سلام دوستان من ارتینم و این دومین تستیه که دارم ثبت میکنم من دارم داستان ایا درکم میکنی رو ادامه میدم که به یه دلایلی سازندش ادامه نداده دوستان لطفاً کمکم کنید چون تست قبلیم عدم تایید شد ایده هم توی نظر ها بدین لطفا
بچه ها این داستان درباره میراکلس هست اگه پارت های ۱ و۲ رو نخوندین برین بخونین چون به هم ربط دارن نظر یادتون نره عزیزان بریم سر داستان
از زبان ماریو:امروز با الوین قرار داشتم(الوین=الیا توی این داستان همچی برعکس ولی صفحه بعد یه اتفاق جالب میوفته) داشتم میگقتم گه نویسنده پرید وسط حرفم امروز با الوین توی موزه قرار داشتم (دوستان مرینت=ماریو) وقتی رسیدم به اونجا به الوین سلام کردم آلوین گفت مثل همیشه دیر کردی ماریو امروز باید تو مصاحبه با مستر باگ کمکم کنی ها گفتم:چشم که یهو چشمم به ادرینا خورد الوین هم که داشت همینجوری واسه خودش میچرخید یهو الوین گفت:اهای ما اومدیم اینجا درباره ابرقهرمانا تحقیق کنیم نه شما محو ادرینا بشی گفتم :ابر ادرینا یعنی ابر قهرمانا ماریو در خدمت شماس و دست به سینه وایستادم بعد یهو یه صدایی مثل انفجار بمب اومد باااام بعد الوین گفت این چه صدایی بود فکر کنم دوباره یکی شرور شده من میرم فیلم بگیرم گفتم : منم میرم دستشویی رفتم طرف در ورودی الوین گفت : هی دست شویی از این طرفه منم گفتم بله ببخشید رفتم توی دست شویی تیکی از جیب کتم اومد بیرون و گفت احتمالاً نمیخای تبدیل شی لیدی نوار بدبخت تا الان حتماً خسته شده گفتم:باشه باشه الان تبدیل میشم(تیکی اسپاتس آن)
رفتم تو میدون جنگ (نویسنده :مگه اونجا میدوم جنگ دارین ماریو :اره داریم نویسنده :اها قانع شدم ) رسیدم پیش لیدی نوار گفت کجا بودی (مای پرنس)گفتم به تو ربطی نداره کیتی بعدشم که دوباره اقای کبوتر رو شکست دادیم این بانوی شرارت هم که هی ادم تکراری شرور میکنه....... (پچه ها بانوی شرارت همون امیلی مادر ادرینا هست چون توی این دنیا ادرین مساوی ادرینا و ادرینا هم که دختره پدرش مرده و مادرش زندست و داره تلاش میکنه که پدر ادرینا رو برگردونه)از زبان بانوی شرارت:ای بابا این لیدی نوار و مستر باگ دوباره شکستم دادن نورو بال های سیاه پایین نورو:ارباب شما خیلی به خودتون سخت میگیرین. امیلی :حرف نباشه نورو. از زبان ادرینا:
کجا بودم اها یادم اومد
بریم ادامه داستان دوستان فقط یادتون نره بهم ایده بدین نظر هم فراموش نشه
از زبان ادرینا:برگشتم خونه گفتم پلگ پنجه ها داخل پلگ اومد بیرون بعد مثل موشک رفت توی کمد پنیر ها بعد منم رفتم روی تختم دراز کشسدم گفتم پلگ چرا مستر باگ به من اهمیت نمیده یعنی اون دختری که میگه عاشقشه کیه چقدر اون دختر خوش شانس که کسی مثل مستر باگ عاشقشه پلگ با دهن پر گفت :ولش کن بابا قصه نخور بیا پنیر بخور گفتم :اه اه پلگ ببرش اونور خفم کردی گفت:هرجور خودت میخوای بدون که از دستت رفت
گفتم وای چقدر ناراحت شدم یهک یادم افتاد که امروز با مستر باگ قرار دارم پلگ کلاز اوت رفتم سر قرار مثلاً کاری تا اومدم بشینم یهو.....
امید وارم خوشتون اومده باشه خداحاقظ تا پارت بعد
🤗🤗🤗🤗🤗
خداحافظ