
🖤🌪🌊|🖤🌪🌊|🖤🌪🌊

• تهیونگ: اینقد خون ازم رفته که حتی خودمم نمیشناسم ... چشمام همه جارو تار میدید .. هیچ تصویری به ذهنم فرستاده نمیشد.. از سنگینی چشمام بسته شده بود و دستامو بسته بودن به یه میله از سقف و از اون آویزون بودم. شونه راستم اونقدر درد میکرد که حتی نمیتونستم داد بزنم... هیچ انرژی برام نمونده بود... اما میدونستم قصد کشتن من رو ندارن. براشون گروگان خوبی بودم ... با اینکه تیری که توی شونه راستم خورده بود باعث شده بود کل لباسم قرمز بشه از خون اما هنوز نمیزاشتن که بمیرم...صدای قدم های دونفر رو شنیدم اخرین توانمو گذاشتم که سرمو بالا بیارم و اونا رو ببینم اما نشد ... چیزی نمیدیدم .. صدای یه مرد تو گوشم پیچید ... 《 مستر کیم... اومدی چند تا جوجه رو از ما بگیری بجاش ما خود ببر رو گرفتیم... 》

و همون لحظه دست چپمو از میله ازاد کرد و تمام وزنم افتاد روی دست راست... تمام فشار روی شونه راستم بود ... فریاد میکشیدم درد تو کل بدنم پمپاژ میشد حس میکردم که گلوله توی بازوم هعی عمیق تر و عمیق تر میشد و راه خودشو باز میکرد و فرو تر میرفت ...دوباره صدای اون پسر اومد ...《به خودت میسپارمش بِلا》... و بعد صدای دخترونه آشنایی گفت :《 به خوب کسی میسپاری 》 تهیونگ : دوباره اون صدا ... اون صدا برای دیدنش بیتابم میکرد ... اما این چشم ها و این وضعیت اجازه نگاه کردن بهش رو بهم نمیداد... باصدای قدم هایی که از اتاق خارج شد فهمیدم پسره از تو اتاق رفت و با صدای بعدی نزدیک شدن نفر دوم رو به خودم احساس کردم دستشو پایه بدنم کرد تا نیفتم و زنجیر دست راست رو هم باز کرد...

با باز کردن اون زنجیر روی شونش افتادم .. اروم منو سمت یه تخت برد و خوابوندم روی تخت ... دختره یه پارچه توی دهنم گذاشت و گفت : 《 میخوام گلوله رو در بیارم . باید تحمل کنی درد داره اونم زیاد اما راه دیگه نیست اوکی؟ اماده ای؟ تا ۳ میشمرم ...۱...۲...۳》 تهیونگ :درد وحشتناکی منواحاطه کرده بود ... پارچه رو گاز میگرفتم و و اروم داد میزدم...《 الان تموم میشه ... اخراشه ... تموم شد 》 تهیونگ : اروم پارچه رو برداشت صداش توی ذهنم اکو میشد .. الان تموم میشه... اخراشه... چقد این صدا اشناست اروم چشمام رو باز کردم اول چهره دختری تار بود اما کم کم واضح شد.... من مردم ؟؟؟ این امکان نداره خودتی؟ و اروم زمزمه کردم :《 ماری...ماریا....》و دوباره بیهوش شدم .

بِلا: بیهوش شده بود . لباسشو در اوردم و شونشو پانسمان کردم ... یه صندلی کنار تخت گذاشتم و برعکس روش نشستم (امیدوارم منظورمو بگیرین چجوری: یعنی صندلی رو بزار بعد رو به پشتی صندلی بشینی و دستات رو بزاری رو سر صندلی 😂)... به چشمای اروم و آشناش که بسته بودم نگاه کردم به چهره محوش خیره شدم ...یه مدت نسبتا زیاد، اروم مثل یه بچه خوابیده بود اما بعدش انگار داشت کابوس میدید یه اسم رو میبرد ..ماری... از چشماش اشک میومد ... داشت گریه میکرد اونم توی خواب ... از رد صندلی پاشدم و کنار تخت نشستم و اروم دستمو بردم سمت چشمش و اشکشو پاک میکردم ... یه لحظه بیدار شد و اروم چشماشو بازکرد ...

دستم کنار چشمش خشک شد اروم دستشو گذاشت روی دستم که رو صورتش بود و شروع کرد به گریه کردن تو همین حال هم به چشمای بُهت زدم نگاه میکرد و یه لحظه بلند شد و منو تو بغل گرفت ...تهیونگ :《 ماری.... این خواب نیست نه؟ ... ماری تو پیشمی... ببخشید معذرت میخوام ازت... من نمیخواستم این بلا سرت بیاد ... دیگه نرو... دیگه ترکم نکن خواهش میکنم ازت 》 بِلا: دستام تو هوا مونده بودن اصلا سردر نمیوردم از رفتار تهیونگ سریع خودمو ازش جدا کردم گفتم :《چی داری میگی .... تو... تو... چی داری میگی》 و سریع از اتاق خارج شدم و اون چهره متعجب رو تنها گذاشتم... قلبم تند میزد و اون اسم منو توی افکارم غرق کرده بود

تهیونگ : نه... اون نمیتونست منو اینطور ول کنه و بره .... این ریکشن ماریا نیست... ماری چرا اینطوری شدی.. چرا یهو از اتاق گذاشت و رفت ... ماری من میدونم خودتی میدونم حتی با اینکه تا همین چند دقیقه قبل فکر میکردم مُردی ... ۱ ساله که مُردی اما تو زنده ای و این یعنی ارزوم برآورده شده... . . .

