
سلام اينم از پارت 9 داستان اميدوارم دوست داشته باشيد. ممنون از نظرات و پيشنهاد هاتون❤
آنچه گذشت: از زبان کراب روژ: جشن بگيرين...جشن بگيرين...از اين به بعد نميزارم يه آب خوش از گلوتون پايين بره... از زبان آدرين: جشن تموم شد و حرکت کردم سمت خونه. از پنجره پريدم تو اتاقم و افتادم رو تختم: Claws in. تا تبديل به آدرين شدم سريع خوابم برد. صبح با صدای زنگ گوشيم بيدار شدم. دست و صورتم رو شستم و از اتاقم رفتم بيرون.( چون آخر هفته هست ، مدرسه ها تعطيله) پدرم تو اين سه روز از اتاقش بيرون نيومده بود. هنوز از دستش عصبانی بودم. چرا درباره اينکه حاکماثه چيزی به من نگفته بود؟ اصلا معجزه گرها رو برای چی ميخواست؟ تو اين سه روز جلوی خودم رو می گرفتم که دربارش چيزی به پدرم نگم تا هويتم لو نره ولی ديگه طاقت نداشتم.( اگه آدرين به پدرش بگه که ميدونه پدرش حاکماث هست ، ممکنه هويتش لو بره چون فقط ليدی باگ و کت نوار هويت واقعی حاکماث رو ميدونن)
ناتالی دم در اتاق پدرم وايساده بود. رفتم پيش ناتالی و گفتم: ناتالی چرا پدرم از اتاقش بيرون نمياد؟ ناتالی با يه لحن سرد گفت: پدرتون خيلی کار دارن و سرشون شلوغه. آدرين: ولی...ناتالی حرفمو قطع کرد و گفت: آدرين احياناً الان نبايد پيانو کار کنی؟ آدرين: فقط می خوام چند دقيقه باهاش صحبت کنم. ناتالی چند لحظه تو چشمام نگاه کرد و گفت: خيلی خب ، همينجا منتظر بمون. ناتالی رفت تو اتاق پدرم. صداشون تا اينجا ميومد: ناتالی: قربان ، آدرين ميخواد که با شما صحبت کنه. گابريل: الان وقت ندارم. ناتالی: ولی شما سه روزه که از اتاقتون بيرون نيومديد ، آدرين حق داره که دليلشو بدونه. گابريل: گفتم که نه ، فعلا نميخوام با کسی صحبت کنم. ناتالی: بله قربان. ديگه حرصم گرفته بود ، خواستم برم تو اتاق و بگم که من همه چيزو ميدونم ولی پلگ جلوم رو گرفت. ناتالی از اتاق پدرم بيرون اومد و پلگ سريع قايم شد. قبل از اينکه چيزی بگه ، گفتم: فهميدم...پدرم نميخواد که با من صحبت کنه ، من ميرم تو اتاقم.
سريع رفتم تو اتاقم و در رو پشت سرم بستم. آدرين: پلگ چرا جلوم رو گرفتی؟ پلگ: آدرين ديوونه شدی؟ اگه پدرت بفهمه که تو کت نواری هممون بدبخت ميشيم. آدرين: ولی من بايد بدونم که هدفش چی بوده. پلگ: باشه ولی نه اينجوری. آدرين: نقشه ای داری؟ پلگ: آره. آدرين: چی. پلگ: وقتی پدرت تو اتاقش نيست ، برو يه نگاهی بنداز شايد اونجا يه چيزی دستگيرت شد. آدرين: مشکل اينجاست که پدرم سه روزه از اتاقش بيرون نيومده ، من چجوری از اتاقش بکشونمش بيرون؟ پلگ: من چه ميدونم. يه دفعه يه فکری زد به سرم و گفتم: فهميدم!
نقشمو به پلگ گفتم. پلگ: فقط خداکنه اين دفعه خرابکاری نکنی( منظورش ماله اون روزی هست که يواشکی رفتن تو اتاق پدرش و گابريل اونا رو ديد) آدرين: نگران نباش اين دفعه خرابکاری نميکنم😉 رفتم بيرون و به ناتالی گفتم که يک ساعت ديگه بياد تو اتاقم و يه درسی رو که متوجه نشدم برام توضيح بده. ناتالی قبول کرد و دوباره برگشتم تو اتاقم. آدرين: اينم از اين.
يک ساعت بعد از زبان ناتالی: يک ساعت گذشت و رفتم تا درس رو برای آدرين توضيح بدم. در زدم ولی کسی جواب نداد. در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل. گفتم: آدرين م...ای وای آدرين توی اتاقش نبود😰 اگه گابريل بفهمه آدرين توی اتاقش نيست ، از چشم من ميبينه... ولی مجبور بودم بايد به گابريل بگم.
