پارت 11 چون هیجانی شد دوست داشتم پارت زیاد تر بزارم تا لذتش بیشتر شه🍭💖
با وحشت به شنل پوشی که دست ریو رو گرفته بود خیره شدم. کمی دقت کردم و دیدم که توی دست راست شنل پوش یه خنجره! داد زدم : میخوای چی کار کنی؟! شنل پوش جوابی نداد. دوباره پرسیدم : هی! عوضی! جوابمو بده...! مرد به سمت من چرخید و با صدای کلفت و خش دارش گفت : مراسم احضار شیطان... با گفتن این حرفش. نفسم بند اومد و قلبم داشت از سینه بیرون میزد. این وحشتناک ترین کلمه ای بود که میتونستم در تمام عمرم بشنوم. در حالی که اشک هام میریختن، بلند گفتم : تو حق نداری این کارو بکنی!... تو حق نداری! شنل پوش لبخند مرموزی زد و بلند گفت : مراسم رو شروع میکنیم!... در حالی که اشکهام وارد دهانم میشد، گفتم : نهههههههه!!! شنل پوش گفت : هر چقدر هم تقلا کنی، فایده نداره!... سعی کردم بند ها رو پاره کنم ولی خیلی سفت بسته شده بودن. آنتونی و امیلی خیره بهم نگاه میکردن. امیلی با وحشت گفت : مراسم احضار شیطان دیگه چه کوفتیه؟!... شنل پوش پوزخندی زد و گفت : میتونی براش توضیح بدی! شاید که این اخرین صحبتتون با هم باشه...!
به شنل پوش اخمی کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم : این مراسمیه که... ( بغض گلوم نمیزاشت درست حرف بزنم.) یه روح مرده رو احضار میکنه!... برای روح آدم های شرور استفاده میشه!... برای اینکار به چهار نفر نیازه!... بغض گلمو چنگ زد. توان ادامه دادن حرفم رو نداشتم. شنل پوش گفت : عیبی نداره... بقیش رو خودم براشون میگم. آب دهانش رو قورت داد و با صدای خش دارش شروع به حرف زدن کرد: سه تا قربانی و یک شیطان! خب... چون میخوایم روح رو از جهنم به زمین بیاریم، به یک شیطان نیاز داریم. (به ریو نگاه کرد و بعد ادامه داد : و حالا به لطف شما یکی داریم! نگاهی به ریو انداختم و دیدم وحشت توی چشماش موج میزنه! دوست داشتم یه جوری آرومش کنم اما اگه هر کسی توی اون موقعیت میبود آروم کردنش کار راحتی نبود. با نگاهم دنبال کتاب گشتم و دیدم که توی دست یکی از شنل پوش ها بود که یه گوشه وایستاده. شنل پوش ادامه داد: وقتی که روح رو احضار کردیم. یکی از شما باید قربانی شه! وقتی روح به این دنیا بیاد لازمه که بدن جدید داشته باشه... ! دوست نداشتم بقیش رو بشنوم ولی نمیتونستم که گوشهام رو هم بگیرم تا نشنوم...
شنل پوش گفت : ... و روحه که یه بدن رو انتخاب میکنه. پس معلوم نیست کدوم یکی از شما این شانس خوب نصیبش بشه که روح سرور بزرگ ما درونش قرار بگیره! به حرف احمقانش خندیدم و گفتم : من یکی که عمرن بزارم روحش با بدنم یکی بشه!!! پوزخندی زد و گفت : ولی شاید بشه! نفس عمیقی کشید و داد زد : حرف زدن دیگه بسه مراسم رو شروع میکنیم... ! آنتونی با صدایی وحشت زده فریاد زد : نه! این کارو نکن! خواهش میکنم... امیلی هم که به فکر فرو رفته بود به حرف اومد و گفت : باشه ما میمونیم ولی خواهش میکنم ریو رو ول کن! شنل پوش نچ نچی کرد و گفت : اگه اون نباشه که اصلا مراسم معنی نداره! چشم های امیلی گرد شد و چند قطره اشک از روی گونش به زمین چکید. امیلی و آنتونی به من نگاه کردن و توی چشماشون التماس موج میزد. اما متاسفانه کاری از دستم برنمیومد . یه دفعه...
شنل پوش ریو رو روی زمین انداخت و دست راستش رو گرفت، خنجر رو کمی توی دستش جابجه کرد و بعد...
به آرومی خنجر رو سمت دست ریو برد ریو هم که زورش خیلی کمتر بود نمیتونست از دستش فرار کنه، و بعد با خنجر دست ریو رو برید و خنجر رو کمی بیشتر فرو کرد تا خون بیشتری بریزه! یه دفعه ریو فریاد بلندی کشید که قلب منو به لرزه در آورد. دست و پا میزدم که به ریو نزدیک شم اما ناگهان یکی منو از پشت گرفت و در گوشم نجوا کرد: نگران نباش همه چی داره طبق نقشه پیش میره! از این حرفش تعجب کردم. برگشتم ببینم کیه که یه دفعه...
فریاد بعدی ریو منو وادار کرد که رومو اونطرف کنم. شنل پوش لبخند وحشتناکی رو لبش بود و انگار که از زجر دادنش لذت میبرد. دیگه تحملش رو نداشتم. اشکهام روی گونم میریخت و دیدم رو تار کرده بود. تو حال خودم بودم که یه دفعه مثلث عجیب غریب روی زمین به رنگ قرمز در اومد و درخشید. با وحشت به رنگ قرمز زیرم نگاه میکردم. ناگهان فهمیدم که این مثلث با خون ریو به رنگ قرمز در اومد. نگاهی سریع به ریو انداختم و دیدم که خون زیادی داره از دستش میاد! به سختی روی زمین میخزیزم تا به ریو برسم. ریو اشک تو چشماش جمع شده بود و دستش رو به طرفم دراز کرده بود. با تمام وجود دلم میخواستم دستم رو بلند کنم و دستش رو بگیرم ولی 1 دستام بسته بود. 2 خیلی ازش دورم جیغ بلندی کشیدم ولی فکر کنم هیچس صدامو نشینید چون...
