قسمت دوم داستان رو با هم می خونیم!
ساعت ها گذشت و ظهر روز خرید فرا رسید. حالا وقت خرید مواد غذایی از فروشگاه زنجیره ای بود. نیما اینجا هم برای خرید سنگ تمام گذاشت. چیپس، پفک، آبمیوه، کیک و هر خوردنی دیگری که فکرش را بکنید! وقتی خوراکی هایش را برداشت، با پدر و مادرش در صف پرداخت پول ایستاد.
همان جا چشمش به یک آگهی تبلیغاتی افتاد که روی چند تابلو در فروشگاه نظر مشتریان را جلب کرده بود. نیما بنر های تبلیغاتی زیادی دیده بود اما این یکی واقعا برایش جالب بود...
تبلیغ عروسک های سخنگو در شکل های مختلف! البته عروسک سخنگو برای نیما چیز جدیدی نبود بلکه قرعه کشی خرید این محصول خیلی شگفت انگیز به نظر می آمد.
روی تابلو نوشته شده بود که به یک نفر خوش شانس که در قرعه کشی برنده شود، سهمیه ی یکساله ی نامحدود برای خرید هرچیزی که دلش بخواهد داده می شود!!! جایزه ای عجیب اما رویایی برای نیما...
نیما قضیه را با پدرش مطرح کرد و او گفت:« می دونی که این قرعه کشی ها الکین. حتی اگرم جایزه بدن معلوم از کجا معلوم تو برنده بشی؟!» اما نیما کوتاه نیامد و اصرار کرد که حداقل یکی از آن عروسک هارا بخرد.
بعد چون خیلی جوگیر شده بود، به پدرش گفت:« قول میدهم اگر برنده نشدم، روز خرید ماه بعد اصلا خرید نکنم. قبوله؟» با این حرف چشمان پدر هم برقی زد و تصمیم گرفت شانسش را برای خلاصی از روز خرید ماه بعد امتحان کند! یک معامله ی دوطرفه که خیلی عجیب دو نفرشان به برنده شدن خود اطمینان داشتند.
مادر نیما متعجب از تصمیم پدر و پسر منتظرشان ماند تا بروند و یک عروسک بردارند...
نظرات بازدیدکنندگان (6)