
خوب این دفعه زود تر گذاشتم🙂
چشم هاشو باز کرد و گفت : ببخشید که تو درد سر انداختمتون من واقعا افتضاحم😥 از خودم بدم میاد،از خودم متنف.... دیگه نذاشتم ادامه بده : بس کن دیگههه ، حالت خوب نیست بدترم میشی با این حرفایی که به خودت میزنی . ما خودمون اومدیم کمک و اصلا هم پشیمون نیستیم .
ادامه حرفم رو جیسو گفت : نگران ما نباش . ما حالمون خوب ولی تو نه . استراحت کن ما هم فکر یه چاره میکنیم . خواست بلند شه بشینه که لیسا نذاشت . لیسا : بشین سر جات . حالت خوب نیست . از زبان لیسا : نذاشتم بلند شه و گفتم بشینه سر جاش . چون این آدمی که من میبینم حالش از بدم بد تره . پتو رو کشیدم جلو تر چون از قیافش معلوم بود سردشه .
از زبان بابای جنی : زود باشید یه فکری کنید اون دو روزه خونه نیست . سریع تر . داشتم همینجوری با کارمند ها کل کل میکردم که بابای جیسو اومد . (بابای جیسو :" بابای جنی:~)":سلام . جیسو خونه شماست؟هر چی به تلفنش زنگ میزنم جواب نمیده . ~ : وای نگو که جیسو هم گم شده . جنی دو روزه هیچ خبری ازش نیست . " : یعنی چی که گم شدن . مگه بچه دو ساله هستن که گم بشن . نکنه اتفاقی افتاده . جیسو همیشه وقتی نمیومد خونه خبر میداد میره کجا. ~: با دانشگاه هم تماس گرفتم ولی گفتن دو روزه نمیان کلاس ؛ وای چجوری فراموش کردم . من به دستبند و گوشی جنی ردیاب وصل کرده بودم . گوشیمو در آوردم نگاه کردم . از گوشیش چیزی دست گیرم نشد ولی دستبندش یه خونه قدیمی رو نشون میاد . با کلی آدم ریختیم اونجا .
از زبان جیسو : داشتیم با هم صحبت میکردیم که صدای تفنگ ما رو سر جامون خشک کرد . در عرض پنج دقیقه کلی آدم ریختن داخل اتاق و من و جنی رو بردن بیرون : اولش نفهمیدیم کی هستن ولی بعدش وقتی دیدم بابای من و جنی هست خیلی خوشحال شدم .
ولی اون ها فقط اومده بودن دنبال من و جنی و جنی رفت و به باباش گفت : بابا دو تا دختر دیگم کنار ما بودن اون ها رم باید نجات بدیم . حال یکیشونم که خوب نیست باید بره بیمارستان . با شنیدن حرف های جنی باباش گفت : بلش ولی باید برام تعریف کنی که چی شده . جنی : چشم حتما ولی باید اون دو تا رو بکشیم بیرون .
از زبان نویسنده: رزی و لیسا رو آوردن بیرون و رزی رو بردن بیمارستان . رزی از قیافش معلومه بود خوب نیست ولی سعی داشت انکار کنه . ما میتونستیم بریم تو اتاق ولی خب نرفتیم چون میترسیدیم دوباره شروع کنه و بگه که از خودم متنفرم و این ها پس نرفتیم تو . وقتی دکترش از اتاقش اومد بیرون گفت : حالش خوبه ولی متاسفانه ضربه خیلی بدی به پای چپش خورده و ممکنه تا چند هفته نتونه راه بره . خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه 💕و فکر نکنید پارت آخر بود چون نجات پیدا کردن😊 هنوز مونده😁😐
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
لطفاً پارت بعد رو بساز آجی ملیسا
باش اجی لیسا🥺
من حالم خوب نیست ولی تقریبا پارت 5 تمومه میزارمش🙂
چرا حالت خوب نیست آجی😥😥😥
اگه چند تا کامنت پایین تر رو ببینی میفهمی😞
یکی از اجیام از تستچی رفته😞
آجی جون ناراحت شدم
😞خیلی ناراحتم
آجی هنوز میخوای بری؟؟؟😥😥
خعل خوف مینویسی😻🌻💕
مرسی💛💛💛💛
داستانت عالیهههههههه 😍❣️
پارت بعدی رو نمیزاری؟🍯
میسی💛
الان میرم مینویسم عزیزم😊
آجی منو ببخش😔💔
مگه چیکار کردی؟😐
فقط اگه بری نمیتونم ببخشم وگرنه کاری نکردی 🙁من دوستتون دارم نمیتونم بزارم برید😥
من خیلی آجی بدی هستم😭💔واقعا متاسفم😭💔ببخشید که 100 تایی شدنت رو تبریک نگفتم😭💔به خدا سرم خیلی شلوغ بود😭💔امیدوارم منو ببخشی😭💔
اجییی😐
واسه این الان ناراحتی😐
خودتو ناراحت نکن من از کسی توقع ندارم😐🙁
