
خب پارت اول داستان موج گریزانه ....همونطور که گفتم خیلی براش زحمت کشیدم و انتظار لایک دارم ! زیر پونزدع لایک بخوره ادامه نمیدم ...شاید پارت اول باشه و چیزی مشخص نباشه ولی پارت دومش به شدت خفن میشه ...پارت اول بیشتر داستان ا/ت یا مین سوا رو نشون میده از پارت دوم کوکوارد ماجرا میشه 👌امیدوارم که دوست داشته باشین و حمایت کنید لاوا😍😍😍ناظر تو هم اگه بعد از ظهر بود منتشر کن شب منتشر نکن😐😹👌
(از زبان خدمتکار بانو کیو) وارد اتاق بانو شدم تعظیم کوتاهی کردم و منتظر بهش خیره شدم....بانو همونطور که رو به رو اینه قدی قرار گرفته بود... + جادوگرا اومدن * بله همشون تو تالار منتظر شمان + خوبه ...بانو کیو دوباره خودشو تو اینه برانداز کرد و بعد به سمت تالار بزرگ رفت ( از زبان راوی) بعد از این همه مدت محفل جادوگرا بر پا شده بود ...همه آنها متحد سر جاهاشون ایستاده بودن و همه خواهان یک خواسته بودن ! کشتن استلا و بچش ! هرج و مرج و پچ پچ تمام تالار رو فرا گرفته بود ...همه مضطرب و نگران بودن و احساس ترسی در وجود همشون رخنه کرده بود ! انگار که قرار بود همه آنها نابود بشن ! با صدای تبل همشون سر جاهاشون ایستادن و تعظیم کردن ...بانو کیو وارد تالار بزرگ شد ....با قدم های استوارش به صدر مجلس رفت و با همون نگاه مغرورانه همه رو برنداز کرد +راحت باشین ....بعد از اجازه همشون سرجاشون نشستن و منتظر به اون خیره شدن + امروز بعد از این همه درگیری که بین قبایل بود کنار هم جمع شدیم برای یک خواسته !خواسته ای که انجام نشدنش میتونه باعث نابودی آینده ما بشه ! ما جادوگرای سفید باید تعادل طبیعت رو حفظ کنیم ! باید آینده خودمونو تضمین کنیم ! تنها تضمینی که وجود داره کشتن اون بچس !( با صدای متحکم که به صورت امری گفته میشد)بهتون اجازه میدم جادوگرا با تمام قدرتی که در اختیار دارین متحد بشین و جلوی به دنیا اومدن اون بچه رو بگیرید ! مهم نیست اگه استلا بمیره فقط جلوی به دنیا اومدنشو بگیرید ! جادوگرا بعد از اطاعت کردن با هم متحد شدن در صدر اونها بانوی اعظم کیو وجو داشت اونها در حال ورد خوندن بودن ...برای نابودی بچه ای که فکر میکردن اینده و تعادل طبیعت رو بهم میزنه
...در عین ناباوری بانو کیو ..بانویی که بین تمام جادوگرای سفید قدرت تکی داشت و به همین دلیل اونو رئیس کرده بودن شکست خورد ....اون بعد از مدتی رو زمین افتاد و از دماغش خون میومد ...شکست از بچه ای به دنیا نیومده خیلی براش سخت بود! و این مایع ننگش بود ! در همون حین که سرشو گرفته بود با بهت و وحشت نالید+ اههههه ....این ....این امکان نداره.....چ....چرا نمیشه ....چرا نمیشه اونو از بین برد .....بانو کیو خیلی عصبی و همچنین ترسیده بود و تا حدودی متعجب !اون با اون همه قدرتش با متحد شدن با اون همه جادوگر باز نتونست در مقابل اون بچه کاری کنه ! شاید فقط یه نفر میتونست .... همه جادوگر قبایل با هم متحد شده بودن که اون بچه رو از بین ببرند اما امکان نداشت اون بچه خیلی قدرتمند بود و قدرت تمام جادوگرا برای از بین بردنش کافی نبود .....دوباره تالار پر شد از صدای پچ پچ ....همه ترسیده و نا امید بودن اما جرات حرف زدن با بانوکیو رو نداشت تا اینکه اعتراض یکی از قبایل بلند شد * حالا میخواید چیکار کنید بانو کیو ...ما تنها راهمون رو هم از دست دادیم !+ استلا .... اونم مثل مادرش کاری کرد که تعادل طبیعت بهم بخوره ! به نظرتون باید چیکار کرد ؟! اونم باید از بین بره مثل مادرش .... * پس بچه چی ؟! + شاید ما نتونیم اونو از بین ببریم اما میتونیم قلبشو ازش بگیریم !مادرش حتی خود استلا به خاطر عشق مارو به خطر انداختن!احساس بچگانه اونا مارو به خطر انداخت !باید تنها احساساتی که باعث میشه آیندمون به خطر بفته رو ازش بگیریم باید قلبشو ازش بگیریم .....( از زبان استلا)
