سلام خدمت همه پاتر هد ها و مالفوی هد ها همون طور که قول دادم قسمت تابستانه رو گذاشتم خیلی با حاله حتما بخونید و نظر بدید 😘😘😘
> عمارت تامسون ها در اکسفورد شایر > از زبان امی : یه ماه به شروع سال جدید تحصیلی هاگوارتز مونده خیلی هیجان زدم دیروز یه نامه از طرف ویزلی ها به دستم رسید اونا واسه رفتن به مسابقات کوییدیچ من و دعوت کردن ولی نمیدونم چطور به پدرم بگم نمی دونم چی کار کنم . خدمت کار از پشت در : خانم املی شام حاضره
رفتم پایین پدرم با چشم غره همیشگیش نسته بود و داشت روز نامه میخوند نشستم اون ور میز جلوی بابام . پیتر تامسون : من برای مسابقات کوییدیچ سه تا بلیت گرفتم . ورونیکا مادر امیلی : و این سه تا بلیت برای کی هستن . پیتر تامسون : از اونجایی کهمیدونستم تو از کوییدیچ خوشت نمیاد پس یکی برای خودم و لوسیوس مالفوی و پسرش دراکو . منم دل و زدم به دریا و گفتم : منم میخوام بیام .پدرم : تو هیچ جا نمی ری . من : من نگفتم میخوام با شما بیام ویزلی ها شخصا ازم دعوت کردن تا باهاشون برم . پدرم : همون ویزلی های خائن به خون . من : این جوری باهاشون حرف نزن اونا حداقل مثه تو سنگ دل نیستن . مارم : امیلی کجا میری ؟ من : زهر مار میخوردم بهتر از این بود . پیتر تامسون : ولش کن . ورونیکا : نمیتونستی یکم خوش اخلاق تر باشی .
#اتاق امیلی در عمارت تامسون ها #اعصابم خیلی خراب بود نمیدونستم باید چی کار کنم عصبی بودم و خیلی ناراحت . پدرم از موقعی که به هاگوارتز رفته بودم اینجوری شده بود عصبی و خشن باید یه کاری می کردم تصمیم گرفتم از خون بزنم بیرون ولی چه جوری ؟ هر لحظه ممکن بود مرگ خوار ها برسن خونه ما ( هر ساله مرگ خوار ها یه اجتماع سالانه میگیرن ) اصلا دلم نمی خواست وقتی اونا اینجا ن منم خونه باشم پس به یاد اون راه زیر زمینی پشت کتابخانه افتادم سریع وسایلم رو جمع کردم یه شلوار کرم با یه سوییشرت مشکی پوشیدم وسایل هاگوارتز رو هم گذاشتم توی اون کوله ام سریع رفتم تو کتابخونه از وقتی که پدرم این جوری شده مدام توی کتابخو نه بودم پس میدونستم باید کتاب رو ور دارم کتاب غرور و تعصب رو ورداشتم و راه رو باز شد خیلی میترسیدم آخه هیچ وقت این کار رو نکرده بودم حتی نمی دونستم این راه دقیق به کجا میره شاید یه راه زیر زمینی به خونه مالفوی ها عه نمی دونم ولی باید این کار و بکنم یه شمع ورداشتم و وارد راهرو شدم .
راهرو یه جورایی یه زیر زمین یا انباری بود اونجا ... اوه خدای من این این همون چوب عه 😢 آخه چرا الان # فلش بک به 7 سالگی امیلی حیاط عمارت تامسون ها در آکسفورد شایر # پیتر تامسون : بیا امیلی گازت که نمی گیره نترس اتفاقی نمی افته . امی : اگه افتادم چی بیا من کنارت نشستم . روی چوب پرنده ( به خدا آلزایمر گرفتم اسمش رو بگید 😑😮😮 ) مینشینند چوب به سرعت به پرواز در می آید خیلی سریع به راه می افتند صدای خنده های امیلی در حیاط می پیچد .
