سلام به دوستای گلم. نظراتون واقعا انرژی بخش بود هست و خواهد بود....این پارت ۶ تقدیم شما 🌟🌟🌟🌟⭐⭐⭐⭐
مامان این دیگه کیه؟مامان اینننننننننننننن دختر عموته میرااااا....×من دختر عمو داشتم و خبر نداشتم؟(قافیه رو حال میکنی؟وجی(وجدان):نه.راوی:بی ذوق😒). بعد یه دفعه اون دختره(بد بخت اسم داره مرینت:اصلا بگم دختره دختر عمو خودمه . فضول نباش. راوی:الیا رو میارم هااااااا. مرینت:باشه باشه اسمش میرای خوشمله)پرید بغلم . هی میگفت :باورم نمیشه زنعمو این مرینته.... برام جای تعجب داره که یه دختر عمو اینقدر برای دیدن اون یکی دختر عموش ذوق داشته باشه...تازه خیلی شبیه من بود .... فقط یکی دوسال از من بزرگتر بود. دیدم دستم رو گرفت . برداشت برد تو اتاقش...
منو نشوند رو تختش شروع کرد به حرف زدن... وای بر خلاف ظاهرش خیلی خیلی شیطون و بازیگوش بود...یه داداش هم داشت .. اسمش هم مارتین بود...(شرمنده باید یه اسمی باشه به مرینت بخوره...وجی:وای داستانو لو نده...راوی:باشهههه تو چرا دیگه اینقدر حساسی. اه اه)پسر خوبی بود ولی به خوبی ادرین نمیرسید... چی دارم میگم اون هم یه دروغگوئه ...به مارتین سلام کردم. بعدش رفت . از زبان میرا:مامان مرینت رو اورد خواهر خوشمل خودم اومد(چییییی خودمم انتظار نداشتم😲) خیلی ذوق داشتم نباید میفهمید خواهرشم... به اون مارتین دیوانه هم باید بگم .. خیلی خوشگل بود شبیه خودم بود.دستش رو گرفتم بردم اتاقم. تا مارتین در زد تا خواست حرفی بزنه جلوی دهنش رو گرفتم گفتم ساکتتت نباید بفهمه نه من خواهرشم نه تو برادرش. میدونی براش خیلی خطرناکه.مارتین:اها به خاطر اون . باشه. (بقیه اش هم میدونین دیگهه)
از زبان مرینت:چرا این پسره مشکوک میزد(بابا اسم دارن این بدبختا چرااا نمیفهمی . دیگه اسم مارتین رو که خودت گفتی.!مرینت:راوی قشنگم لطفا دهنتو مثل کاپشنت زیپشو بکش افرین راوی خوشمل.راوی:بی ادب😒😒😒)انگار یواشکی حرف میزد(بچه ها میرا رو که فکر کنم شناختین مارتین هم همینطور. میرا شبیه مرینته کلا فقط موهاش تیره تره. مارتین موهای ابی اسمانی رنگ چشمای میرا و مرینت داره . و چشمای سبز.)بعد هم رفت . میرا درمورد من یکم حرف زد و گفت:میخوام باهم مثل دوتا دوست صمیمی باشیم. در عین حال دختر عمو. هم تورازی داری که به من بگی؟(دوستان میرا به یه دلیلی راز مرینتو میدونه در قسمت های اینده میگم 😁)من نمیتونستم بهش اعتماد کنم تازه دیدمش . نگفتم لیدی باگم . اونم گفت انگار رازی داری. ولی من ته و توش میکشم بیرون. رازی از دست من پنهان نمیمونه. مارتین هم سعی کرد ولی بد بخت شد.از عنکبوت میترسید . چندشش میشد . من فهمیدم در طی تحقیقات علمی...
و ازمایشات مختلف فهمیدم.از عنکبوت چندشش میشه میترسه😈.. هروز هم بد بخت شده بود. میخواست بره دانشگاه عنکبوت پرت کردم سرش میخواست بخوابه عنکبوت میذاشتم رو بالشش. برای همین هر شب با مگس کش بد بخت میرفت تو اتاق😅😆😆مرینت:تحمل نکردم از خنده پخش زمین شدم... داشتم میخندیدم که میرا دستمو گرفت و گفت:میخوای بقیه رازهاش هم کشف کنیم بعد یه لبخند مرموز زد😈کفتم:نکن گناه داره. گفت نه خوشت میاد حال میده هااا... دیگه خوشم اومد رفتیم تا راز هاش رو کشف کنیم.. داشتیم میرفتیم.گفت یه روز رازتو کشف میکنم ... گفتم عمرا بعد رفتیم دنبال راز مارتین بیچاره😁از زبان الیای گریان👈.......
