
♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️
تو خوابگاه که رفتم رِوِنا بیدار بود:چرا الان اومدی؟چیشده من:قرار نیست چن وقت با دراکو حرف بزنم رونا:چرا من:عجیب شده همش دیر میادو دروغ میگه زیادم حرف نمیزنه نمیخوام باهام مثه یه اشغال برخورد شه و خوابیدم شبو بیدار بودم چون صبش خواب بودم فردا صب سرسرا مثه همیشه دراکو نبود یا دیر میومد کنار رونا قلابی نشستم دراکو اومد نگاشم نکردم یه نامه و گل گذاشت رو میزمو رفت نامرو باز کردم ولی نخوندم فقط نگا کردم ببینم توضیح داده یا نه که نداده بود فقط عذرخواهی کرده بود منم نامرو جلوش پاره کردم گلم دادم به هانا من:ماله تو هانا یکم گیج شد رونا:راستی کلی خبر دارم برات خیلی وقته تنها نشدیم بیا جای همیشگی بعدا من:باشه دیدم کتی بلو هری دارن باهم حرف میزنن بعدم دراکو تا دیدشون سری از سرسرا دور شد هریم رفت دنبالش نه دراکو خان ایندفعه نمیشه باید توضیح بدی منم رفتم دنبالشون وقتی رسیدم هری داشت میومد رفتم پشت ستون وقتی رفت سری رفتم تو دستشویی دراکو رو زمین بودو اسنیپ داشت خوبش میکرد دوییدم سمتش من:چیشده اسنیپ:میتونی از پاتر بپرسی و کنارم رد شد هنوز نرفته بود که برگشتم طرفش:بهم بگو نگام کرد:باید از زبون خودش بشنوی صدامو بلند تر کردم ولی نه زیاد:پس بگین شما اینجا چیکار میکنین اومد نزدیک تر مستقیم تو چشماش زل زدم اسنیپ:فقط بدون کاری که داره میکنه خیلی خطرناکه و من فقط ازش محافظت میکنم و روشو برگردوند:ده امتیازم از هافلپاف کم میشه اصن برام مهم نبود که ۱۰ امتیاز کم شد
نشستم کنارش خیلی اروم در گوشش خم شدم:دراکو خوبی؟ یه صدای خیلی ضعیف اومد:اره بلندش کردم بردمش پیش خانم پامفری ولی نموندم اونجا رفتم پیش هری تو سرسرا بود ولی سرسرا خیلی خلوت بود کتابی که دستش بودو پرت کردم کنارش و بلند گفتم:چیکار میکنی هری داری میکشتیش تو چت شده هری بلند شد دستمو گرفت بردم بیرون سرسرا:اون مرگخواره من:اگرم باشه داشتی میکشتیش میفهمی و هلش دادم هری:تو نمیفهمی اون کتی بلو طلسم کرد میخواست دامبلدورو بکشه من:هری دیگه نمیخوام بشنوم همتون عجیب شدین اون از رون اون از دراکو اینم از تو رونا ام که کلا خودش نیس اصن ببینم اون کتاب چیه که همیشه همراهته صدام هنوز بلند بود هری:هرچی که هس میدونم دراکو خطرناکه دیگه هیچی نگفتم محکم هلش دادمو رفتم درمانگاه خانم پامفری اجازه داد ببینمش نشستم روی یه صندلی تا بیدار شه دراکو:ارلین من:چیه لحنم هنوز تند بود دراکو:ببخشید من:نمیبخشم باید بهم توضیح بدی دراکو اروم نشست رو تخت میشه بهم نگا کنی من:نه همینجوری بگو دراکو:اخه دلم برای چشمات تنگ شده من:وقتی بهم بگی دیگه نیس دراکو:ینی دیگه دوسم نداری نگاش کردم و لحنم اروم شد:معلومه دارم خیلیم زیاد ولی اگه توام داری باید بهم بگی چیه که اذیتت میکنه دراکو:خب..میدونی راجب همونیه که میدونی ضربان قبلم رفت بالا ولی ارامشمو حفظ کردم من:میتونی بهم بگی عزیزم دراکو:خب...راستش من..من یه
یه مرگخوارم شک بدی بهم وارد شد من:ی ینی چی که تو مرگخواری دراکو اشک تو چشماش جم شد:ب ببین من واقعا خودم نمیخوام مجبورم کردن..و و اگه دیگه نمیخوای باهام بشی بهت حق..قبل اینکه چیز دیگه ای بگه بغلش کردم من:هرچیم بشه باهات میمونم اینکه چیزی نیس اونم بغلم کرد با دراکو رفتیم اتاق ضروریات دراکو:این کمد غیب شوندس من:میخواین باهاش چیکار کنین دراکو:نمیدونم ولی بهتره یه چیزاییو ندونی اخه خطر داره من:بیخیال الان بهترین دوست من یه ادمخواره دراکو:جدی میگم خطر داره من:باشه دیگه نمیپرسم ولی توام دیگه بهم دروغ نگو اومد نزدیک:هیچ وقته هیچ وقت اروم رفتم جلو و ....... یکم نگاش کردمو یه لبخند کوچیک زدم:دلم برات تنگ شده بود دراکو:منم همینطور عشقم و بغلم کرد
