددم😏😁😂😂از مدیر تشکر کردم و معلم هم از من عذر خواهی کرد و درس رو شروع کرد....«لوییز»:بعد درس زنگ تفریح نشستم یه نقاشی از کارمن رو بکشم.ببینم میتونم ازش بهتر بکشم؟؟که دیدم یکی از همون اعضای لوسی اومد و گفت:کجای این عجوبه رو میکشی؟؟😒بیا منو بکش😊😏(چه پررو....)من که کلا قاط زده بودم بلند شدم و رم حیاط هم هوای تازه بخورم هم هوای بدون الیزا(همون دختره اسمش الیزائه)
«کارمن»:(ساعت ۹ یعنی یه ساعت بعد رفتن لوییز)نه مامان من نمیتونم همینجوری بیکار بشینم حوصلم سر رفت😐گفت:خب چرا براش یه سورپرایزی نمیکنی؟ گفتم:مثل چی؟؟؟ گفت:از چه غذا و شیرینی ای خوشش میاد همونو درست کن.😊 گفتم:البته!😃چطور نتونستم فکرشو بکنم؟؟یه سوشی خیلی توپ براش درست میکنم!اِااا....مامان سالمون داریم؟ _آره...نگو که اونم.... _ آره اونم مث من از این غذا خوشش میاد.خیلی کارم آسون تره😋یه کیک توت فرنگی هم درست میکنم😋😋😋😋به به!😁...و دست بکار شدم.*دو ساعت بعد* من:هوه!کیک بالاخره رفت تو فر!😮سوشی ها هم که آماده..واییییی مامان خیلی هیجان زده ام ممنون که کمک کردی😍😘😘❤ _خواهش میکنم عجیجم من به تو کمک نکنم به کی کمک کنم؟؟؟😆😄😊 من:حالا برم میز رو بچینم! مامان:از الان؟!😳وایسا هنوز تازه ساعت ۱۱ه حداقل ۱۲ شه. من:باشه پس میرم اتاقم رو جمع کنم بعدشم یکم استراحت میکنم.یادت نره کیک رو باشه؟😊 _ باشه عزیزم نگران نباش خامه رو هم میزنم😊 _ خیلی ممنون.*۴ ساعت بعد* در زدن من زودی رفتم بازش کنم.من: خوش اومدی لوییز!😍😊(استیکر اولی احساسی که داشتم استیکر دومی قیافم😂😅)گفت:ممنون. اومد تو با دیدن میز چشاش برق زدن😂😂😂گفتم:به جای اینکه نگاشون کنی امتحان کن خودم پختمشون😊گفت:حالا سوشی رو فهمیدم ولی کیک رو چطور فهمیدی؟؟؟(رفت سر میز نشست و بعد اینو گفت خودتون با روند زندگی واقعی تصورش کنین😊)گفتم:فک کردی ندیدم چطور تو نیویورک کیک رو لمبوندی؟؟😂😂_ آها😂😂 مامان:خب بخورین سرد شد...و....😋😋😋بعد لوییز رفت اتاقش و منم میز رو با مامانم جمع کردم رو رفتم اتاقش...
