درود🖐 خب خب این اولین تستیه که من دارم درست میکنم و امیدوارم که ازش لذت ببرید😋 انیمه (انیمیشن) ناکجا اباد موعود رو ندیدی؟؟ ای وای! پس برو تو نت سرچ کن و این انیمه 12 قسمتی ترسناک و جذاب رو دنبال کن😱😍 (امتیاز توسط سایت 8.8:imdb) *این تست هم جهت سرگرمیه✨
به کدوم درس علاقه بیشتری داری؟!📚
کدوم بازی رو ترجیح میدی؟🎡🎮
دوست داری کدومیک از حواست رو قویتر کنی؟؟🤓
اگه بخوای به یه سفر تفریحی بری(مثلا دو سه روز) کدومیک رو بیشتر معیارت قرار میدی؟؟🚀
اگه یه روز از خواب بیدار بشی و ببینی تو یه حزیره ناشناخته گیر افتادی، اولین کاری که انجام میدی چیه؟؟🌋
توی محل کارت یه اتش سوزی رخ میده، و تنها تو هستی که خبر دار شدی... حدود ده دقیقه تا یه ربع وقت داری که قبل از اینکه فرار کنی کارهای زیر رو انجام بدی؛ کدوم رو اول از همه انجام میدی؟؟🔥💥
خب رفقا این سوالا دیگه امتیازی نداره😄 جز کدوم دسته ای؟؟
💃💃💃💃💃💃💃💃
خوبید شما؟!😂
تست چطور بود؟🤓😋
نتیجه 1
بعد از اینکه حقیقت پرورشگاه رو میفهمی، عزمت رو جذب میکنی تا بتونی از اون جهنم فرار کنی. اما میدونی که دست تنها نمیتونی در بری و خب...حقیقتا هم دلت نمیاد دوستت رو اونجا تنها بذاری(چه بچه با معرفتی😍) برای همین راز پرورشگاه رو با صمیمی ترین دوستت مطرح میکنی، و باهم دیگه نقشه ای برای فرار تنظیم میکیند، اما ای دل غافل که دوستت جاسوس مامائه😟 شبی که قرار فرار رو دارید، در اخرین لحظه فرار ماما یهو جلوت سبز میشه و میخواد تورو بگیره. توهم که میبینی دستت رو شده سعی میکنی یه فکری بکنی تا ازون مخمصه در بری؛ دوستت هم که انگار فکرت رو میخونه قبل از اینکه بتونی کاری انجام بدی سریع میاد و جلوت رو میگیره...و اونجاس که میفهمی قضیه چیه! و متاسفانه همون شبِ فرار ارسال میشی:( و البته چندروز بعدش هم دوستت ارسال میشه(این به اون در😂) خب اینم سرنوشتی که داشتی...میدونم تلخ بود (کی اینو میگه🙄🤕😂) ولی غصه نخور، درسته که ادم از اعتمادکردن به ادما ممکنه ضربه بخوره اما قطعا از اعتمادنکردن هم یه روزی ضربه میخوره!پس مهم اینکه اگاهانه تصمیمات رو بگیری🤔 نظری داری کامنت کن😉 ممنون که تا اینجا خوندی:)
نتیجه 2
همیشه این تو ذهنت بود که چرا این قانونِ "از یتیم خونه بیرون نرید" وجود داره... برای همین روح کنجکاوت در اخر تو رو کلافه میکنه و به دیوار های ممنوعه میکشونه. وقتی به دیوارها میرسی، حسه شومی تورو فرا میگیره برای همین یه نفس عمیق(با ذکر تشهد) میکشی و به اون طرف دیوار ها میری. یه بن بست تاریک. چیزی نیست که ازش بترسی.حسه قانون شکنی تو رو ول نمیکنه،تا همینجا هم که اومدی کافیه،بهتره برگردی...اما وقتی میخوای برگردی سایه های سیاه رو میبینی.فکر میکنی خیالاتی شدی اما با صدای خش خش مطمئن میشی که قطعا یه چیزی هست؛تمام بدنت از ترس میلرزه اما تنهاچیزی که تو رو سرپا نگه میداره،کنجکاویه!! و بالاخره...شکل واقعیه حقیقت رو میبنی: یه دیو سیاه باشکلی بدقواره،دندانهای تیز و چندچشم خوشبختانه به موقع خودت رو پنهان میکنی و از چشمهای اون هیولا در امان میمونی. وقتی هیولا میره فرصت رو غنیمت میشمری و از اونجا در میری، هنوز از چیزی که دیدی شگفت زده ای و ترس تورو امان نمیده. به دوستات چیزی رو که دیدی میگی اما اونا حرفت رو باور نمیکنن و به شوخی و مسخره میگیرن، حتی خودت هم به خودت شک میکینی که واقعا چیزی که دیدی واقعی بود؟ در شک و تردید هات میمونی که کدوم یک درسته تا اینکه...بالاخره حقیقت رو میفهمی؛اونهم در روز ارسالت..! سرنوشت خیلی تلخی بود😱😭اما یه وقت غصه نخوریاا، مهم اینکه تو به خودت ایمان داشته باشی و نذاری که شک و تردید مانع از رسیدن به هدفات در زندگی بشه:) نظری داری کامنت کن😉 ممنون که خوندی:)
