
با کامنتاتون بهمون انگیزه بدید.
فردا... باب اسفنجی به آقای خرچنگ زنگ زد.باب:سلام آقای خرچنگ میشه یه نشونه از پدربزرگتون بدید؟!آقای خرچنگ:اوه آره.اوممممم یادمه پنیر زیاد میخورد.باب:اومممم آهان پس میشه گری و بفرستید حس بویایی اون حرف نداره!!آقای خرچنگ:عجب فکری کردی!!!الان این لاک پشته چیه میفرستمش فرودگاه.باب:اون که نمیتونه تنهایی بیاد فرودگاه شما باید اون و بیارید.آقای خرچنگ:چی؟من هرگز نمیام نیورک!!!!باب:بخاطر پول!آقای خرچنگ:الان میام.
2 ساعت بعد... آقای خرچنگ اومد نیورک.باب گفت:آقای خرچنگ چقدر دلم براتون تنگ شده بود!!!آقای خرچنگ گفت:بیا اینم لاک پشتت فقط پول یعنی چیه فرمول آره خودشه فرمول و پیدا کن.باب قلاده گری و بهش وصل کرد بعد گفت:دنبال پنیر بگرد!!!گری شروع کرد.خیلی سریع رفت به سمت یک پنیر فروشی.باب گفت:اینجا نیست گری دوباره سعی کن.گری رفت سمت یکخانم که پنیر دستش بود.باب گفت:ببخشید خانم گری اون یک مَرده!!! گری رفت سمت یک پسر جون که پنیر دستش بود.باب گفت:ببخشید گری اون پیره.گری رفت سمت یک پیرمرد که پنیر دستش بود.باب گفت:آقای خرچنگ خودشه؟آقای خرچنگ گفت:نه اون یه خرچنگه نه یک ماهی پیر.باب گفت:بی فایده است.
گری خیلی ناراحت بود که میدید صاحبش انقدر ناراحته.
بیشتر سعی کرد.باب:گری؟!
گری همینطوری رفت و رفت.همگی دنبالش رفتن.
گری رفت و رفت.همینجوری رفت....
گری راه خیلی زیادی رو رفت...
تا اینکه رسید به خشکی!!باب گفت:اینجاست؟!گری گفت:میو میو میو میو(معنیش:سعی کردم بوی یک خرچنگ که یک پنیر همراهشه رو دنبال کنم که رسیدم اینجا.)باب:ممکنه اینجا باشه!بختاپوس:آخه چجوری انتظار داری ما بریم خشکی ((درجا خفه میشیم)) من یکی که میرم!!آقای خرچنگ بختاپوس و گرفت و گفعت:نه شما هیچ جا نمیری!!!باب گفت:گری تو یکم استراحت کن خیلی کمک کردی!پاتریک گفت:اممم اگه سندی الان ایجا بود یکاری میکرد.باب:پاتریک تو نابغه ای!!!پاتریک:ههههههه آره من نابغم راستی چرا من نابغم؟!باب:خب اگه سندی اینجا بود کمک میکرد الان زنگ میزنم بهش تا بیاد کمکمون کنه.
برای خوندن ادامه داستان منتظر پارت 3باشید... با کامنت هاتون بهمون انگیزه بدید. اگه خوشتون اومد لایک کنید. بای بای.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ممنون
عالی بود