10 اسلاید توسط: داش ممد انتشار: 5 سال پیش 3,727 مشاهده گزارش ذخیره افزودن به لیست


اشتراک گذاری

توجه!

محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.

  • جهت اطلاع از قوانین و شرایط استفاده از سایت تستچی اینجا را ببینید.
  • اگر محتوای این صفحه را نامناسب یا مغایر با قوانین کشور تلقی می نمایید می توانید آن را گزارش کنید.

سایر تست های سازنده

نظرات بازدیدکنندگان (2,846)
  • همیشه این تو ذهنت بود که چرا این قانون "از یتیم خونه بیرون نرید" وجود داره... برای همین روح کنجکاوت در اخر تو رو کلافه میکنه و به دیوار های ممنوعه میکشونه.
    وقتی به دیوارها میرسی، حسه شومی تورو فرا میگیره برای همین یه نفس عمیق(با ذکر تشهد) میکشی و به اون طرف دیوار ها میری.
    یه بن بست تاریک. چیزی نیست که ازش بترسی.حسه قانون شکنی تو رو ول نمیکنه،تا همینجا هم که اومدی کافیه،بهتره برگردی...اما وقتی میخوای برگردی سایه های سیاه رو میبینی.فکر میکنی خیالاتی شدی اما با صدای خش خش مطمئن میشی که قطعا یه چیز

  • imageTara
    ایران آزاد✌🏻✌🏻

    4نفس نفس میزدیو مایع گرمی رو که روی زمین پخش میشد رو حس کردی.تمام عزمت رو جزم کردی تا بتونی بلند شیو فرار کنی اما انگار دست و پاهات عین سنگ شده بود،دنیا دور سرت میچرخید و چشات سیاهی میرفت؛ و در اخرین لحظه شکفتن گلی رو در سینه ات دیدی و چشمات رو بستی...
    خیلی سرنوشته تلخی داشتی خودم موقعه نوشتنش اشک تو چشام جمع شد(هق😢) و خیلی هم ترسناک😟😂حالا خداروشکر که واقعی نبوده👻

    عالی بود خودم که خوشم اومد🤣

  • imageTara
    ایران آزاد✌🏻✌🏻

    3بلند داد زدی:"فقط فرار کن!" دوستت به حرفت اهمیتی نداد اما تو دوباره حرفت رو تکرار کردی. دوستت با تردید بهت نگا کرد و گفت:"اما..." و بعد تو بهش اطمینان خاطر دادیو گفتی:"من بهتون میرسم" اما خودت خیلی هم از این بابت مطمئن نبودی ولی دوستت بالاخره راضی شد و به کمک بچه های دیگه رسید. سعی کردی با پای چلاقت بلند شی و به فرارت ادامه بدی و وقتی که تونستی به زور بایستی دردی مثله تیر رو در سینه ات احساس کردی و بی اختیار روی زمین ولو شدی.

  • imageTara
    ایران آزاد✌🏻✌🏻

    2تو پدید اومد که اون از همه چیز خبردار شده...
    بالاخره شب فرار رسید.تو و دوستات از اون جهنم درحال فرار کردن بودید،فقط چندمتر دیگه تا حصاردیواری فاصله داشتید تا اینکه، ماما از فرار شما مطلع شد و زنگ خطر رو زد و هیولا های نگهبان سرازیر شدن. زودتر از پیش بینی ای که کرده بودی خبردار شده بودن برای همین سرعتت رو در دویدن بیشتر کردی که یدفعه.. پات محکم به یه سنگ گیر کرد، اخه الان موقع این اتفاق بود؟ پات از درد تیر میکشید و وقتی دوستت متوجه شد خواست کمکت کنه اما تو

  • عرررر به موسی روز تولدم نیاین نمیبخشمتونننن

  • سگتاااااا

  • واقعا خرینننن

  • خیلی خرینننن

  • فک‌کنم داش ممد از ایران رفته:/

  • بیا دیگهههههه

برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید.