خب تو قسمت قبل دیدیم که شوگا اعترافشا کرد اما یونگ سو نمیتونست و دلیلش الان مشخص میشه لطفا لایک کنید و کامنتا رو منفجر کنید من رو هم فالو کنید خلاصه بترکونید بریم سراغ این تست💥
یونگ سو :+مین یونگی :$ از چشم یونگ سو من نمیتونم با یونگی باشم چون من قرار نامزد بزرگترین دشمن یونگی یعنی دوجونگ هیون بشم فقط و فقط به خاطر پدر بی غیرتم من رو به اون عوضی فروخت فقط با پول یعنی پول ارزشش از من بیشتره؟ شاید از زندگیم متنفرم باید یه فکری بکنم که تا آخر ماه یونگی از من بدش بیاد واگرنه اگه من برم دلش میشکنه
از چشم شوگا وقتی یونگ سو گفت نمیدونم و رفت احساس کردم یه چیزی هست که نمیتونه بگه فردا حتما از میپرسم هوا از صبح ابری بود و الان داره بارون میاد خیلی هوا عاشقانه بود کلی زوج جوون بیرون بودن و خیلی ها تنها یکیش همین خودم فردا خیلی حالم خوش نبود حالم بد بود سرما خورده بودم جیمین خیلی ازم مراقبت کرد خیلی بهش مدیونم اون خیلی به من کمک کرد اونروز یونگ سو نیومد اما شاید براش اتفاقی افتاده باهاش تماس گرفتم وقتی جواب داد و ازش پرسیدم که چرا نیومد گفت یسری کار واسم پیش اومده بود
از چشم یونگ سو وقتی فهمیدم یونگی مریض شده حسابی نگران شدم شبا کابوس میبینم و حالم زیاد خوش نی همش با بابام دعوا میکنم و آخرشم با یه سیلی تو گوش من بحث تموم میشه برادرم من رو با کمربند شلاغ میزنه از زندگی خیلی خسته شدم اونروز دستم کبود شده بود و وقتی یونگی دید گفت چی شده و من فقط گفتم هیچی خورده به مبل همش دارم دروغ میگم خسته شدم
(دو هفته قبل) از چشم یونگی داشتیم پیانو تمرین میکردیم که روی دستش یه کبودی خیلی بزرگ دیدم و روی گردنش هم کلی جای کمربند بود فکرکردم کتک خورده اما یونگ سو انکارش میکرد آخرم بیخیال شدم چند وقت که گذشت جاهای زخم بزرگتر میشد و کبودی ها بیشتر خیلی بار ها هم دیدم وسط موزیک یهو میزنه زیر گریه اما هیچوقت بهم چیزی نمیگه
یک ماه مثل برق گذشت و روز رفتنم بود بهش گفتم میخوام برم برای همیشه ناراحت شد ولی بعدش گفت اگه این خوشحالت میکنه باشه نمیدونست که من از این که برم متنفرم نمیدونست که عاشقشم و با درد زندگی میکنم بچه که بودم مامانم رو از دست دادم الانم بابام بهم زور میگه چشمام از بس گریه کردم ضعیفشده کتک میخورم و حتی........... حتی بهم... تج.. او.. ز کردن(🥺💔) و حالا باید با کسی که ازش متنفرم و دست به زن داره ازدواج کنم انگار اینقدر ظلم کافی نبود و حالا باید از عشقم جدا شم وقتی بلند شدم که برم تصمیم گرفتم که پشت سرم هم نگاه نکنم اما نشد برگشتم و دویدم و تو بغلش جا گرفتم بغضم ترکید و همهچی رو گفتم انگار هر کلمه که میگفتم یه باراز دوشم برمیداشتن تا رسید به قسمت نامزدیم و اینکه با کی قرار ازدواج کنم...
چشماش خیس شدن گفت..... خب آخرین قسمت هم نزدیکه غمناکه آخرش خیلی خیلی غمناکه آهنگ فیک لاو بزارید بخونید حال کنید لایک نکنید میام تو خوابتون😂😐
پارت بعد💔