
............
وقتی رسیدیم عمارت ساعت تقریبا ۱ بود.داخل خونه کسی نبود فک کنم همه خواب بودن یعنی حتی یه ظره هم برای اومدنم اهمیت قاعل نبودن😔هعییییییی حالا هرچی.رفتم تو همون اتاق قبلیم و لباسا و وسایلامو گذاشتم تو کمود ها و مرتبشون کردم.بعد از چت کردن با آلیا رفتم و خوابیدم.خواب بودم که یهو احساس کردم یه جسم سنگینی افتاد روم و یهو پریدن و موخم سوت کشید.بالا رو نگا کردم که دیدم آدریانا نشسته روم و یه خرس تدی هم بقلشه🧸و داره از هیجان فشارش میده.بغلش کردم و چلوندمش و شکمشو بوسیدم تا قلقلکش بیاد.داشت از خنده میمورد که آدرین اومد تو اتاق و مارو دید بعدم یه لبخند ملیح زد و سلام و صبح بخیر داد.اومد آدریانا رو برداشت و باهم رفتن بیرون منم بلند شذم کارای مربوطه رو انجام دادم و رفتم برای صبحونه.به معنای واقعی مثل یه خانواده داشتیم صبحونه میخوردیم و شاد بودیم.بعد از صبحونه آدرین گفت کار داره و رفت.منو آدریانا هم با هم رفتیم و بازی کردیم و بعدم ناهار درست کردم و خوردیم(شرمنده هیچ ناهاری به ذهنم نمیرسه خودتون زحمتشو بکشید🙏😁)بعد از ناهار رفتیم اتاق آدریانا و بهم گفت که براش لالایی بخونم منم لالایی که پدرم وقتی بچه بودم برام میخوند😢🥺بعدشم خوابید.از اتاقش آروم اومدم بیرون که یه وقت بیدار نشه.رفتم طبقه پایین که یه چیزی بخورم که یهو دیدم یکی تو آشپزخونس و تو یخچال خم شده.ترس کله وجودم رو پر کرده بود و داشتم سکته میکردم.به طرف میز آشپزخونه خیلی آروم قدم برداشتم و کتاب آدرینو برداشتم و لولش کردم و به سمت اون یارو رفتم.تا اومدم بزنم تو سرش برگشت و منم جیغ زدم و محکم کتابو زدم تو سرش که دیدم آدرینه و یه شیرینی تو دهنشه و دستشو گزاشته روی سرش و داره ناله میکنه.به بقیه بدنش دقت کردم که دیدم یه حوله دورشه که پایین تنشو پوشونده و بقیه بدنش برهنس😳😳
جوری سریع و با خجالت برگشتم که گردنم درد گرفت.آدرین گفت:آی ماری چرا میزنی)اون به من گفت ماری😳واقعا اون اینو گفت🤒وااااااااااااااااییییییییییی بهش با لحنه عصبی گفتم:خوب فک کردم دزد اومده)گفت:یعنی واقعا متوجه اومدنم نشدی?)گفتم:نه نشدم)گفت:واقعا که فک کنم گوشات مشکل داره)با حرس برگشتم طرفش و گفتم:نه خیرم من گوشم مشکل نداره چون داشتم برای آدریانا لالایی میخوندم به خاطره همینم صدای اومدن جنابالی رو نشنیدم😤و...)یهو حواسم به بدنش رفت که روی بازوی چپش ثابت موند دیدم روش نوشته {𝓂𝒶𝓇𝒾} (سایی که اهنو با ترجمه گوش دادن فهمیدن چیشده😘😌)وقتی رده نگاهمو دید سریع اون قسمته بازوشو پوشوند و رفت بالا.منم هنوز داشتم سرخ و سفید میشدم😳 از زبان گلابی😁:هوف بخیر گذشت اگه مارینت میدید خیلی بد میشد.راستش من وقتی از خونه رفتم بیرون رفتم پیش یکی از دوستام و اون برام روی بازوی چپم با یه خط قشنگ {♡𝓂𝒶𝓇𝒾𝓃𝑒𝓉𝓉𝑒} رو تتو کرده بود.رفتم و لباسامو عوض کردم یه لباس آستین کوتاه که تا یکم پایین تر از بازون بود پوشیدم که رنگش آبی تیره بود روی یقش یه خط به رنگه طلایی داشت که پایین آستیناشم بود و یه شلوار آبی نفتی که نه خیلی گشاد بود نه خیلی تنگ.