لوییز:بیا تو که خیلی چیزا هستن که باید برات توضیح بدم😁_ چیه مگه چی شده؟؟😐😊 _ سالی رو امروز لوسی خواست بد جلوه بده ولی خیلی بدجور ضایع شد. _ چطوری؟؟چرا؟کی؟؟ _ تند نرو الان توضیح میدم😂😁 من:wow! آفرین به لوسی😂😂خو حا الا حتما اتفاقات های بیشتری هم افتاده نه؟😊😂 قیافه ی لوییز:😂😐😐😐 _ چیه چرا ناراحت شدی حرف اشتباهی زدم؟؟ _ ن.. _ اگه ناراحتت کردم ببخشید😢 _ ن..(حرفشو قطع میکنه😂😅) من:نه جدی میگم نارا... _ نه بابا ناراحت چیه خندم تموم شد هه هه..هه..هه هه هه(خیلی معلوم بود داره الکی میخنده😑)گفت:خو حالا میخوای درس رو گوش بدی یا نه؟؟ من:آره نه غلط کردم😐(چی گفتم؟؟؟😂😂😂)
*بعد درس* قیافه ی من🥴 گفتم:چقد سختههههه😐 گفت:😂😂😂اگه درستو یاد نگیری،من دلیلی نمیبینم که باید بمونم😐 من:نه استاد من خیلی خوب یاد گرفتم این حرفا چیه پففففت خیلی خوب یاد گرفتم😅 بعد برای اینکه نشون بدم فهمیدم(اصلا هیچی نفهمیدم) کتاب رو برداشتم و شروع کردم به خوندن📓
گفت:چطور داری چپه میخونی؟؟😂😂 کتاب رو نگاه کردم دیدم کتاب رو برعکسی گرفتم😑😅😂😂 گفتم:باشههه😑منو گرفتی...ولی هیچی نفهمیدم😭😭 گفت:اشکال نداره فردا تا من برگردم بخون یاد میگیری.ببین قشنگه؟؟؟ بعد یه برگه از تو کیفش در آورد و به من داد.بازش کردم دیدم خیلی قشنگههه😍یه نقاشی از من کشیده بود.رفتم و نقاشی خودمو آوردم گرفت چسبوندش.منم رفتم جلو دیوار تختم چسبوندمش.اومدم تو اتاق دیدم خوابیده.آروم در رو بستم...
*چند ساعت بعد*من:لوییز! شام آمادست بیدار شو!یکم بعد اومد از راه پله ها پایین چشماشو مالید و گفت:من کی اینجوری خواب موندم ؟؟😪😴 من:😂😂برو دست و صورتتو بشور بیا شام آمادست😂😂رفت بالا یکم بعد اومد و با مامانم خوردیم و داشتیم میرفتیم بالا که مامانم گفت:چیری لازم ندارین؟😊 من:نه مرسی😊😘رفتیم تو اتاقم یکم گپ زدیم لوییز گفت:میگم مامانتو بندازیم بیرون فقط من و تو تو خونه باشیم😉😂😂من: هی! یه بالشت انداختم صورتش اونم انداخت رو من و....جنگ بالشتییییی!😀😄😂😅انقد بازی کردیم رو تخت دراز کشیدیم و منم خوابم برد و دیگه خوابیدم.........تازه یادم اومد...ل...لوییزم...پیشم...........«پایان این قسمت»
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
حالی بود عکسش برنامه کودک چیه
من عکی انیمه ها رو نمیذارم اینا همه ساختگی ان به قولا fanart هستش😊
سلام دوستان،میخوام یه خبر بد بدم.شارژر تبلتم خراب شده و تبلتمم شارژشو مث جاروبرقی میکشه تموم میکنه و در ضمن این اواخر سرم خیلی بیشتر شلوغه ششمی ها میفهمن😅به زور دارم شارژمو برای کلاس آنلاینا نگه میدارم داستان هم گفتم اواخرا امتحان ترم و اینا داره شروع نیشه درک کنید😢🙏🙏😭😭😭😭
باشه
من خودم درکت می کنم درسته درسای من از تو سنگین تره اما بازم بهت حق می دم.به نظر منم بهتره بعد امتحانا شروع کنی این جوری حواست کامل برای درسات میشه
♥️♥️♥️
عالییییی
دیگه چی بگم خیلی خوب بود کلمه ای برای وصفش پیدا نمی کنم😅😅😅😅😅 خیلی قشنگ بود آخه
♥️عاشق لوییزم♥️
عالیییییییییییی بود 😘😘😘😘
اگه دوست داری داستان من رو هم بخون.
خیلی عالی بود مثل همیشه😍😍😍😍😃
راستی رمان منم پارت سوم اومده بخون نظر فرااااموش...نشهههههههه
دوست دارم😘😘
بای👋
عالی
خودم همه ی ۲۷نظر رو میدم تا بعدی رو بزاری😂😂😂😂😂😂