روی تخت دراز کشیده بودمو ساعد دست سالمم رو روی سرم گذاشته بودم... چرا ماریا اینجاست. نکنه اینجا به زور نگهش داشتن؟ چرا تا حالا نیومده بهم یه خبر بده که حداقل زنده هست. کی نجاتش داد؟ هر چی میگذشت فکرای تو ذهنم بیشتر میشد و هر لحظه برای دیدنش بیقرار تر میشدم این برخورد اصلا اونطوری که انتظار داشتم نبود البته خب اون از دستم ناراحت بوده و بهش حق میدم که باهام خوب برخورد نکنه .. من اخرین خواستشو که گفت نجاتم بده رو نتونستم برآورده کنم و الان هم اینجاست ... با صدای در به خودم اومدم ... یه پسره همراه ماریا بود ماریا توی درگاه در ایستادو به در تکیه داد و به یه نقطه اتاق خیره شد و انگار درگیر فکر توی ذهنش شد... اون پسر با یه لبخند شیطانی جلو اومد سمت من که روی لب تخت نشسته بودم دستشو روی شونه سمت راستم گذاشت و فشار داد... با این کارش قصد شکنجه دادن منو داشت....

درد کل وجودمو گرفته بود اما غرورم نمیزاشت جلوی اون داد بزنم و از درد به خودم بپیچم و فقط با یه نگاه مرگبار بهش نگاه مبکردم . با دیدن نگاه من دستاشو برد بالا و گفت:《 اوکی اوکی ... فکر کن ترسیدم ازت مستر کیم . خب رو کن برامون بدونیم .به نظرت برای پس گرفتنت چی در عوضش بهمون میدن ها؟😏😏 یا...در عوض جونت 》تهیونگ :《 هه ...تو نمیتونی در عوض پس دادن من چیزی بگیری ... دلتو به چیزی خوش نکن 》 اون پسر :《 میگی تهیونگ ... به وقتش خوب بلبل زبونی هات رو میشنوم فقط میدونی، میخوام یه خورده صبر کنم تا دست گل بلا خوب بشه چون خودم میخوام زخمای قشنگتری روی بدنت بزارم .. و اون موقع من مثل بلا نیستم خیلی برات سخت تره》

تهیونگ: چی؟ یعنی ماری همون دختری هست که داره بهش میگه بِلا؟ همونی که بهم تیر زده ... اون ماریا من هست . امکان نداره .. پسر بلافاصله بعد از حرفاش بیرون رفت ... و با حالت دستوری کنار گوش ماری چیزی گفت که پایان حرفش بلند گفت بیبی گرل... نمیدونم بهش چی گفته بود اما هر چی که بود ماری رو کلا بهم ریخت و قشنگ میتونستم لرزش بدنشو به خاطر ترس از اون پسر ببینم. بعد از رفتن پسر ماریا هم خواست بره بیرون که اومدم جلوشو بگیرم تا پیشم بمونه که درد شونم باعث آخ کشیدنم شد که حواس ماری رو به من جلب کرد سریع کنارم اومد و گفت :《 لعنت.. کار خودشو کرد. دوباره شونت خونریزی کرده بزار برات پانسمانشو عوض کنم》 تهیونگ:《 ماری. لطفا بهم نگاه کن. میدونم که ممکنه دستم عصبانی باشی. صبر کن برات توضیح میدم.. لطفا بهم بی توجهی نکن . تو اینجا چکار میکنی تو این یک سال چرا پیشم نیومدی؟》

ادامه دارد ... اسپویل پارت بعد توی نتیجه .. ببخشید یخورده این پارت رو دیر گذاشتم . داشتم روی قلمرو فانتزیا کار میکردم❣
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مرسییی.😍😘😅
دیر گذاشتی ولی عالییییی بوددد
ممنونم ازت . اره دیر شد❤❤❤
ادامه ادامه عالییییییییی بوس❤😍😚😗😘
کوماعووو😘😘
عالیییییییییییییییییییی😍😍😍😍❤❤
میخواستم بیام بهت بگم پس چرا پارت بعدو نمیزاری که دیدم گذاشتی خیلیییییی خوشحال شدممممم😍😍😍❤❤
😂😂ذهنتو خوندم❤❤❤
هر چی بگم واقعا کم گفتم...😍❣😘 فقط خیلی کنجکاوم بدونم اون تهیونگ که میگه میخوام بدونم یعنی باید بدونم یا ماریا؟؟ 😉😂
😂😂امروز پارت بعد رو هم میزارم
وایییی اولین کامنتت....😍 بی صبرانه میخوام برم بخونمش.🤧🤤💜
😅😅❤❤❤❤😘