
درود دوستان☺باز هم کلارا هستم و اومدم با پارت ششم داستان ابشار جاذبه🤠حمایت فراموش نشه😉

اکنون دخترا در راه بازگشت به معما کده بودند.سویل گل سر مورد علاقه اش را که در ویترین مغازه ای دیده بود خریده بود،لاریسا بوت های فیروزه ای زرد جدیدش را گرفته بود و کاملیا و میبل هم بستنی هایشان را با لذت خورده بودند.میبل گفت:«واییی بچه ها امروز بهم خیلیییی خوش گذشت!» همه با هم گفتند:«ما هم همینطور!» لاریسا گفت:«نظرتون چیه فردا بریم طبیعت گردی من عاشق طبیعتم!» سویل گفت:«منم همینطور!» میبل گفت:«مخصوصا سنجاب هاش!» سویل گفت:«تو چی کاملیا؟» «برای من که فرقی نمیکنه.کوله هم میبریم؟» لاریسا با خوشحالی گفت:«معلومه که میبریم!» *و بعد همه خندیدند* (عکس بالا مال لاریسا خودم ادیتش کردم باز دوستم زحمت کشید درستش کرد^~^)
بالاخره دخترا به معما کده رسیدند.لاریسا و کاملیا از میبل و سویل خداحافظی کردند و رفتند به بعد خودشان،میبل و سویل هم در را بستند و وارد معما کده شدند.سویل گفت:«سلامممممممممم،ما برگشتیمممممم!» «ارههههه دیپ دیپی کجاییی؟» دیپر از توی پذیرایی داد زد:«ما اینجاییم!» صحنه ی وحشت اوری بود!بیشتر تعجب اور! عمو استنلی گفت:«هعیگ *****(*چند تا ستاره یعنی فحش بد بیراه)پاس بده دیگه!» دیپر گفت:«و تاس رو میندازم...هورااا تاس ۳۸ وجهی!» بیل گفت:«نوبت منه بده من!» میبل گفت:«اینجا چه خبره؟»

سویل گفت:«اوههههه میبینم که باهم ساختید!» بیل گفت:«هنوز نه.....****تاس ....وجهی!» عمو فورد گفت:«اخ اخ اخ اشکال نداره دفعه ی دیگه شانس با تو!» عمو فورد تاس را در انگشت هایش تکان میدهد و تاس را میندازد و میگویید:«تاس....همچین هم عدد بدی نیست!» «گل بزن دیگه******!» سویل پوکر میشه و یه جوری بیل رو نگاه میکنه که قیافش قابل توصیف نیست.میبل گفت:«دیپر گل سر سویل رو دیدی؟» دیپر بدون اینکه حتی یک لحظه گل سر سویل را نگاه کند گفت:«اااااا اره خوشگله!» و بعد تاس را انداخت و گفت:«اخجون بازم تاس ۳۸ وجهی!»

بیل قیافه اش در هم رفت.فکنم چون زیادی بد شانس بود.سویل گفت:«اههه بیا این پسر هارو به حال خودشون بزاریم!» میبل دستش را به کمرش زد و گفت:«موافقم!» *میبل و سویل به طبقه بالا رفتند* میبل گفت:«واییی تو این عکس چه خوشگل شدی!» «ممنون!» شب شده بود.ساعت تقریبا ۱۱ شب بود.بچه ها شام شان را خورده بودند و سویل و میبل مشغول ورق زدن البوم های عکس خانواده سایفر بودند. میبل گفت:«وایییی این کیه؟» «این کیل،این ویل و این مامانم و اینم بابام!» «وای خداااا ویل چقدر ناز افتاده!» «اره!»