رفتم داخل اتاقش و گفتم: ببخشيد قربان يه مشکلی پيش اومده. گابريل: چی شده ناتالی؟ با لکنت گفتم: آ..آد..آدرين....گابريل: آدرين چی؟ ناتالی: آدرين توی اتاقش نيست. گابريل: چييی؟ يعنی چی آدرين توی اتاقش نيست؟ پس پسرم کجاست؟ ( فاطمه: تازه يادش افتاده آدرين پسرشه😒) سريع ماشين رو حاظر کن ، بايد پسرم رو برام بيارين. ناتالی: بله قربان. گابريل رفت توی اتاق آدرين و منو سايمون( محافظ آدرين) رفتيم تو شهر تا دنبال آدرين بگرديم.
قبل از اينکه ناتالی بره تو اتاق آدرين ، از زبان آدرين: پلگ الان وقتشه ، چند دقيقه ديگه ناتالی مياد🐱 Plagg Claws Out🐱 از پنجره اتاقم رفتم بيرون و رو پشت بوم نشستم و منتظر شدم تا متوجه گم شدنم بشن...چند دقيقه بعد...پدرم رفت تو اتاقم و ناتالی و سايمون رفتن تا دنبال من بگردن. خب الان وقتشه. پنجره اتاق پدرم رو باز کردم و با چوبم همه دوربين های توی اتاق رو شکستم. رفتم داخل اتاق: Claws in. پلگ: خب الان بايد چيکار کنيم؟ آدرين: دفعه قبلی که اومديم می خواستيم ببينيم پشت تابلو عکس مادرم چی بود ولی نشد ، الان بايد بفهميم. رفتم جلو و به عکس مادرم نگاه کردم ، واقعا زيبا بود. پلگ: آدرين نميخوای کاری کنی؟ آدرين: چ...چی...آها باشه. نمی دونستم بايد چيکار کنم. اومدم تابلو رو کنار بزنم که... + اگه ميخوای درباره چيزی بدونی ، ميتونی از خودم بپرسی.
فهميدم دوباره گير افتادم ولی اين بار از زير دستش در نميرم ، بايد بفهمم هدف پدرم از اين کاراش چيه. برگشتم و به پدرم گفتم: فقط ميخوام بدونم اينجا چه خبره. گابريل: باشه. اما قبلش بايد يه چيزی رو بهت بگم. خواستم بگم ميدونم ولی پشيمون شدم. گفتم: چی رو بايد بهم بگی؟ گابريل: آدرين من حاکماثم. منم جوری که انگار از هيچی خبر ندارم گفتم: چييييی؟ گابريل: آدرين آروم باش ، همه چی رو برات توضيح ميدم. حتی يه ذره پشيمونی و نگرانی تو چشمام نديدم. نگاش مثل هميشه سرد بود. با عصبانيت گفتم: باشه توضيح بده. بدون هيچ حرفی اومد جلو ، چند تا دکمه رو عکس مادرم رو فشار داد و يه چيزی مثل دريچه زير پامون باز شد و رفتيم پايين.
اولش همه جا تاريک بود ولی بعد همه جا روشن شد ، مثل يه اتاق بزرگ و پر از گل بود. گابريل: دنبالم بيا. بدون هيچ حرفی دنبالش رفتم. به دور و برم نگاه می کردم ، حتی روحمم خبر نداشت که يه همچين جايی پايين خونمون باشه. رسيديم به يه تابوت شيشه ای ، رفتم جلوتر و داخل تابوت رو نگاه کردم. باورم نميشد...اون...اون...نه امکان نداره...اون مادرم بود😨😨
برای يه لحظه دست و پام رو گم کردم. باورم نميشد ، مگه مامانم نمرده بود؟ پس اين کيه؟ کلی سوال تو ذهنم داشتم. يه نگاه به پدرم کردم ، هنوز نگاه هاش سرد و بی روح بود.گابريل: آدرين مادرت نمرده. آدرين پس چرا به من می گفتی که مادرم مرده؟ گابريل: آروم باش تا برات توضيح بدم.
