خب دوستان دوستون دارم لطفا دختر کوچولو رو هم بخونید مثل میراکلس لطفا ازم کپی نکنید من نمی دونم پیگرد قانونی چیه ول لطفا کپی نکنید من و تیمم یه عالمه طرف میکنیم این رو بنویسیم لطفا کپی نکنید ممنون اگر دوست داشتید دختر کوچولو رو هم بخونید نظرات دره بالای ۲۰ تا و شرکت کننده بالای ۹۰ تا ادامه رو میزارم مرسی که دنبالم میکنید👗👗👗♥️♥️♥️♥️♥️👑👑👑👑👑😘😘😘😍😍😍☺☺☺😛😛🤩🤩🤩🤩🤯🥳🥳🥳🥳
بزن بریم از زبان آدرین☺
که یهو یادم افتاد من ساعت نذاشتم اگه صبح دیر پاشم بعد میشه برای همین گوشیم رو گذاشتم رو ساعت ۷ صبح من خوابیدم و صبح ساعت هفت صبح نینو رو بیدار کردم و نینو گفت رفیق یعنی بریم کیک رو سفارش بدیم گفتم آره ما لباس های بیرون مون رو پوشیدیم و رفتیم وقتی رسیدیم جلوی در قنادی باورم نمیشد کیرو دیدم اون اون
آلیا آه صبح مرینت میخواستم مرینت رو بیدار کنم ولی خیلی ناز خوابیده بود بیدارش نکردم رفتم دیدم هیچکس بیدار نیست رفتم تو اتاق آدرین و نینو اما نبودن زنگ زدم اما جواب نداد گفتم ولش کن رفتم صبحونه خوردم و رفتم رو تخت دیدم مرینت داره بیدار میشه گفتم چه عجب گفت آلیا تو از کیه بیداری گفتم از صبح گفت باشه بیا بریم صبحونه بخوریم گفتم دختر من صبحونه خوردم اما برای اینکه تو تنها نخوری همه رو به غیر از جولیکا بیدار میکنیم صبحونه که تموم شد وسایل رو جمع میکنیم و میریم وسایل تز عینی میخریم و کیک سفارش میدیم اما یه نفر باید بمونه که جولیکا رو بیاره یهو رز از اتاق اومد بیرون و گفت جولیکا خوابه من و آلیا به هم نگاه کردیم و به رز همه چیز رو گفتیم و رز گفت باشه من میمونم بعد کلویی ام که مثل همیشه سر سفره قیافه گرفت و گفت من میام برای تولد و هیچ کاری نمیکنم میخواستم جوابش رو بدم که مرینت جلوم رو گرفت و از زبان مرینت باشه کلویی برو حالا ام دیگه من و بقیه میریم و خوش میگذرونیم به آلیا گفتم نینو و آدرین خوابن گفت نه گفتم پس چرا نیستن گفت
از زبان آدرین
کاگامی تو تو اینجا چیکار میکنی کاگامی گفت آ که یهو نینو از قنادی اومد و گفت حله رفی کاگامی رو دید دهنش وا موند گفتم داشتی میگفتی کاگامی کاگامی گفت آدرین من رو به خاطر مسابقه ی شمشیر بازی اوردن به خاطر همین مامانم اجازه داد گفتم خیلی خوبه کاگامی گفت آدرین کدوم هتلی بعد گفت میای هتل ما گفتم نه کاگامی ما باید بریم بعدا میبینمت سریع رفتیم دست نینو رو گرفتم گفتم دیر شد بیا بریم من و نینو رفتیم اون استخر و منتظر موندیم و بلاخره مرینت و آلیا و بقیه به غیر رز و جولیکا نیستن گفتم رز که آلیا گفت اون جولیکا رو میاره دقیقا ساعت ۹ بود ما شروع کردیم(مرینت چون پولدار بود اون روز استخر رو کرایه کرده بود) و ما کارمون تموم شد رفتیم برا خودمون بستنی گرفتیم همه مایو هاشون رو پوشیدن و ما تو آب بستنی خوردیم بعد مرینت زنگ زد به رز و گفت رز و جولیکا که اومدن تو ا سریع بغله ها قایم شدیم و برف شادی پاشوندیم رو سر شون خیلی کیف داد بعد جولیکا مایو پوشید که مرینت گفت وای کیک سفارش ندادیم که یهو کیک رو آوردن از زبان مرینت آدرین گفت اینم سوپرایز من و ما کلی تو استخر کیف کردیم و نهار رو اونجا بودیم بعد که ما هدیه ها رو دادیم جولیکا واقعا خوش حال شد و از همه تشکر کرد و ما وقتی رفتیم خونه
مثل زامبی ها فقد رفتیم خوابیدیم مامان و بابام تعجب کردن ولی چیزی نگفتن بعد کلی خوابیدن ساعت ۹ بود بیدار شدیم بعد شام خوردیم و رفتیم تو حیاط من و آلیا داشتیم رو تاپ تاب میخوردیم و حرف میزدیم آلیا گفت دیگه از آدرین خوشت نمیاد گفتم چطور فهمیدی گفت آخه دیگه جلوش به پته پته نمی افتی من گفتم آره و سریع رفتم تو اتاق و گفتم وای تیکی ببخشید و بهش یه ماکارون دادم و تیکی گفت اشکال ندار جعبه رو چک کن خدارو شکر سرجاش بود من رو تخت دراز کشیدم و خواطرات امروز رو نوشتم گذاشتم تو جعبه و خوابیدم آلیا اومد و در رو باز کرد و گفت اوه زود میخواب گفتم بیا بخواب تو آلیا عینکش رو در آورد و بعد کلی حرف زدن راجب دیروز خوابمون برد من خواب دیدم آدرین تو یه جزیره است و داد میزنه مرینت اون ورم کت داد میزنه لیدی من به کت کمک کردم و آدرین پودر شدم و گفت مرسی من سریع با جیغ پریدم و آلیا گفت مرینت کابوس دیدی گفتم اونم چه کابوسی یه لیوان آب خوردم و دوباره خوابیدم
از زبان آدرین
من و نینو تو اتاق بودیم من بیدار بودم کتاب میخوندم تو کتاب راجب یه ابر قهرمان جدید نوشته بود من خیلی راجبش فکر کردم که خوابم برد خواب دیدم مرینت داره داد میزنه آدرین اون ور هم لیدی داد میزنه کت من لیدی رو نجات دادم و مرینت لبخند زد و پودر شد من پریدم و نینو گفت رفیق چیزی شده گفتم نینو یه کابوس خیلی بعد دیدم گفت عیبی نداره رفیق بیا بگیر بخواب من خوابیدم دیگه بیدار شدم ساعت ۵ سصبح بود هیچ کس رو بیدار نکردم و تبدیل شدم و رفتم راجب اون ابر قهرمان تحقیق کردم و دیدم که اون مثل هاکماث بود اسمش هم دختر آبی ی دلها بود وای من خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم شاید ماموریت لیدی هم اینجا هستش ول هیچ اثری از لیدی پیدا نکردم من نشستم رو یکی از پشت بوم ها وطلوع آفتاب رو دیدم خیلی خیلی زیبا بود یاد اون وقتی افتادم که خورشید داشت غروب میکرد و لیدی رو پام خوابیده بود داشتم به اون فکر میکردم که یهو
خب دوستان مرسی که من رو همراهی میکنید و برای بعدی بالای بیست تا نظر مرسی🥰🥰😘😘😘🤩🤩🤩🤩
تستچی توروخدا قبول کن🥰🥰🤩🤩🤩😍😍🥺🥺🥺🥺🥺