# زمان گروه بندی امیلی # پروفسور مک گوناگال :امیلی تامسون . نفس ها در سینه حبس میشود همه می دانند که او در چه گروهی می افتد : امیلی بر صندلی مینشیند . کلاه : اوه خدای من خیلی سخته تا حالا انقدر سخت نبوده این جا کلی هوش میبینم و جاه طلبی ولی صب کن صب کن یه عشق نهفته که کسی چیزی از اون نمیدونه بله خودشه همینه بله نه نه ! این مهربونی نیس این این شجاعته درسته حالا تو رو کجا بزارم یه اصیل زاده هوش بالایی داره و همین طور شجاعت خیلی زیاد خیله خب ( پنج دقیقه در سکوت می گذرد ) باشه گریفیندور !!!! سالن غرق در شوک میشود . فرد ویزلی : یه تامسون تو گریفیندور این غیر ممکنه !! # سر سرا # امیلی یک اربده کش دریافت میکند کاملا مشخص است که از طرف چه کسی است امیلی از خانواده ترد می شود 😢😢😢😮😮😮😑😢😢😢
# زمان حال در راهرو تاریک عمارت تامسون ها # امیلی در حال گریه است خاطرات یکی پس از دیگری از جلوی چشمانش در گذر است . اشک های خود را پاک میکند از همیشه برای کار خود اطمینان دارد . امیلی : من باید از این جا برم . به آخر راهرو میرسد سنگی را میچرخاند و راهرو باز میشود او اکنون در اطراف خانه ویزلی هاست !!! به جلو میرود و در میزند . جنی در را باز میکند . جینی : امی باورم نمیشه تو اینجایی فک نمیکردم بیای باورم نمیشه آخه چطوری ؟ فک کردم پدرت نمیزاره . امی : خب داستانش طولانیه . هری نیز در خانه است . هری : سلام امی . امی : سلام . مالی ویزلی : خب فک کنم امیلی توضیح خوبی برای اینجا بودنش داشته باشه . امی : خب خیلی داستان عجیبی عه . 😆😆😆😆 خانم ویرلی : خیله خب برید بالا بخوابید فردا باید راه بیافتید
#محل برگزاری مسابقات #امی : به نظر من استراليایی ها از همه بهترن فرد : آره جون خودت. وارد استادیوم می شوند دراکو مالفوی هم آنجاست . دراکو و امیلی یک لحظه نگاهشان در هم تنیده میشود 💖💖💖💖و گفت و گویی خشن بین لوسیوس مالفوی و هری در می گیرد 😡😡😡😐 امیلی هری را از آنجا دوز میکند اما هنوز در فکر دراکو است .# چادر# رون : کرام یه هنرمنده !! امیلی : فعلا که به استرالیایی ها باختن !! رون : یه تصادف بود داور به نفع اونا بود . جینی : رون فک کنم عاشق شدم رون : دهنت رو ببند . جرج : فک کنم هنوز استرالیایی ها دارن شادی میکنن !! آرتور ویزلی : فک نکنم انا باشن
همه از چادر بیرون می آیند هرکسی در حال فرار است امیلی ناگهان گم میشود ...... یکی از مرگ خوار ها امیلی را میگیرد امیلی : ولم کن عوضی افراد وزارت خانه میرسند و مرگ خوار ها فرار میکنند برای اولین بار هری اولین اجتماع مرگ خوار ها را در زندگی میبیند 😬😬😮😮😨😨😨
خب این پارت هم تموم کیوتا ❤❤ نظر یادتون نره !! راستی می خ وام یع تست میراکسلی بزارم به نظرتون بزارم ؟؟؟ حتما بگید 😘😘😘
آنچه خواهید خواند : مودی : دستات رو بیار جلو امیلی !!! 💜💜💜 دراکو : امی تو باید یه کاری کنی !!💝💝💝 مادام پامفی : اوه خدای من کی این بلا رو سرت اورده امیلی !!! 💞💞 حتما نظر بدید و تستچی جون واقعا ممنونم چند وقته که می خوام یه جا تشکرکنم نمی دونم کجا چه جایی بهتر از تست خودم واقعا خوبه که یه جایی هست که میتونیم تست های باحال بدیم . اوم راستی یه نویسنده باحال بهم اضافه شده که یکی از دوستامه و من خیلی دوسش دارم 😇😇💖💖💖