این اولین داستان منه .... کامنت یادتون نره......🎀🎀🎀🎀🎀🙂🙂🙂💞💕🙂💞💕💕
سارا دختری بود زیبا که از زندگی خودش راضی نبود 🥺🥺 پسر همسایه اونا جک به اون علاقه زیادی داشت اون پسر رویا پرداز بود و همیشه فکر میکرد که میتونه با سارا ازدواج کنه اما سارا از اون پسر اصلا خوشش نمیومد و میخواست جک رو اذیت کنه دوست سارا فِرد خیلی از جک بدش نیومده بود ولی بخاطر سارا مجبور بود با جک بد رفتار کنه🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
یه روز همینطور که جک داشت از مدرسه برمیگشت به فرد خورد فرد و جک به زمین افتادن جک بلند شد و دست فرد رو گرفت تا بلندش کنه .........
از اون موقع به بعد جک و فرد با هم. دوستای خوبی شدن 💘💘🌸💘💘🤩🤩😂😂🤣💘
یه روزجک و فرد داشتن باهم راه میرفتن که یهو سارا اومد جلو و به فرد گفت: به به این بود دوستی همیشگی من با تو ...
فرد گفت: اما اما من مممم من من جک یهو گفت: ب ببین سارا منو فرد دوست داریم باهم دوست باشیم ما حتی دوست داریم با تو هم دوست باشیم تو باید جنگ رو با من تموم کنی و با ما دوست باشی
فرد : گفت ا ا آره ج جک درست میگه سارا گفت : آه 🤕 خیلی خب باشه من جنگ با تو رو تموم میکنم ولی به یه شَرت
جک گفت : به چه شرت سارا: گفت به این شرت که تو برام یه چیزی بیاری الماس آلارام رو برام بیاری فرد گفت: اما تو هم باید با جک همکاری کنی خودتم میدونی که الماس آلارم داخل کوه شارلی هست ........... سارا: پس باید تو هم بیای فرد فرد : معلومه که میام
امید وارم خوشتون اومده باشه این داستان رو پارت های بعدی رو دو روز دیگه میزارم این داستان درباره ماجرا جویی هست
لایک و کامنت یادتون نره
تست های دیگه هم انجام بدید