دیگه نبینم سر این چیزای بی اهمیت خودتو ناراحت کنی ها😦
ببخشید که یه آجی به این افتضاحی داری😭💔
به هر حال ببخشید🥺💔
باشه دیگه ناراحت نمیشم🙂💔
ولی الان بهت میگم : آجی جونم 100 تایی شدنت مبارک عشقم😽😻🥺🍭
بیا شوکولات بخول🍫🥺
یعنی فقط یه بار دیگه بگی اجی بدی هستم با کمربند بابام میفتم دنبالت😐
مرسی اجی ولی این برای من خجالت داره بعد از چهار ماه تازه 100 تایی شدم😂
عه؟😐✋غلط کردم حالا اون کمربند رو بزار سر جاش لطفا😐✋
نه چرا خجالت؟😐😐
اج پارت بعدددددددددد 😐😃😃😃 پلیز چرا ندادی پارت بعد رو هنوز😿 من پارت بعدددددد می خواممممممممممممممممممممممممممم🤒🤕🍦🍦🍦
عاجی اتفاقا دارم مینویسم تمومی نداره که😐
هر چی مینویسم نگاه میکنم میبینم کمه بازم مینویسم😐
انگار جادویی چیزی شده باشه ها😐
حالا یه جاش گیر کردم نمیدونم چی بنویسم که داستان رو جذاب کنه🙁
چون می خواستم داستانت رو کامل بخونم بعد از اینجا برم😿🤕
عاجیییی 🥺
چرا شما درک نمیکنید وقتی که میرید قلبمو میشکنید هان🥺؟
نمیزارم بری 🥺
نباید بری اجی😭💔
دیدی کامنت های پایینو🥺؟
میدونی چقدر گریه کردم😭
نباید بری اجی نبایددد🥺😭
ببخشید اجی واقعا متاسفم که ناراحتت کردم ولی من بمونم چه فایده ی داره
برم بهتره😟😿😿😿😿😿
اج یعنی چی؟🥺
میدونی برای چند نفر مهمی😥
تو برای همه اجی هات مهمی 🥺
و اگه بری خیلی ها ناراحت میشن 😭
نباید بری اجی تو که تستات عالین چرا میخوای بری🥺🥺💔
شاید اشتباه کنی من برای کسی مهم نیستم 💔💔💔💔💔
من فقط یه مزاحمم
اجییی😭😭
یعنی من انقدر بدم که همیشه اجیام میخوان برن؟🥺😭
خدایا من چه گناهی کردم🥺😭
همش اجیام میخوان برن خدایا مگه چه کار بدی کردم🥺😭💔
نه عاجی تو بد نیستی من بدم 😢😟😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
اج عالیهعههععههههههه من هرچقدر هم بگم کمه😄😄😄😄😄😄😻😻😻😻 تو عالییییییی داستان نوشت نت هم عالیه🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
میسی عشقم💕💕💕
اجی مهلبونم☺💕💛
آجی پارت بعدیییییییییییییییییییییییییییی😐✋🔥🔥🔥🔥🔥🔥
یعنی دیگه نمیری اجی ؟😃😃😃😃
بگو ترو خدا بگو بگو بگووووو بگو نمیری خیالم راحت شهههه.😃😃😃💕💕💕💕
بگو تا نگی پارت بعدی نمیزارم بگووو بگو بگوووو
نه نمیرم🙂❤️
آجی من احساس میکنم تو منو دوست نداری💔
مگه چیکار کردم🥺😭
ناراحتت کردم اجی؟😭
چیکار کردم اج؟🥺😭😭💔
چیکار کردم که اینجوری فکر کردی اجی😭😭🥺💔
اجی من هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چیکار کردم که از دستم ناراحتی 🥺😭😭😭
خودت بگو چیکار کردم🥺🥺💔💔
من خیلی دوست دارم به خدا🥺🥺😭😭
چرا فکر کردی دوست ندارم هان؟😭😭💔
من همه اجیامو دوست دارم🥺💔
باشه آجی گریه نکن🙂💔منم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم😽😻🍓ولی خب یه خبر بد دارم.....اصلا ولش کن💔
نه اجی بگو چیشده چیکار کردم😭💔
بگو ترو خدا 😭😭😭😭😭😭😭😭💔💔
اجی لطفاااااااا 😭😭💔
چه کار بدی کردم که ناراحت شدی🥺😭💔
چه خبر بدی🥺💔💔
دیگه شده اجی🥺💔
ناراحتت کردم؟🥺😭
چیزی شده ؟😭💔
آجی یه لحظه وایسا نفس بگیر😳من گفتم دوسم نداری چون پارت بعدی داستانت رو زودتر نمینویسی😹😹ولی خب خبر بد.....اینه که.....دارم میرم آجی🙂💔
عاجی نمیزارم بری🥺
دیگه چی شده که میخوای بری؟💔
نکنه کسی اذیتت کرده، هان اجی؟💔
من دارم اذیتت میکنم؟💔
نرو اجی لطفا نرووووو😭😭😭
اجی نباید بری فهمیدی؟💔😭
نه آجی تو اذیتم نکردی تو همیشه بهترین آجی من بودی🥺💔و من هیچوقت اینو فراموش نمیکنم💔ولی باید برم💔خدافظ عشقم👋💔😭
عالی خفنننننن پارت اخر بود 😢؟
مرسی اجییی💕
نه اجو اتفاقا گفتم پارت آخر نیست🙃❤
چقدر عالیییییییییییییییییییییی😁😁😁😁😁😁😁
عالی بود آجی😍😍😍🥺🥺🥺🍓🍓🍓
میسی اجو💕💕
😘