
هیچی ندارم بگم 💔💔😹😹
دیدم که شکمم درد میکنه افتادم و خودم رو نگه داشتم فکر کنم دیگه ۹ ماهش کامل شده باشه اخ دلممم رفتم بیرون دیدم ادرین سالمه یه نفس عمیق کشیدم یعد یهو همجا سیاه شد و دیگه هیچی نفهمیدم ....از زبان ادرین:داشتم جنگ میکردم اوخ اونو ندیدم اونم زدم رفتم یجا امن که اب بخورم یهو دیدم مرینت روی زمین افتاده وای نه تیر خورده رفتم دیدم نه تیر نخورده خداروشکر بیهوشه بردمش بیمارستان..ادرین:سلام اقای دکتر فکر کنم دیگه بچه ۹ ماهش کامل شده ...دکتر بله چشم ولی الان وقت خوبی نیست
ادرین:لطفااااا دکتر:باشه باشه. بعد عمل.....ادرین:چیشد خانم دکتر دکتر:نگران نباشین خوبن بعد ۱ روز میتونین مرخص کنین بچتونم خوبه ادرین:راستی جنسیتش چیه ؟ دکتر:نرفتین ببینین؟دختر و پسر دارین ادرین:ایولللل دوقلوووو😍😍 دکتر:تبریک میگم ..۱ روز بعد.... ادرین:مرینت باید بریم مرینت:کجا ؟ ادرین:من تورو میبرم خونه مرینت:منم باهات میام دیگه باردار نیستم که ادرین:چه کسی از بچه ها مراقبت کنه؟ مرینت:راست میگی.اسماشونو چی بزاریم؟ادرین:کلارا و کارمن چطوره؟ مرینت:عالیه ادرین:خب پاشو بریم .رسیدیم خونه ادرین:همینجا بمون خب از جات جوم نخور
از زبان مرینت:وقتی ادرین رفت دلشوره داشتم.بچه ها بغل کردم و شیردادم مرینت:کارمن کلارا عشقای من خوبین عزیزدلای من.از زبان نویسنده:همینجوری که مرینت داشت با بچه هاش حرف میزد یه بمب خورد به خونشون.از زبان ادرین:داشتم جنگ میکردم حواسم به خونه نبود یهو یه صدای بمب اومد دیدم خونه ترکیده واااااای نهههه😱😱😰😰😰😰😰😭😭😭 سریع رفتم دیدم بچه ها مرینت تمام زخمی هستن سوختن یکم و خونه ریخته رو سرو صورتشون انقدر گریه میکردم آجر ها رو بر میداشتم بعد یهو دیدم...
شیشه رفته توی دل مرینت 😱😱وای نه سریع برش داشتم گذاشتم اونور بچه هارم برداشتم گذاشتم اینطرف که خونه نریخته بعد زنگ زدم اورژانس .اومدن و بردنشون
امیدوارم خوشتون اومده باشه
لایک و کامنت یادتون نره.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مرینت
ادرین