حولرو برداشتم و در حالی که داشتم موهامو باهاش خشک میکردم رفتم پایین که ماری رو دیدم. از زبان ماری:داشتم تلوزیون میدیدم که دیدم آدرین داره از پله ها میاد پایین تار های بور موهاش حالا که خیس بودن و ریخته بودن روی پیشونیش خیلی جذاب ترش کرده بود🤤تصمیم گرفته بودم که یواشکی بفهمم چی روی بازوش تتو شده.به تلوزیون دیدنم ادامه دادم که اومد و کنارم نشست و با حوله موهاشو خشک کرده. چند ساعت بعد آدرین خوابش میبرد پس TV(این کوتاه تره😪)رو خاموش کردم و از روی کاناپه بلند شدم تا دراز بکشه.چند دقیقه صبر کردم تا خوابش عمیق بشه و بعد رفتم سراغش.حالا که لباسش آستین کوتاس کارم راحت تره و البته یکمم سخت تر چون همش حواسم پرته اون بازوهای عضلانیش میشه💪😖با هزار بدبختی و تکون خوردن آستینشو بالا دادم که با چیزی که دیدم درجا سکته کردم اسم منو با یه خط قشنگ و یه قلب کنارش روی بازوش تتو کرده بود😳حول شدم و یهو دستم خورد به سرش و بیدار شد.وقتی منو با اون قیافه دید تعجب کرد ولی وقتی آستین بالا رفته لباسشم دید اونم سکته کرد(یه بیمارستان باید باز کنید انقدر همو سکته میدید😶)
بهش گفتم:چرا اسم منو با یه قلب کنارش رو بازوت تتو کردی?)اونم با تته پته گفت:م مارینت ببین خب راستش چه جوری بگم م من ع عاش عاشقتم😖)یکی زنگ بزنه اورژانش🚨🚑چون من موردم😵نمیدونم چرا ولی یهو زدم تو صورتش😶چشاش از تعجب شده بود اندازه توپ شیطونک🏐برگشت سمتم و گفت:چرا میزنی خب خودِ....)حرفش به خاطره اینکه من دستامو گزاشتم رو صورتش و به سمت خودم کشیدمش و موچیدمش😆💋👄قط شد.بدبخت کم مونده بود سنگ کوب کنه ولی بعدش خودشم همراهیم کرد و دستشو گزاشت پشت کمرم و منو بیشتر به خودش میفشرد.احساس میکردم هزاران پروانه دارن توی دلم پرواز میکنن🦋و من روی ابرام☁دلم میخواست زمان متوقف شه و ما تو همون حالت بمونیم.بعد از چند دقیقه بالاخره حاظر شدیم از لبای هم دل بکنیم و از هم جدا شدیم.پیشونی هامون رو به هم تکیه دادیم و در حالی که چشمامون هنوز بسته بود نفس نفس میزدیم گفتم:منم ع♡ا♡ش♡ق♡ت♡م) بعد همو محکم بغل کردیم و من سرمو رو سینش گزاشتم.بعد از اینکه آدریانا بیدار شد رفتیم پیشش و بهش گفتیم که من قراره مامانه واقعیش بشم👩👧و اونم خیلی خوشحال شد به قدری که موقعه بغل کردنم داشت خفم میکرد😅 چند هفته بعد به آلیا همه چیزو گفتم و اونم خیلی برام خوشحال شد و بهم گفت که مادرم خیلی برام نگرانه و بهتره برگردم.منم قبول کردم چون دلم برای مامانم تنگ شده بود💔پس رفتم پیشش.وقتی منو دید بغلم کرد و ازم عذر خواهی کرد که باهام تند رفتار کرده بود و بهم گفت که هر انتخابی بکنم پشتم میمونه و از اینجور چیزا.بعدم قرار شد با آدرین آشناش کنم.وقتی برگشتم مامانم و آلیا هم باهام اومدن.آلیا کلی به من حسودیش میشد به خاطره آدرین😆و مامانمو و آدریانا هم با هم جور شده بودن.چند روز اونجا موندنو بعدم برگشتن.قرار شده بود که منو آدرین هفته بعد یه عروسی ساده برای خودمون بگیریم داخل عمارت که افراد کمی هم باشن.آدرین منو با مادرش آشنا کرد خیلی خانمه فوق العاده ای بودن. قرار بود برای عروسی مادرامون و آلیا و یکی از پسر خاله های آدرین بیان.

