پارت 5 رمان فراتر از مرزها، لایک و کامنت فراموش نشه💕
وقتی گردنبندم را از گردنم در میاورم تا نشان بدهم عین نیروی مغناطیسی جذب ان یکی گردنبند میشود. گردنبندم که قبلا شکل مشخصی نداشت با چسبیدن به ان یکی گردنبند به شکل قلب کوچکی در امده بود.خوشبختانه بخاطر سرما افراد زیادی توی خیابان نبودند و این اتفاق را ندیدند. من که کم مانده بود شاخ در بیاورم با خجالت گفتم
:( فکر کنم گردنبندم اهن رباییه مال شما هم همینطور احتمالا بخاطر همین بهم چسبیدن)و سعی کردم با خنده موضوع را الکی جلوه بدهم اما قیافه پسر به شدت جدی و متعجب بود:( باورم نمیشه، من باید با شما صحبت کنم.)دستم را میکشد تا دنبالش بروم. مرینت:( منو کجا میبری؟ من شما رو نمیشناسم حداقل خودتونو معرفی کنین!) _:(من ادرین اگرست هستم از سرزمین معجزه. من وظیفه داشتم که کسی که صاحب این جفت گردنبنده رو پیدا کنم و با خودم به سرزمین معجزه ببرمش، میدونم همه چی خیلی یهویی شده ولی براتون توضیح میدم،حالا لطفا با من بیاین.)
مرینت:( هان؟ سرزمین معجزه دیگه کجاست، من تاحالا اسم چنین کشوری رو نشنیدم، برای چی به گردنبند من احتیاج داری؟ اون یادگاری مادرمه، من نمیتونم بدمش به شما.) ادرین:( خواهش میکنم با من بیاین قول میدم براتون توضیح بدم... )
مرینت:( من یه قدم دیگه هم با شما نمیام تا وقتی که کامل توضیح ندین جریان چیه و چرا گردنبند منو میخواید.)دست هایم را در هم قلاب کردم و به چشم هایش خیره شدم، وای وقتی چشم هایش را میبینم حس میکنم دارم در انها غرق میشوم، نه نه نه. تمرکز کن مرینت. حواسم که سر جایش می اید میپرسم:( نمیخواید چیزی بگید؟ ) ادرین:( خب پس بیاید توی پارک بشینیم تا براتون توضیح بدم.)
خب امیدوارم از این پارت رمان لذت برده باشید. لایک و کامنت فراموش نشه😍😘❤
❤❤بای
بنویس بعدی رو آجی
اعتراض میکنم پارت هفت رو چرا نمینویسی؟ هان؟ چرا؟
عالی بود 👏🌹
خیلی خوب بود لطفاً پارت بعدی رو زودتر بزار 💟
عالی بعدی می میاد