دراکو:راستی از رِوِنا قلابیه چه خبر من:چیز جدیدی نیس الان باید برم جای همیشگی باهاش حرف یزنم مثلا که شک نکنه دراکو:تنها من:اره خب دراکو:خطرناک نباشه من:اون هنوز نمیدونه ما میدونیم فک نکنم خطرناک باشه دراکو:بهرحال مواظب باش سرمو تکون دادمو رفتم وقتی رسیدم رِوِنا نبود من:رونا اینجایی یهو یه چیزی خورد تو سرم بیهوش شدم یهو یه عالمه اب ریخت روم چشمامو باز کردم دستام بسته بود دهنمم همینطور رونای قلابی بالای سرم بود:بیدار شدی یا هنوز بیشتر اب میخوای و نشست روی صندلی روبه روم من روی زمین بودم اون:میدونی خودتم مثه دوستت خنگی اون خریت کردو بهم اعتماد کرد توام خریت کردیو تا اخر نرفتی ولی به نفع من شد الانم نگران نباش نمیخورمت با اینکه خیلی دلم میخواد دوباره مزه انسانو بچشم ولی افراد دیگه ای برای اینکار هستن تورو مثه دوستت میفرستم اونور بدرد نمیخوری ولی عوضش دوستت کدوم بود اها هانا اون خوشمزه میاد...یه حرفی میزنین شما ادما که یه کاریو میکنی تا اخرش برو حکایته توعه ها و خندید حتما برات سواله رونا چجوری رفته اونور خب بگم زود اعتماد کرد ما نمیتونیم از اونور بیایم اینور مگه اینکه یکی جاشو باهامون عوض کنه
منم به اون گفتم به کمک نیاز دارم اونم دستمو گرفتو جاش باهام عوض شد الانم میخوام تورو با یکی دیگه عوض کنم و دهنمو باز کرد اون:میتونی هر سوالی قبل مرگت داری بپرسی و پوزخند زد من:چرا میاین اینور اون:خب اسونه اینور انسان هست و تازه چیزایه بهتری هست من:اون اینه ماله کی بوده؟ چشماشو داد بالا:اونو یکی از ما که جاشو با ادما عوض میکرد درست کرد تا ما بتونیم بیایم اینور و تازه بگم انتونیم یکی از ماعه لبخندش پررنگ تر شد ادامه داد:عجیبه نه ما نمیدونیم چه قاتل روانی ای کنارمونه ولی اون ادم نمیخوره وقتی اومد اینور عوض شد اصلا درکش نمیکنم اون یه احمقه...سوال دیگه بسه لا این دنیا خدافظی کوچولو و اومد سمتم تا دستمو بکنه چشمامو بستم و جیغ زدم ولی هرچی نزدیک تر میومد دهنش باز تر میشد
که یهو دراکو:ارلیننننن سری نگای اونور کردم من:دراکوو اونم نگای دراکو کرد دهنشو بست:اوه اوه میبینم که دو نفر گیرم اومد و داشت تند تند میرفت طرف دراکو خم شدم یه مداد پرت کردم طرفش از شانسم خورد بهش برگشت طرف من:به حسابه توام میرسم بعدا تو اون فاصله دراکو چوبدستیشو دراوردو:استوپفای موجود افتاد عقب تر ولی طوریش نشد بلند بلند خندید:که اینطور ببینم شما احمقا چه فکری کردین که میتونین با من بجنگین دراکو:اواداکداورا موجود بیشتر پرت شد عقب ولی بازم طوریش نشد:دیگه داری زیاده روی میکنی و رفت طرفش من:دراکو فرار کن دراکو:تنهات نمیزارم عمرا بلند شدم رفتم طرف اینه:هی احمق مگه ندیدی ما چجوری اون بزرگه رو کشتیم توکه دیگه عددی نیستی عصبانی شد بدو اومد طرفم تا اخرش اونجا وایسادم ولی فرصتیم نبود چون خیلی تند اومد همون لحظه رفتم کنار و اون افتاد توی اینه ولی دستم زخم شد پنجه هاش کشیده شد رو دستم دراکو سری اومد طرفم:تو دیوونه ای حالت خوبه خونریزی داری چرا اینکارو کردی؟ من:باشه باشه صب کن یکم نفس بگیر به منم یکم فرصت بده دراکو که نگرانی از صورتش میبارید دستامو باز کرد:اگه طوریت میشد چی نگفتی من چیکار میکنم من:اروم باش خوبم عصبانیت همیشه باعث کارای احمقانه میشه همین کافی بود دراکو:اگه طوریت میشد چی من:حالا که نشد عزیزم من واقعا خوبم با دراکو رفتیم پیش خانم پامفری زیاد زخمش عمیق نبود برام پانسمانش کرد لایک و کامنت دیگه چی بگم😐♥️🌈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عااااااالی💚
♥️🌈