روز عروسی لباسم رو پوشیدم(عکس اسلاید لباس مارینت و آدرین)مادرم اومد تو اتاق و دستامو گرفت و با بغض گفت:خیلی خوشحالم که تونستم این صحنه رو ببینم کاشکی پدرتم اینجا بود و تو رو میدید😢)بغلش کردم و گفتم:مامان بابا همینجاس فقط نمیتونیم ببینیمش ولی به هر حال منم میخواستم الان واقعا اینجا بود تا بغلش کنم و دوباره بوی اون ادکلنش رو احساس کنم همونی که وقتی بچه بودم همیشه به خاطره من میزد😓)منو از خودش جدا کرد و سعی کرد با بالا کشیدن بینیش بغضشو قورت بده که کم و بیش هم موفق شد.گفت:خب دیگه دختر گریه نکن آرایشت پاک میشه😊من میرم توعم بیا که آدرین داره از هیجان پس میفته😜)خندیدم و باشه گفتم که مامانم بعدش رفت منم برای بار آخر خودمو تو آینه دیدم و رفتم.وقتی وارد سالن شدم اول از همه به آدرین نگا کردم که داشت با یه لبخند بهم نگا میکرد بعد به آدریانا که بغل مامانم بود و داشت برام دست تکون میداد که منم براش دست تکون دادم و بعدم به آلیا که داشت به یه چیزی اشاره میکرد.رد نگاه و اشارشو دنبال کردم که رسیدم به دستش که تو دست پسر خاله آدرین بود که اگه اشتباه نکنم اسمش نینو بود(گناه داشت آلیا اگه تنها میموند😊)یه لبخند شیطون زدم بهش😈و رفتم سمت آدرین.وقتی رسیدم بهش دستامو گرفت.کشیش شروع کرد به گفتن اون متن [آدرین فاستر/مارینت استیون آیا قبول میکنید که در شادی و ناراحتی,سلامتی و کسالت,پیری و جوانی,روز های خوش و ناخوش و داری و نداری در کنار هم و به هم پایبند باشید و تا زمانی که قلبتان میتپد گیاه عشقتان در حال رشد باشد?] آدرین:قسم میخورم که تا آخر عمرم بهت پایبند باشم و عشقم بهت بیشتر بشه)مارینت:قسم میخوورم که آخر عمرم بهت پایبند باشم و عشقم بهت بیشتر بشه)بعد هم آلیا حلقه هارو آورد و دسته هم کردیم و بعدش همو به مدت ۲ ثانیه ماچیدیم👄💋
وقتی از هم جدا شدیم به هم لبخند زدیم.بقیه برامون دست میزدن و آدریانا هم با خوشحالی دویید طرفمون و پرید بغلمون👨👩👧آلیا دوربینو تنظیم کرد و اومد تا خودشم تو عکس باشه و با هم یه عکسه قشنگ انداختیم☺ شب😈(بچه ها این تیکه چیزه خاصی نداره چون اصلا نمیتونه داشته باشه ولی خب دیگه)شب منو آدرین تو اتاقی که برای خودمون درست کرده بودیم قرار شد بخوابیدیم.رفتیم تو اتاق و لباسامون رو عوض کردیم البته پشت کارتیشن😅بعد هم رفتم رو تخت دراز کشیدم و منتظر آدرین موندم که دیدم بدون بولیز اومد و رو تخت دراز کشید و منو بغل کرد.آروم دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو بلند کرد و یه بوسه آروم رو لب هام زد که کم کم داشت شدید میشد و........😈🔞 ۴ سال بعد مارینت:آدریانا بدو عزیزم اتوبوست الان میره🚍)آدریانا:باشه مامان رفتم)آدریانا رو بغل کردم و گفتم:غذاتو حتما بخور باشه?راستی بعد از مدرسه نرو خونه هانا میخویم با بابات و میا بریم بیرون😊)آدریانا:باشه مامان)پیشونیشو بوسیدم و خداحافظی کردم.رفتم تو خونه که دیدم آدرین داره قهوه میخوره☕و میا هم از سرو کولش بالا میره😅رفتم و میا رو ازش جدا کردم و گزاشتمش روی مبل و بهش بیسکوییت دادم تا اونو بخوره و آدرینو ول کنه🍡آدرین یه نگاه به ساعتش انداخت و کیفشو برداشت و رفت سمت در که گفت:خداحافظ میا)میا هم همونطور که داشت تلوزیون میدید و بیسکوییتشو میخورد فقط دستشو آورد بالا😂بعد هم کمر منو گرفت و به سمت خودش کشید و منو ب💋و💋س💋ی💋د بعد هم که از هم جدا شدیم دیدیم میا داشته از بالای مبل نگامون میکرده که وقتی دید کارمون تموم شد سریع نشست روی مبل و منو آدرین هم ریز ریز خندیدیم😜😋بعد هم از من خداحافظی کرد و رفت.