نتیجه 3
راز یتیم خونه رو از دوستات شنیدی، فکر میکردی دارن شوخی میکنن، حرفشون رو باور نمیکردی...یعنی نمیتونستی باور بکنی!حتما اونا توهمی شده بودن...اما بعد از اون گفتگو،هرچقدر بیشتر فکر میکردی انگار حرفشون بیشتر منطقی میومد، درست مثله یه پازل همه چی باهم جور درمیومد... تااینکه تصمیمت رو گرفتی تا همه باهم از این پرورشگاه شیطانی فرار کنید، همه باهم. تو باکمک چند بچه دیگر در مدت قبل از فرار کردن وسایل و مواد مورد نیاز فرار رو جمع اوری میکردید.تمام سعی ات رو میکردی که از جلوی چشم ماما پنهان شی اما این حس در تو پدید اومد که اون از همه چیز خبردار شده... بالاخره شب فرار رسید.تو و دوستات از اون جهنم درحالِ فرار کردن بودید،فقط چندمتر دیگه تا حصاردیواری فاصله داشتید تا اینکه، ماما از فرار شما مطلع شد و زنگ خطر رو زد و هیولا های نگهبان سرازیر شدن. زودتر از پیش بینی ای که کرده بودی خبردار شده بودن برای همین سرعتت رو در دویدن بیشتر کردی که یدفعه.. پات محکم به یه سنگ گیر کرد، اخه الان موقع این اتفاق بود؟ پات از درد تیر میکشید و وقتی دوستت متوجه شد خواست کمکت کنه اما تو بلند داد زدی:"فقط فرار کن!" دوستت به حرفت اهمیتی نداد اما تو دوباره حرفت رو تکرار کردی. دوستت با تردید بهت نگا کرد و گفت:"اَما..." و بعد تو بهش اطمینان خاطر دادیو گفتی:"من بهتون میرسم" اما خودت خیلی هم از این بابت مطمئن نبودی ولی دوستت بالاخره راضی شد و به کمک بچه های دیگه رسید. سعی کردی با پای چُلاقت بلند شی و به فرارت ادامه بدی و وقتی که تونستی به زور بایستی دردی مثله تیر رو در سینه ات احساس کردی و بی اختیار روی زمین ولو شدی.نفس نفس میزدیو مایع گرمی رو که روی زمین پخش میشد رو حس کردی.تمام عزمت رو جزم کردی تا بتونی بلند شیو فرار کنی اما انگار دست و پاهات عین سنگ شده بود،دنیا دورِ سرت میچرخید و چشات سیاهی میرفت؛ و در اخرین لحظه شکفتن گلی رو در سینه ات دیدی و چشمات رو بستی... خیلی سرنوشته تلخی داشتی خودم موقعه نوشتنش اشک تو چشام جمع شد(هق😢) و خیلی هم ترسناک😟😂حالا خداروشکر که واقعی نبوده👻 نظری داری کامنت کن😉(خواهشا در استفاده از کلماته نامناسب پرهیز کنید زشته😐😂)راستی ممنون که خوندی;)
نتیجه 4
روزای خوبی رو در پرورشگاه داشتی.همیشه توی امتحانات نمره کامل رو میگرفتی و از این بابت احساس غرور میکردی، بازی با بچه ها توی چمن ها... همه ی اینها بعد از فهمیدن حقیقت پرورشگاه بنظر میومد خاطراتی دور دست هستن.توی شوک هستی و نگرانی تمام وجودت رو گرفته، اما چه فایده؟! باید یه نقشه برای فرار از این جهنم دره بکشی. چندین روز روی نقشه ات کار کردی تا اینکه بالاخره طرح نهایی رو کامل کردی. به چندتا از دوستات برای عملی کردنش گفتید و.... بالاخره روزش رسید.روز فرار. همه چیز طبق برنامه داشت پیش میرفت و شما به دیوار های یتیم خونه نزدیک میشدید که یهو ماما از نقشه ی شما خبردار شد، که غیرقابل پیش بینی هم نبود و تو حسابه اینجاش رو هم کرده بودی برای همین با یه کلک تونستید از دست ماما در برید (افرین:) بالاخره با بچه ها به بالای دیوار رسیدید و منظره خیره کننده و دیدنیه پشت پرورشگاه رو تماشا کردید✨اما طولی نکشید که مامورهای هیولایی سرازیر شدن.