سلام دوستا اومدم با پارت دوم امید وارم خوشتون بیاد
از زبان بیریگل:تمام بازی های شهربازی رو رفتیم و بعدش رفتیم رستوران توی رستوران یه مسابقه گذاشتیم که اگر هرکس بیشتر پیتزا بوخوره 100 تومن جایزه میگیره خلاصه پیتزا ها رو سفارش دادیم و شروع کردیم به خوردن اول باران کنار کشید و بعدش برایان و بعد از 5 دقیقه بارون کنار کشید و من بردم
وقتی رسیدیم خونه من و بارون یه راست رفتیم تو دستشویی انقدر خورده بودیم داشتیم میترکیدیم ولی ارزشش رو داشت وقتی از دستشویی اومدم بیرون رفتم تو اتاقم تا آماده بشم(اگه یادتون باشه تو پارت یک گفتم که شب پرواز دارن) یه نیمتنه ی مشکی و یه دامن کوتاه مشکی و یه ژاکت چرم قرمز و چکمه های قرمز وقتی رفتم پایین همه آماده روی مبل نشسته بودن گفتم:بچه ها با ماشین من میریم/باران و بارون همزمان گفتن:نه/گفتم: برایان یه چیزی بهشون بگو/برایان گفت:بچه ها با ماشین بیریگل میریم همین که گفتم/ قیافه ی باران و بارون😵😵😵😵😵😵😵😵😵😵
وقتی رفتیم تو ماشین اولین کاری که باران و بارون کردن بستن کمربندها بود وقتی ماشین رو روشن کردم باران گفت:بیریگل جون من اینجا رو با پیست رالی اشتباه نگیری ها/گفتم:دیر گفتی آبجی جون و پام و گذاشتم روی پدال و با تمام سرعت رفتم بارون و باران کل راه جیغ و داد میکردن تنها کسی که عین خیالش نبود منو برایان بودیم در عرض دو دیقه رسیدیم گفتم:دیدین چقدر زود رسیدیم
در هواپیما:خوب بچه ها بیاین بریم قسمتVIP وقتی رفتیم اونجا اولین کاری که کردم این بود که گرفتم خوابیدم وقتی بیدار شدم همه خواب بودن یه لحظه یک فکر شیطانی به سرم زد قیافه ی من😈😈😈😈رفتم بالای سر برایان صندلی شو آروم آروم آوردم پایین جوری که بیدار نشه بعد یهو صندلی رو ول کردم و با صورت رفت تو صندلی جلویی من رفتم زیر صندلی آروم می خندیدم بعد از اینکه خوابید رفتم بالای سر بارون لوازم آرایشو برداشتم و شروع کردم به آرایش کردنش وقتی تموم شد لوازم و گذاشتم تو دست باران و آروم بارانو بیدار کردم و و وقتی باران حواسش نبود پارچ آبو ریختم تو صورت بارون و زود رفتم تو دستشویی قایم شدم
بعد از چند دقیقه صدای عربده ی بارون و شنیدم که میگفت:باران می کشمت/باران با داد گفت: بخدا من نکردم منم که از اینور داشتم تو دستشویی قش می کردم ازخنده بعد از یه ساعت از دستشویی اومدم بیرون و آروم رفتم سر جام و خوابیدم
وقتی بیدار شدم همه داشتن پیاده می شدن منم بقیه رو بیدار کردم و با هم رفتیم پایین مادرم بهم گفته بود که دخترخاله ام اسمش ماریا و مو هاش قهوه ای و چشماش آبی و پسرخاله ام اسمش متیو و موهاش قهوه ای و چشماش سبز من تا به حال دختر خاله و پسرخاله ام رو ندیده بودم چون اونا تو استرالیا زندگی می کردن خاله ام اومد ما رو بغل کرد راستی اسم خاله ام کارمن وقتی به بچه ها نگاهکردم دیدم بارون زل زده به ماریا تو دلم گفتم با خدا عاشق شد و بعدش راه افتادیم به سمت خونه
از ماریا پرسیدم:پس چرا متیو نیومده /گفت:اون تو باشگاه داره تمرین می کنه /وقتی رفتیم خونه بچه ها رفتن تا دوش بگیرن /ماریا گفت:میای یه دست بازی کنیم شنیدم کارت خوبه/گفتم:نه بابا کی گفته کارم خوبه/گفت :حالا می بینیم/یه دست بازی کردیم و من بردم /ماریا گفت:بابا تو دیگه کی هستی کارت خیلی خوبه/گفتم:ممنون من میرم دوش بگیرم
از زبان ماریا:بابا این دیگه کی بود کارش خیلی خوب بود یه لحظه فکر کردم متیو جلومه بعد یهو یکی گفت:سلام /برگشتم دیدم خرمگس خودمونه(منظورش متیو بود) گفتم:سلام راستی مهمونامون اومدن یکیشون انقدر خوشگله که نگو(منظورش بیریگله)گفت:خوب خوشگل باشه به من چه/گفتم:خرمگس اگه ببینم جلو اونا اینطوری حرف بزنی با مگس کش می کشمت/گفت:باشه بابا/گفتم:آفرین خرمگس خوب/گفت:حالا کجان/گفتم:رفتن دوش بگیرن میرم بهشون بگ که ساعت 2 تو سالن اصلی منتظر باشن /گفت باشه
از زبان بیریگل:وقتی از حموم اودم بیرون دیدم ماریا رو تختم نشسته گفتم:سلام کاری داشتی؟/گفت:سلام آره می خواستم بگم که برادرم اومده می خواد با شما ها آشنا بشه برای همین میخوام بگم که ساعت2 تو سالن اصلی باش تا با هم آشنا بشین/گفتم :باشه و ماریا رفت وقتی داشتم لباس می پوشیدم یه علامت عجیب رو بازوم دیدم گفتم حتما توهم زدم و لباسام رو پوشیدم یک تاپ مشکی با یه شلوارک لی و یه کتونی مشکی میخواستم اون علامت رو فراموش کنم ولی هر کاری کردم نمیتونستم فراموشش کنم وقتی رسیدم به سالن اصلی همه ی بچه ها بودن و یه پسر کنار ماریا بود حتما پسرخالمه خودشو معرفی کرد و ما هم خودمون و معرفی کردیم وقتی چشمش به بازوم خورد چشماش گرد شد و در گوش ماریا یه چیز گفت وقتی ماریا به بازوم نگاه کرد چشماگرد شد
خوب دوستان دوستان داستان تمام شد