همه وجودم ترس شده بود ....تمام بدنم میلرزید و اشکام بهم اجازه دید درست رو نمیدادن .....همه لباسم خونی شده بود قدم های بلند اما محتاطانه بر میداشتم ....صدای ورد خوندن محفل رو میتونستم تو گوشم بشنوم و این ترسم رو چند برابر میکرد با خوندن هر ورد اونا صدای ریتم قلبم بلند و بلند تر میشد ...مثل یه تبل که میگفت میخوان منو و بچمو نابود کنن...من ...من نمیتونستم اون بچه رو از دست بدم .....تو جنگل مه آلود قدم بر میداشتم ...دنبال کلبه سهون بودم ....جنگل خیلی ترسناک شده بود بارون میبارید و مه تمام جنگل رو در بر گرفته بود ...درختای سر به فلک کشیده و تنومندی که شاخه هاش مانع دید چند متر جلو تر میشد ....به زحمت خودمو به کلبه رسوندم با وحشت در میزدم که سهون جلو در ظاهر شد ^ استلا اینجا چی......(با دیدن صورت اشکی و ترسیده و همچنین بدن غرق در خون استلا حرفشو خورد) ^ ا...استلا چی شده ؟! چه اتفاقی افتاده + سهون وقت حرف زدن ندارم ...لطفا ...لطفا بچمو نجات بده ! محفل میخواد اونو بکشه ....چیکار کنم ! ^ بیا تو زود .....استلا با عجله به داخل کلبه رفت و رو تخت گوشه کلبه نشست ....تو تب داشت میسوخت و شکمش به شدت درد میکرد .....صدای ورد خوندن محفل تو گوشش شدت گرفته بود و این ترسشو بیشتر میکرد + ا...اونا میخوان ...اونا میخوان بچمو بکشن ^ چ..چی ؟! پ..پس لیهون کجاست+ ( اشکاش جاری میشن ) محفل اونو کشت ! م...من فرار کردم ....الان وقت اینا نیست ! اونا میخوان بچه منو و لیهون رو بکشن باید نجاتش بدیم ^ تنها کار ....+ من نمیتونم تنهایی ...قدرتم به اندازه نیست میتونی کمکم کنی طلسم محافظ رو رو بچه پیاده کنم ^ پ...پس خودت چی ؟! دیوونه شدی استلا + مهم نیست بچه باید زنده بمونه ! باید زنده بمونه لطفا نجاتش بده ^ ا..اما استلا + ل....لط..لطف نتونست جملشو کامل کنه که از هوش رفت
...سهون به طرفش رفت و طلسم رو به صورت موقت اجرا کرد و سعی کرد بتونه بچه رو بیرون بیاره و نجاتش بده همین موقع بود که سولی وارد کلبه شد ^ سولی سریع بیا برو آب گرم بیار * چی شده ؟! ...با دیدن استلا چشماش متعجب شدن ^ الان وقت این حرف ها نیست برو سریع اب گرم و حوله بیار الان طلسم از بین میرع ( در همین حین محفل جادوگرا) + لعنت * چی شده بانو + طلسم محافظت روشه ! به صورت موقت باید صبر کنیم ! *مگه نمیتونید بشکنید؟! + یه جادوگر سیاه اینکارو کرده ! قدرت زیادی میخواد ؛ من باید قدرتمو برای طلسم رو اون بچه بذارم ! صبر میکنیم اون طلسم از بین بره *اما ممکنه دیر بشه ! ح..حتی ممکنه که بانو استلا به خطر بیفته + نشنیدی ؟! گفتم مهم نیست ! اون همه مارو به خطر انداخته! محفل و تمام جادوگرا در خطرن ! استلا باید سزای کارشو ببینه ؛اونم مثل مادرش یه احمق به تمام معناست !باید کشته بشه! تنها تمرکز ما اون بچست ! ما نمیتونیم اونو بکشیم ولی میتونیم قلبشو تسخیر کنیم ( از زبان سولی )
صدای بچه تو کل اتاق پیچید ....بعد از این همه اتفاق ناگوار شاید این خیلی برای من شیرین بود ...بین صدای بچه صدای ناله های زجه دار استلا به گوش میرسید! انگار خیلی داشت عذاب میکشید ! سهون دستشو گرفت و با نگاهی لرزان که سرشار از ترس و اضطراب بود و صدای ارومی گفت ^ استلا اروم باش ! م...من نمیدونم دردت از کجاست...من ..من هنوز اونقدر قوی نیستم ..هنوز یه جادوگر تازه کارم وگرنه حتما کمکت میکردم ! لطفا منو ببخش ! .....استلا که از همه چی دست کشیده بود به بچه بغلش خیره شد + م...من میدونم به زودی میمیرم ! محفل داره منو تنبیه میکنه ! لطفا از بچم مراقبت کنین ! لطفا نذارین دست محفل بهش برسه وگرنه میکشنش ! ( به بچش نگاه کرد و یه لبخند بهش زد ...لبخندی که پشتش هزاران غم و ناراحتی بود ...لبخندی که مشخص بود بعد از مدت طولانی و بعد از هزاران درد زده شده بود + م...میخوام اسمشو بذارم مین سوا!
