
بخاطر تاخیر و همچنین شروع مدارس متاسف و تسلیت میگویم😂
یک هفته از اومدن دخترا به قصر کاترین میگذره و تو این مدت فقط میرا و سویی داشتن گیس های همو میکشیدن😐 «ساعت ۸ صبح» همه با حالت ناجوری رو تختا خواب بودن که کاترین با یدونه از اون بوق ها(برای ورود یه شخص مهم میزنن و خیلی هم درازن😂🎺)اومد داخل و با تمام قدرت صداشو در آورد😂🔊
لیا+ ای تو رو*حت خاله کاترین 😫داشتم خواب میدیدم دارم حسابی سویی رو کتک میزنم خیلی خوب بود😭😂[در همین هنگام نگاه مرموزانه ای به سویی میکند🤣] سویی_الان نه😐 لیا+ ولی بعدا آره😏 کاترین ؛ خب حالا هروقت دوست داشتین همو بگیرین بکشین الان وقت صبحونََََنننننس😲🤗
سویی _ الان که فاز آواز بر نداشتین نه؟ کاترین؛نه الان حوصله ندارم آواز بخونم🤐(داره ضعف میکنه😂) خلاصه....بعد کلی کل کل در باره خواننده های معروف ، صبحونشونم خوردن و رفتن تا اولین تمرینات رو برای ورود به« بُعد خواب شب»یاد بگیرن.
رز®وای خودوووو🤩این لباس های تمرین چقدر خوجملنننننن🤩🤩🤩 کاترین؛خدایی از نظر تو اینا خوشگلن؟😐 رز®آره...آخه این قسمتای شبرنگی رو یه لباس سیاه خیلی نازه🤩 کاترین؛اونا قسمت هایه جادویی لباسه که باعث میشه قدرت های فیزیکیتون افزایش پیدا کنه💪🏻 لیا+پس اونا به اصطلاح یجور مایه جادویی هستن😐اصن واو😐 [بعد از پوشیدن لباس] کاترین؛خب الان آماده اید که مبارزه رو شروع کنید و ناگفته نماند من اولین حریفتونم😌 رز®وایی خاله کاترین این لباس خیلی بهتون میاد❤️❤️❤️(درمورد لباس ها بگم که اونا سیاهه سیاه هستن و روشون لوله های خیلی کم حجم به اندازه یک سانتی متر وجود داره که توشون رنگای شبرنگی هست)
«۸ ساعت بعد😐» لوپی¶ععععععععع...(وی درحال ناله کردن است😐🤞🏻) لیا+منم عععععععععع.....(اضافه شدند😂) فیلیآ@آععععععععععععععععع(چخبره😐؟!) لیا+یاه یاه یاه ، بلاخره رفتیم رو مخت نویسنده مو شل و پلی😂😌(اسمم تو داستان همون هستی هست) هستی∞نقشه فوقالعاده چرتی بود که منو از لای دخترا بیرون کشیدین😐👏 فیلیآ@آخه اینکه همش از ما فیلم میگیری خیلی عذاب آوره😒 هستی∞از همون اول نباید تورو وارد فیلمم میکردم😑 فیلیآ@کاری نکن دوربین خوشگلتو به باد فنا بدم😈 هستی∞غلط کردم😐😑 لیا با حالتی ترسناک و چشمای ورقلمبیده نزدیک هستی میشود😈 لیا+از التماست خوشم میاد بیش.... هستی∞برو بابا مگه مالفیسنتی؟!؟!؟ لیا+نه ، ولی بدتر از اونم😆یاه یاه یاه هستی∞وی درحالی خنده شیطانی کردن است😂😑 و اینطور میشود که هستی با یه مشت لیا به خوابی عمیق فرو میرود و تنها با بهترین چیزش یعنی پیتزا بیدار میشود ✊😂🍕
اگه مشکلی داشت حتما بگید💜🤞🏻
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
گایزا😐
شماها خیلی بدین😢
نه لایک میکنین نه کامنت میزارین...
حتی تعداد انجام شدن تستامم خیلی کمه😢
من بخاطر درس و افسرده گیم حالم خیلی بده ، از یه طرف بهترین دوستمو از دست دادم و از یه طرف دیگه هم حال جسمیم بدع😢😭💔نمیتونم غذا بخورم و خواب درست و حسابی نداریم😭💔
لطفا اگه میشه یه ذره اندازه یه سر سوزن خوشخالم کنین و به فکرم باشین😢💔
به هرحال اگه این وضعیت اینطوری پیش بره هم من از تستچی میرم هم داستانمو نصفه ول میکنم
وای نه آجی🥺
من عاشق رمانت بودمممم😢
منم افسرده شدم:″(
هعیییی اجی😐
داستانمو حذف کردن😐
نمیدونم چمه اصن:/
اصن افسرده شدم=|