که البته تو انتظار این قسمت رو نداشتی! برای همین تنها کاری که از دستت برمیومد که انجام بدی این بود که به بچه ها اشاره کنی که فقط بدوند و پشت سرشونرو نگاه نکنن، تو هم پشت سرشون در حالی که میدویدی از تمام سلول های مغزت استفاده کردی تا یه راه چاره ای پیدا کنی.همینطور که داشتی،می دویدی خستگی رو تو تک تک اعضای بدنت احساس کردی و همین بود که نمیذاشت نقشه ات رو تکمیل کنی. نفس نفس میزدی، دیگه هیچ جونی برات نمونده بود و پاهات تقلا میکردن که بایستی. برخلافه دستوری که به بچه ها داده بودی پشت سرت رو تنها یه لحظه نگاه انداختی و اون هیکل گنده و بدقواره هیولایی که باشتاب بدنبالتون میومد رو دیدی و در اون لحظه...مرگ رو نزدیک به خودت حس کردی. روت رو به جلو انداختی و با خودت گفتی:"نمیتونم اینجا بمیرم،تااینجا پیش اومدیم پس بازم میتونیم از دسته اینا در بر..." و ناگهان ضربه محکمی به کمرت زده شد و بر زمین افتادی.گوشات سوت کشید و دنیا دوره سرت چرخید.مرگ نزدیک تر از چیزی بود که تصور میکردی ... خب خب...متاسفم که همچین سرنوشته تلخی داشتی😭(خیر سرت خودت نوشتی مثلا هاا عه😐🔪) ولی خب باز خداروشکر که واقعی نبود😂 راستی ممنون که خوندی:) نظری داری کامنت کن😉
همیشه این تو ذهنت بود که چرا این قانون "از یتیم خونه بیرون نرید" وجود داره... برای همین روح کنجکاوت در اخر تو رو کلافه میکنه و به دیوار های ممنوعه میکشونه.
وقتی به دیوارها میرسی، حسه شومی تورو فرا میگیره برای همین یه نفس عمیق(با ذکر تشهد) میکشی و به اون طرف دیوار ها میری.
یه بن بست تاریک. چیزی نیست که ازش بترسی.حسه قانون شکنی تو رو ول نمیکنه،تا همینجا هم که اومدی کافیه،بهتره برگردی...اما وقتی میخوای برگردی سایه های سیاه رو میبینی.فکر میکنی خیالاتی شدی اما با صدای خش خش مطمئن میشی که قطعا یه چیز
4نفس نفس میزدیو مایع گرمی رو که روی زمین پخش میشد رو حس کردی.تمام عزمت رو جزم کردی تا بتونی بلند شیو فرار کنی اما انگار دست و پاهات عین سنگ شده بود،دنیا دور سرت میچرخید و چشات سیاهی میرفت؛ و در اخرین لحظه شکفتن گلی رو در سینه ات دیدی و چشمات رو بستی...
خیلی سرنوشته تلخی داشتی خودم موقعه نوشتنش اشک تو چشام جمع شد(هق😢) و خیلی هم ترسناک😟😂حالا خداروشکر که واقعی نبوده👻
عالی بود خودم که خوشم اومد🤣
3بلند داد زدی:"فقط فرار کن!" دوستت به حرفت اهمیتی نداد اما تو دوباره حرفت رو تکرار کردی. دوستت با تردید بهت نگا کرد و گفت:"اما..." و بعد تو بهش اطمینان خاطر دادیو گفتی:"من بهتون میرسم" اما خودت خیلی هم از این بابت مطمئن نبودی ولی دوستت بالاخره راضی شد و به کمک بچه های دیگه رسید. سعی کردی با پای چلاقت بلند شی و به فرارت ادامه بدی و وقتی که تونستی به زور بایستی دردی مثله تیر رو در سینه ات احساس کردی و بی اختیار روی زمین ولو شدی.
2تو پدید اومد که اون از همه چیز خبردار شده...
بالاخره شب فرار رسید.تو و دوستات از اون جهنم درحال فرار کردن بودید،فقط چندمتر دیگه تا حصاردیواری فاصله داشتید تا اینکه، ماما از فرار شما مطلع شد و زنگ خطر رو زد و هیولا های نگهبان سرازیر شدن. زودتر از پیش بینی ای که کرده بودی خبردار شده بودن برای همین سرعتت رو در دویدن بیشتر کردی که یدفعه.. پات محکم به یه سنگ گیر کرد، اخه الان موقع این اتفاق بود؟ پات از درد تیر میکشید و وقتی دوستت متوجه شد خواست کمکت کنه اما تو
عرررر به موسی روز تولدم نیاین نمیبخشمتونننن
سگتاااااا
واقعا خرینننن
خیلی خرینننن
فککنم داش ممد از ایران رفته:/
بیا دیگهههههه