همزمان با جیغ من یه بمب منفجر شد و دیوار سمت چپ فرو ریخت و صدای وحشتناکی داد! توی شک بودم. نمیدونستم چیکار کنم، البته اگه میخواستم هم نمیتونستم کاری بکنم. گرد و خاک همه جا رو فرا گرفته بود. هیچ چیز نمیدیدم. یهو... یکی دست و پام رو باز کرد و بعد بغلم کرد! برای این که گرد و خاک توی چشمم نره چشمم رو بستم. بعد چند دقیقه یارو منو روی زمین گذاشت و گفت : حالت خوبه؟! چشمام رو باز کردم و چهره پسری مو مشکی و چشم سبزی رو دیدم. دوباره پرسید : حالت خوبه؟! به خودم اومدم و پرسیدم : تو دیگه کی هستی؟! پسره خنده ریزی کرد و گفت : من کسیم که میتونی بهش اعتماد کنی، اسمم الکسه... ! دستش رو به طرفم بلند کرد تا بلند شم. دستش رو گرفتم و گفتم : تو برای نجات من اومدی... ؟! گفت : تو نه! باید بگی ما!... پرسیدم :ما؟! لبخندی روی لبش نشست و گفت : آره من و گروهم ! آها... نفس عمیقی کشیدم و یه دفعه...
یاد ریو و بقیه افتادم. شونه های الکس رو گرفتم و گفتم : دوستام اونا... حرفمو قطع کرد و گفت : نگران نباش نجاتشون دادیم. خیالم راحت شد، شونه هاشو ول کردم. با تعجب پرسیدم: یعنی اون انفجار زیر سر شما بود؟! خندید و گفت : آره! باحال بود... ؟! قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم : اصلا اینطور نبود! اگه دوستام صدمه میدیدن چی...؟! با پشت دستش عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و گفت : نه بابا...! حواسمون بود. مچ دستشو گرفتم و گفتم : سریعتر منو ببر پیش دوستام. سرشو به علامت تایید تکون داد و گفت: از این طرف...
دنبالش رفتم و رسیدیم به یک کلبه جنگلی... کلبه فاصله زیادی با مکانی که توش بودیم نداشت. سریع دویدم سمت کلبه و درش رو محکم باز کردم و با نگاهم دنبال بقیه گشتم. و آنتونی و امیلی رو دیدم که روی صندلی نشسته بودن و داشتن با دو نفره دیگه حرف میزدن. تا منو دیدم بلند شدن و سریع اومدن طرفم... امیلی منو بغل کردو گفت : خداروشکر که سالمی...! آنتونی هم منو تو آغوشش کشید و با صدایی نگران گفت: خیلی نگرانت بودم آلیا ... و بعد منو ول کرد و یه قدم عقب رفت. پرسیدم : پس ریو کجاست؟! امیلی گفت : منم این سوال رو ازشون پرسیدم ولی چیزی بهم نمیگن. نگرانشم...! نگاهی به بقیه گروهشون انداختم. یکیشون دختر بود که موهای کوتاهش تا زیر گردنش بود و لباس مشکی پوشیده بود. و اون یکی دیگه هم یه پسر مو قهوه ای و چشم عسلی بود. بهشون میخورد هم سن ما باشن! رو کردم به الکس که مطمئن بودم رئیسشون بود. یقه اش رو گرفتم و گفتم : با ریو چیکار کردین؟! پوزخندی زد و گفت : منظورت اون شیطونس ؟! گفتم : آره اسمش ریو عه! گفت : چرا ما باید اون رو هم نجات میدادیم؟!... اون فقط یه شیطانه! حقه شه که بمیره! یه دفعه...
سیلی محکمی به الکس زدم و با صدایی عصبانی گفتم : تو هم هیچ فرقی با اونا نداری...! حتی عوضی تر از اونام هستی.!من از قهرمانای بیخودی مثل شما که آدما رو از روی ظاهر نجات میدن متنفرم...! با اخم بهش نگاه کردم. هنوز توی شک بود و لپش قرمز شده بود. الکس رو کنار زدم و میخواستم از در برم بیرون که الکس مچمو گرفت و گفت : تو نمیتونی بری...! با عصبانیت رومو برگردوندم و توی صورتش تف انداختم و گفتم : من میرم...! و یه لگد به شکمش زدم، اونم دستم رو ول کردو آخ و آخ کرد. فکر کنم اونقدر محکم زدم که دل و رودش جابجا شد. امیلی و آنتونی داد زدن : ما معطلشون میکنیم تو ریو رو نجات بده! اشکی از چشمم سرازیر شد و با خودم گفتم : شما بهترین دوستای دنیا هستین! بعد قیافه جدی به خودم گرفتم و داد زدم: ریو...! من دارم میام...! و سرعتم رو زیادتر کردم و توی سیاهی جنگل غرق شدم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود عالیییی
پارت بعد پلیز😍❤
باشه عزیزم
بعدیو سریعتر بزارر
بعدی رو زودتر بزارررررررر💖💖💖
Ok👍 🌸🌸
خیلی این قسمت باحال بود ! عالی مثل همیشه 💙🌟🌠
ممنون عزیزم😊💝
اگه دوست داشتی به داستان برده خون اشام من هم سر بزن
باشه حتما 🌸❤️
خیلییییی قشنگ بودددددددد
ممنونم💛