پارت سوم داستان نیما...
در قسمت فروش اسباببازی عدهی زیادی مانند نیما توجهشان به فروش عروسک های سخنگو جلب شده بود. یکی از کارکنان فروشگاه دربارهی عروسک توضیح می داد. نیما نزدیکتر رفت و نگاه کرد.
عروسک ها به شکل حیوانات مختلف بودند. وقتی جاهای مختلف بدن عروسک را فشار میدادی، حرف های جالب می زد؛ مثل: من گشنهمه! ییا با هم بازی کنیم! وقتی هم تند تند تکانش میدادی می گفت: نکن سرم گیج رفت! خلاصه که عروسک در نظر نیما خیلی بچهگانه بود اما خیلی دلش آن جایزه را می خواست.
پس به طرف قفسه ها رفت و عروسکی به شکل فیل را برداشت و پیش پدرش رفت تا به جانه برگردند چون خیلی دیر شده بود.
روز ها گذشت و نیما که دلش آرام نمی گرفت، با پول تو جیبیاش دو عروسک دیگر هم خرید و کد قرعهکشی آنها را پیامک کرد. باز هم چند روز گذشت و بالاخره روز قرعهکشی فرا رسید!
نیما نیم ساعت قبل از ساعت هفت تلویزیون را روشن کرد تا پخش زندهی قرعهکشی را از دست ندهد. پدر و مادرش هم جلوی تلویزیون نشستند تا میوه بخورند و ببینند نتیجهی قرعهکشی چه می شود. گرچه، آنها به شانس نیما زیاد مطمئن نبودند!
نیما خیلی خیلی هیجان زده بود ولی اصلا مثل خانوادهاش فکر نمی کرد. ۹۹ درصد حسش می گفت برنده می شود و یک درصد باقی مانده هم می گفت حتما برنده می شود!
بالاخره برنامه شروع شد و مجری بعد از تبلیغ عروسک های سخنگو، شروع قرعهکشی را اعلام کرد. توپ های رنگی که هرکدام عدد مشخصی داشتند، در محفظهی فلزی گردانده میشدند و نیما چشم از روی توپ ها برنمیداشت...
نظرات بازدیدکنندگان (8)