بلی بلی ایزی ایزی تامام تامام 😹🤝خب لایک کنید فرزندانم....اگه هم متوجه داستان نشدید برید معرفی رو بخونید 😐😹👌به هر حال من این داستان رو به پایان رسوندم اینجا لایک نخوره قطعا تو جای دیگه بذارمش میخوره چون خیلی هیجان انگیزه 😍😍😍خب دیگه برید آنچه خواهید خواند 😹👈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود❤
عالییییی بلاخره پیدات کردم اینم مثل عشق بنفش نکنید تعیونگ مرد بعد فک کنم زنده شد قلبم من صیفعه نکن ،😂😂
عاجی نیوشاااا😍😍😍😍خوبییی؟!!!!آخرشو ندیدی؟!😂😂😂
نه این بسی متفاوته😂😂😂
آجی نجمه ام آجیل جون جررر
اجی نجمه😳😳😳😳چرا اینطوری شدییییی...چرا گذاشتی سارا😳😳پس داستانت ؟؟😳
آجیل بهت گفتم که
ادامه داستان کووووووووووو برگردی نابودی
به ب عاجی دریییی😍😍😍😍😍خوبی لاوم؟! ...تو صف برسیع
خوبم کجا بودی .... مردم از نگرانی 🥴
ببخشید لاوم درسام زیاد بود🥺♥️قربونت برم مح
خا باشه قبول🤧🍑
آجییییی یپارت بعد رو بزااااااار لطفااااااااااااا
زوددددد باششششششششش
😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😑😑😑😑😑😑😑😑😑
سلامممم عسلممممم خوبی؟؟!!! چرا غمگینی🥺😭😭😭😭😭😭😭😭
هه سلام عاجی😐💜گفتم همینطور ی سلامی عرض کنم😐😂و اینکه پارت بعد کی میاد؟؟
سلام عاجی نیوشا چطوری خوبی😍♥️تو صف برسیه
😻😻❤ایولللللل بی صبرانه منتظرمم
میسی عسلم😊🖇
عاجییییی گزارشششش کردنننن😭😭😭پارت دو داستانت نی😭😭😭
عاجی خواستم بنویسم پارت جدید نمزاری دیدم نوشته یک روز پیش منتشر شده😂چرا زمان دیر میگذره😐
منیم ک حوصل هیچی ر ندرم چشمامو میبندم باز مکنم دو روز گذشته😐تف😐
واقعا زمان خیلی دیر میگذره😐😹😹😹هنوز دو روز نشده فرزندم 😹😹😹😹تف تو این زندگی گذرا😔😹📿
وایی زی زی جونممم عالی بوددد پارت بعد سریع بزار😻❤
عرررر کلارا دلم برات تنگ شده بود 🥺چرا غمگینی لاو؟! 🥺💔میسی عزیزم 🥺💜
اجی من همیشه غمگینم
چرا عاجی🥺💔تو نباید غمگین باشی دنیا ارزش ندارع که تو به خاطرش ناراحت باشی 🙂💖
آجی گذاشتیششش😍😍😍💜💜💜
من مرگگککگگ💜💜💜❤️❤️❤️
برم بخونمممم😍😍😍🤗🤗🤗
آری گذاشتم 😹👌عه خدا نکنه عاجی😐💔برو برو تا سرده بخون😹😹😹
عرررررررررر😭😭💔
خالهههههه💔😭
بیا روبیک پیامامو بخون💔😭😭😭
موضوع مهمه😭😭💔💔
پردیس نامرد خالتو ول کردی😐😂