«اون بد اخلاق کیل؟چرا انقدر اونوق و اخمو؟» «خب اخلاقش اینجوری!» «اها!مامان بابات اخلاقشون چجوری تو این عکس که اصلا نمیشه تشخیص داد!» «خب مامانم خیلی نجیب و وفادار و بابام یکم بد اخلاق اما خیلی مهربونه همیشه به ما شکلات میده!» دخترا خندیدند!عمو استلی از در امد داخل و گفت:«خب دیگه عسلیا وقت خوابه!سویل پاشو برو خونتون!» «اما عمو استنلی من نمیخوام برم خونمون میخوام شب پیشتون بمونم میخوام شب پیش میبل بمونم!» «نمیشه پاشو برو خونتون وگرنه میگم فورد بیاد ها!» «بزارین بمونه عمو استنلی خواهش میکنم بخاطر من!» «نه عمرا نمیشه!» (قیافه میبل این شکلی شده)

میبل شل صورتی را میگیرد بالا و میگوید:«بخاطر شل صورتی!» «نه عمرا نمیشه!» سویل چشم هایش را گرد میکند و میگویید:«بخاطر من!» «خیله خب باشه میرم ملافه بیارم!» میبل و سویل باهم میگویند:«هوراا!» سویل میگوید:«دیپر که مشکلی نداره داره؟» «نه بابا معلومه که نه!» *انها پیش دیپر میروند* «معلومه که مشکل دارم!» سویل گفت:«گفتم که!» بیل گفت:«خب چطوره تو اتاق من بخوابه؟» دیپر اولش من و من کرد و گفت:«اره بهتره تو اتاق بیل بخوابم بخاطر اینکه حواسم بهت باشه فکر نکنی دوستی ها!» «باشه!» سویل گفت:«عالیی شد من میرم لباس خواب خرگوشی ام رو بپوشم!» میبل گفت:«باشه منم میرم به شل صورتی غذا بدم!» دیپر گفت:«اممممم منم میرم به عمو استنلی بگم یه جفت ملافه هم واسه من بیاره!»

بعد از اینکه عمو استنلی برای سویل و دیپر ملافه اورد،همه کم کم خوابشان برد.دیپر تو خواب میگفت:«وندی،وندی،وندی،وندییییی...» سویل هم میگفت:«میبل،میبل،میبل،میبلیییی...» و میبل هم میگفت:«شل صورتی،شل صورتی،شل صورتی....» و فکنم بتونید حدس بزنید بیر چه میگفت...صبر کن ببینم بیل که بیدار بود!بیل با خودش گفت:«خب دیگه وقتشه!اگه سویل خواب باشه پس اون زنجیر دیگه هیچکاری دیگه بهم نداره!وقتشه نقشم رو عملی کنم!» بله،بیل نقشه ای در سر داشت اما ان چه بود؟بیل ارام ارام از ملافه بیرون امد.ارام به طرف ژونرالی که در دست دیپر قرار داشت رفت و ان را ارام از دستانش رها کرد.ژونرال را باز کرد و در دلش گفت:«خیله خب اینجا باید چیزی پیدا بشه که طلسم سویل رو باطل کنه!»

ناگهان بیل چشمش به پروانه ی رنگین کمانی خورد! بیل در دلش گفت:«اره اره خودشه بزار ببینم! برای هر کس که ارزوی خوش شانسی دارد! همین رو اجرا میکنم عالیه!فقط باید دنبال یه پروانه رنگین کمونی توی جنگل بگردم عالی شد!» بیل ژونرال را ول کرد و رفت تا کمی اب بخورد.باد از پنجره وزید و صفحه ژونرال را کنار زد.دیپر تکانی خورد و چراغ(همون چراغی که باهاش نوشته های پنهان رو میخونه)روشن شد و اتصالی کرد و چند لحظه کلمات را نشان داد: برای افراد بد شگون بد شانسی می ارود!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بی نظیر بود 😍😍😍😍😍فکر نمیکنم اتفاقات خوبی منتظر بیل باشن 🤭
ممنونم😍💕بله درسته😄👌
عالیییییییییییی ♥️♥️♥️♥️
ممنون😍😍😍😍