این داستان خفنه ماست و تهیونگ بیشترین رای رو اورد(با کلمه رای یاد شورای مدرسه افتادم😑😐💔) و این قسمت بیشتر اشنایی هست
من ا/ت دختری بیست ساله ام ولی مثل دخترای دیگه نیستم چون منو دزدیدن. چرا؟ نمیدونم هیچیرو نمیدونم زندگی خسته کنندس برام من حتی مادر پدرمو هم ندارم خواهر کوچیکم که یک سال و هفت ماه ازم کوچیکتره و برادر بزرگم که چهار سال ازم بزرگ تره رو شش سالی میشه که ندیدم خواهرم اسمش ارو هست(میدونم مال سریال هوارانگه ولی اسم به ذهنم نمیرسید) و برادرم بان ریو(اینم میدونم😐😑)
خیلی دوسشون دارم. داشتم تو حیاط برا خودم قدم میزدم یاد سوهو(مـــــی دونم😐💔) کسی که دوسش داشتم افتادم سوهو ارو و بان ریو برام خیلی مهمن شروع داستان:
داشتم راه میرفتم تو حیاط و داشتم به گذشتم فکر میکردم من نقاشیم و هنر های رزمیم عالی بود و کمی هم از دکتری بلد بودم چون مامان بابام دکتر بودن و به من یاد دادن نمی دونم یهو صدایی شنیدم که از اتاق رئیس میومد داد میزد که اون لعنتی رو بیارید سریع دارم برات خانم ا/ت و دیدم چند نفر دارن میان سمتم
جونگ کوک و شوگا بودن جونگ کوک به من کمی احترام میزاشت فقط کمی مثلا اگر رئیس عصبی شه و من بد بختو بده تنبیح کنن اون ارومش میکنه یا مثلاحواسش بهم هست اومدن دستامو گرفتن و بردنم پیش رئیس و رئیس گفت: این کیه(@علامت ا/ت تو کل داستانا و +علامت تهیونگ تو کل داستانا) @به تو.. به شما ربطی نداره+گفتم این کیه(با داد) @کسی که دوسش دارم.. ی. ی. یعنی دوستمه سوهو
+پس دوسش داری@از کجا پیداش کردی +کمدتو گشتم@خیلی بی ادبی. وداشتی میرفتی که گفت کجا با این عجله تازه کارت دارم بگیریدش و تنبیحش کنید منو بردم شوگا دستمو فشار میداد اما جونگ کوک اروم گرفته بود منو بردن و بستنم به صندلی و شوگا با یه مشت زد توی دهنم جونگ کوک عقب بود و بغضی که داشت معلوم بود اما به روی خودش نمیاورد دهنم کاملا خونی بود خیلی درد داشتم
لنگان رفتم تو اتاق رئیس و تفنگی که رو میز بود رو برداشتم و روی سرم گذاشتم +بزارش زمین اهای بگیریدش@نزدیک نیاید وگرنه شلیک میکنم +نیاید@البته به این حرفا نیست من خودمو میکشم+این کارو نکون@تمام(با گریه) و صدای گلوله همه جارو پر کرد یکدفعه....... برای پارت بعد: ۱٠٠بازدید ۲۴لایک ۸کامنت
چه خفنه 😲😲😲
پارت بعد پلیز
فالویی بفالو
چشم
چشم الان دارم مینویسم
عالیییی بود💜
منتظر پارت بعد هستم🙂💜