مرینتتتت چرااا رفتییی هق هق.... 😭😭کی دیگه یادش میره کادوهاشو اسم و امضا بزنه دیگه کی با کلویی . با اون لایلا ی .....(دوستان هر چی خواستین بگین.)دعوا میکرد لز حق بقیه دفاع میکرد. چرااا 😭😭😭😭😭😢😢😢مامانش":الیا عزیزم گریه نکن . حتما دلیلی داشته دیگه(خانم مارلینا سزار یه وقت زحمت نکشین ما فکر کردیم برا خوشگذرونی رفته😜😜😅😒)الیا:چطور گریه نکنم مامان میخوام گریه کنم میخوام گریه ک...هق هق هق😭حالا از زبان ادرین👈چرا مرینت رفت چراااا(اعلامیه رو هم با خودش اورده )(به خاطر دوستم دوستم شما اقای اگراست.ادرین:حالا بیا منو بخور ... اصلا دوست دارم دوستمه دیگه مگه نیست.کاربران:🔪🔪🔪🔪🔪من:🔪🔪🔪🔪🔪جرمی زگ:توماس جان فصل ۴ رو بنداز برای ۳ سال دیگه😈😈راوی :😐😑😨😢)پلگ چرا رفته . لطفا بدون مسخره بازی . و اشک در چشمانش جمع میشود(معلم ادبیات کی بودم من😁)پلگ :برو بینم بابا حال من از تو بهتر نیست.ادرین:تو مگه بهترین دوستت رفته...(من:(بچه ها من همون راوی هست)😐😑😑😑🔪🔪🔪میمیری . خانم تسوروگی روبزاری کنار.)
پلگ:نه بابا به خاطر بانوی شما من از حبه قند دور موندم دلم براش تنگ شده..و بغض گلویش را میگیرد. .(.😁)ادرین:حبه قند؟!من فکر کردم تو فقط دلت برا پنیر تنگ میشه.پلگ :ما کوامی ها هم احساس داریم. عاشق هم میشیم.ولی با فکر و تجربه. نه مثل شما بریم عاشق سوسک و پشه بشیم. ادرین:الان منظورت کاگامیه؟اگر اونه که حق داری و راستم میگی(😲)پلگ:واتتتتتتتتتتتتت تو چی گفتیییی . گفتم حق داری....پلگ :چراااااا تو که از اون سوسکه دفاع میکردی.فهمیدم اشتباه میکردم. منو اون اصلا برای هم ساخته نشدیم. خودش هم میدونه. اون منو اصلا به چشم یه دوست هم قبول نداشت.ولی من به عنوان دوست قبولش داشتم.چند روزقبل بعد از رفتن از پیش مرینت . دیدم کاگامی تو جلوی موزه ی لوور از اندره با یه پسره بستنی میگرفتن میخندیدن.بعد هم دیدم که..........
همدیگرو ب*و*س*ی*د*ن.... وقتی اون صحنه رو دیدم . انگار دنیارو ازم گرفتن جدیدشو دادن(پیشرفته اس دوستان دنیا جبران میکنه😁😁😁😁)فهمیدم با چه بیشعوری دوست بودم.پلگ:چه عجب تو یه چی فهمیدی😒😒😒😅😆. ادرین: بی ادب. گوشی زنگ خورد.. دیدم به قول پلگ سوسک و پشه هست. چه پررو هست.جواب دادم :الو بله._الو ادرین سلام._سلام خانم تسوروگی._چرا اینطور حرف میزنی؟_یعنی نمیدونی؟_نه !حالا فردا تو پارک لوکزامبورگ باهات کار دارم._باشه... خانم... تسو...روگی..._خدافظ😒_خداحافظ!
بچه ها نمیدونم چش شده هی میرنه خطای ۴۱۹ . ببخشید کم بود . دفعه ی بعد ۹ تا مینویسم. برای جبران .🌹🌹🌹🌹😊😊😊😊دوستان به خدانوشتم تازه امروز فهمیدم که گفته عدم تایید . چی کار کنم.ویرایش کردم)
انچه خواهید خواند یک سال بعد....... تو داری اشتباه میکنییی.....من خواااااهرتتتم ........مریننننننتتت.. نه نه نه این واقعیت نداره نهههههههههه
بچه ها بعدی هیجان انگیزه خیلیییییی. خودم دارم از هیجان میمیرم . وقتی میام تست بسازم همه چی میاد تو سرم.... باورتون میشه دیشب تا مکالمه ی ادرین و کاگامی هم نوشته بودم . خطای ۴۰۹ یا ۴۱۹..........(هر چی میخواین بگین😁) خرابش کرد. برای همین تا ۷ نوشتم فقط. ببخشید🌹🌹🌹نظر بدین اگر خواستین)