گابريل: من و مادرت برای يک ماه رفته بوديم مسافرت. يه بار داشتيم تو يه جای سرسبز و قديمی قدم می زديم که جلوی پامون دو تا شیٍ درخشان ديديم. برداشتمشون و ديدم که سنجاق سينه هستن. مادرت از يکی از سنجاق سينه ها خوشش اومد و اونو زد به لباسش. همون موقع يه موجود کوچيک که نمی دونستيم چی بود ، از سنجاق سينه بيرون اومد. اولش خيلی ترسيديم ولی بعدش اون موجود گفت که کوامی هست و همه چيزو به ما توضيح داد. ماهم تبديل شديم و تو شهر گشتيم. من و مادرت خيلی از اون کوامی خوشمون اومد و بيشتر شب ها تبديل می شديم و تو شهر قدم میزديم. تا اينکه يه روز حال مادرت بد شد. من فکر می کردم که يه تب ساده هست ولی روز به روز حال مادرت بد تر میشد و همش سرفه می کرد. دکترا هم نمی دونستن که دليلش چيه. منم شروع کردم به تحقيق کردن درباره معجزه گرها و فهميدم که اون معجزه گر آسيب ديده بود و کواميش برای تغذيه ، از روح مادرت استفاده می کرده. بعد هم دنبال راه درمانش بودم ولی چيزی پيدا نکردم. تا اينکه فهميدم با ترکيب معجزه گر گربه و کفشدوزک ، ميتونی هر آرزويی بکنی. از اون روز به بعد با شرور کردن مردم ، سعی می کنم که معجزه گر ليدی باگ و کت نوار رو بدست بيارم تا مادرت رو زنده کنم.
آدرين: پس چرا قبلا اينارو به من نگفتی؟ گابريل: چون نمی خواستم هويتم لو بره...ولی من يه روز ليدی باگ و کت نوار رو شکست ميدم و با معجزه گرها ، مادرت رو ميارم پيش خودمون. بغضم گرفته بود😢شايد اگه من به پدرم بگم که من کت نوارم ، بتونم برای يه بار ديگه مادرم رو ببينم. خيلی دلم برای عطر و بوی مادرم تنگ شده. آدرين: پدر من بايد يه چيزی بهت بگم. گابريل: چی شده آدرين؟ آدرين: پدر من... خب اين پارت تموم شد. ميدونم بد جایی کات کردم😁 ولی پارت بعدی رو به محض منتشر شدن اين پارت ميزارم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییییییییییییی
مرسی مرينت جون😍💖
داستانت عالیهههههههه دختر 💖💖💖💖💖💖💖
مرسی زينب جون💖
فاطمه جون عزیزم چند تا از تست هام منتشر شد وقت کردی انجام بده نفسم
حتما عزيزم💖😘
ممنونم فاطمه جون خیلیییییییییییییی قشنگ بود
مرسی زهرا جون💖
ب بچه ها من هم یک تست نوشتم قشنگیه بزنیدروی عکس پروفایل میبینید
چرا بعدیو نمینویسی
پارت 10 رو گذاشتم ولی 6 روزه که درحال بررسی هست😔
سلام دوستان
ببخشيد اين پارت بدجايی کات کردم ميخواستم برای پارت بعدی يکم هيجان داشته باشه ولی ديگه همچين جاهايی کات نميکنم.
قرار بود که تو پارت 10 همه چيز رو درباره دنيل و ديويد بگم ، خب اون قسمت افتاد برای پارت 11
خيلی ممنون از نظراتتون خيلی بهم انرژی ميدن 💖 اگه داستان ايرادی داشت يا اگه پيشنهادی داشتين ، توی نظرات بهم بگين❤
وای آجی جای حساس تمام کردی تورو جون من ادامه زود بزار زود خیلی عالی بود😘😘😘😘😘😗😗😗😗😗😗😍😍😍😍😚😚😚😚🥳🥳😣😣😣😣
ادامه رو گذاشتم آجی جون ولی نميدونم کی منتشر ميشه
سلام عالی
اگه یه سوال بپرسم جوابم را می دی؟
میشه بگی اگه پروفایل تعویَ نشه عکسش باید چی کار کرد؟
از همه پرسیدم،حرفای یه شکل تحویلم دادند.
همه گفتند برو تو ویرایش پروفایل و غیره ولی همرو خودم می دونم
عکس من حجمش ۱۹ کلیو بایت هست تعوض را می زنم می زنه با موفقیت تعویض ولی عکسم تغییر نمی کنه.
چی کار کنم؟
سلام گلم
من اطلاعی ندارم چون خودم عکس پروفايلم رو عوض نکردم
گفتی که وقتی عکستو عوض می کنی ميزنه با موفقيت انجام شد ولی عکس پروفايلت عوض نميشه. فکر کنم عکس پروفايل هم تو بررسی قرار ميگيره چون داخل يکی از قوانين سايت نوشته بود که بعضی از عکس ها بخاطر محتوا قبول نميشن. اگه چند ساعت بعد از تعويض ، عکس پروفايلت عوض نشد ، ميتونی بری داخل زنگوله بالای صفحه و از خود ادمين بپرسی
و اينکه مرسی بابت نظرت💖
وای الان ادرین تبدیل به کتنوار میشه وای خدا ی من😱😱😱😱😱😱😱😱😱😨😨😨😨
عالی بود یه سری به داستان های منم بزن 😘😘😘😘😘😘😘😘😘
مرسی گلم💖
خوشحال ميشم داستان هات رو بخونم😘