{خب راستش الان جریان اینه که آدریانا🔟سالشه و میا4️⃣سالشه میا دختری با موهای سیاه⚫و چشمای سبز🟢 آدرین بعد از ازدواج قول داد که دیگه مثل آدمای معمولی بشه و دیگه جنایتکار نباشه و حالا داره شرکت طراحی کفش خودش رو مدیریت میکنه🥿 لایلا بعد از ازدواج یکم مشکل برامون درست کرد مثل دزدین بچه ها و ساختن خبر های چرت و پرت که عصاب منو خیلی خورد کرد دختره میمون😡🐵ولی خداروشکر اونم ازدواج کرد و یکی رو بدبخت کرد🤲🏻 آلیا و نینو با هم ازدواج کردن و یه دختر2️⃣ساله به اسم اِلینور دارن که موهاش خرمایی🧆و چشماش عسلیه🍯منو آدرین تو زندگیمون مشکلات زیادی داشتیم که سد راهمون میشدن ولی همشون رو شکستیم به خاطره همینه که الان به اینجا رسیدیم نمیگم زندگیمون بدونه مشکله چون قطعا اینطور نیست ما هم بالا خره با هم بحث میکنیم ولی مهم بعدشه که با تمومه اون اتفاقا باز همو از صمیم قلب دوست داریم و قلبمون همیشه هرچقدرم از هم دور باشیم و هر چقدرم که تظاهر به تنفر بکنیم باز هم برای هم میتپه🫀

تمام امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه راستش خودم که دوسش داشتم و همونی که میخواستم شد راجبه پایانش ببینید فک نکنید چون خواستم هول هولکی تمومش کنم اینجوری شد پایانش (نه) از اول میخواستم پایانش اینجوری باشه ولی قرار نبود پایانش انقدر زود برسه اما مجبور شدم ۳ ۴ قسمت رو تو یدونه بچپونم و خیلی چیزارو کات کنم و بردارم ازش کلی داستان دارم برای نوشتن که اگه وقت بکنم مینویسمشون حتما ولی باز فاصله بینشون میفته بابت هر اشتباه تایپی ای معذرت میخوام بابت تاخیر معذرت میخوام و بابت هر چیزه بدی متاسفم ببخشید اگه خوب نبود ولی لطفا درکم کنید این دومین تجربه نویسندگی من بود که بهتر از چیزی که فکر میکردم شد خیلی وقتا میخواستم جا بزنم و ادامه ندم ولی نمیتونستم و از ته دل مشتاق ادامه دادن بودن این داستان بیشتر از چیزی که فکر میکردم حمایت شد که همین منو خیلی خوشحال کرد البته که اولا یه سری حرف بود که داستانم کپی هست و اینجور چیزا که یه مقدار ناراحتم کرد بچه ها ببینید من هر داستانی که از این به بعد مینویسم کپی نیست ممکنه از یه داستان یا یه آهنگ الحام گرفته باشم ولی کپی نمیکنم پس لطفا در آینده همچین حرفی رو نزنید خیلی ممنون از همتون سال تحصیلی خوبی رو برای همتون آرزو میکنم و امیدوارم موفق باشید و یه چالش هم دارم لطفا کسایی که داستان رو همیشه دنبال میکنن جواب بدن:نظر واقعیت راجبه داستان و خودم چیه استعداد دارم? خب خداحافظ همگی کلی بوس💋💋💋💋(دخترا😅) اینم یه عکسه طنز برای طرفدارای هری پاتر من وقتی بچه بودم از این مرده چون دماغ نداشت میترسیدم😂
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فقط منی که دارم با این آهنگ کریمینال رو گش میدم🙃🙃🙃❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
خیلی خوب بود بازم بنویسسسسسسسسسس 💖💖💖💖💖💖💖 به داستان منم سر میزنی ؟
این وضعیت زشتهههههه کثیفهههههه مستهجنههههههههه🤣🤣🤣
ای اجی عاشق داستانت شدم
اشک همه رو در اوردی دختر ولی دمت گرم تا اخرشو نخوندم داستانو ول نکردم
بچه ها کی دستان قشنگ سراغ داره
سلام من دو تا لیست از داستانایی که خوندم یا میخونم ساختم که ازشون خیلی خوشم اومده اگه خواستی یه سر بهشون بزن
از اول که شروع شد تا پایانش عالی بود😍😍🌟
حتما استعدادش رو داری هیچوقت تسلیم نشو بقیه ایده هات هم لطفا داستانشو منتشر کن ولی هروقت تونستی و مشکلی نداشتی♥️✨
خیلی عالییی❤❤❤❤
عالی بود آجو قربونت بوس بوس
گد یات بسن ده🤣🤣
عالییییییییی