ببخشید دیر شد امبدوارن این داستان دوست داشته باشید دیگه کم کم داریم به تمام شدن داستان میرسیم ولی من میخواهم یک داستان دیگه هم بنویسم
وقتی از ملیکا جدا شدم رفتم توی جنگل که اروم بشم و فکر کنم چطوری ملیکا از خون اشام ها دور کنم😩 اگه ملیکا بفهمه من یه خون اشام هستم چیکار میکنه ازم میترسه یا باهم هم کاری میکنه😩 نمیدونم باید چیکار کنم اخ نشستم روی چمن ها. چند دقیقه گذشت که یک دفعه صدای یه نفر اومد چرا منو بو میکنی😐 یک دفعه یادم به صدایه ملیکا افتاد سریع باند شدم. به طرف صدا رفتم دیدم وای نه جک(همون پسره) داره ملیکا بو میکنه الان میفهمه اون انسان و میکنتش شام امشب😐 رفتم پریدم روی چک و انداخمش زمین گفتم باید خفه بمونی فهمیدی ملیکا هم توی شک بود😐 گفت داری چیکار میکنی با عصبانیت گفتن بعدا برات توضیح میدم پسر گفت چته تو گقتم تو ساکت باش تو نباید هیچی به بزرگ بگی ( بزرگ رئیس خون اشام ها هست) گفت من باید بگم که یه نذاشتم حرفشو تمام کنه و دستشو پیچوندم ملیکا دستم کشید منم افتادم جک ازاد شد گفتن داری چیکار میکنی ملیکا گفت تو داری چیکار میکنی جک گفت اون جدید اومد هنوز نمیدونه ببخشید
گفتم تو داری چی میگی دست چپ ملیکا گرفتم و اومدم بکشمش سمت خودم اونم دست راست ملیکا کشید سمت خودش میلکا هم بینه ما گفتن با اون کاری نداشته باش گفت احمق تو میخواهی اون بکنی شام امشبت گفتم نه من با اون کاری دیگه دارم ملیکا داد زد گفت چتونه بابا یکی برای من توضیغ بده جک گفت این تازه شده خون اشام نداشتپ حرفش قطع کنه یکی زدم توی صورتش گفتم اینجا هیچ خبری نیست جک هم ادامه داد گفت تازه خون اشام شده تا اومدم یکی دیگه بزنمش دستم گرفت 😐😩 خیلی بد جور پیچوندش دیگه داشت دستم از جا در میامد ملیکا کاری نمیتونست کنه گفتم بسه گفت اروم باش گفتم نمیشم
تو اومد بیشتر دستم بپچونه یکی دز توی دستش و پرتش کرد روی زمین منم اشتباهی پرت شدم ملیکا هم منو بلد کرد برگشتم دیدم که اون😐 لوکاس بودرفتم یقشو گرفتم گفتم چرا منو تعقیب میکنی😲😡 توی چمن هم صدای پا میامد نکنه اون تو بودی جک ملیکا هم با تعجب داشتند مارا نگار میکردن 😳 لوکاس گفت اروم باش اروم باش بعد ۵ ساعت کل کل یک دفعه به ملیکا اشاره کردم دیدم اون دوتا روی هم دیگه خوابید بودن(ملیکا و جک) 😳 اومدم یه چیزی بگم لوکاس دهنم گرفت گفت وایسا بزار بخوابن الانم شبه خون اشام های زیادی هم اینجا هستند شاید بوی ملیکا حس کنن
گفتم اره درسته من ملیکا میبرم توهم با جک یه کاری کن. رفتم کنار ملیکا گفتم پاشو پاشو هرچی گفتم بیدار نشد اخر یه سیلی زدم از جاش پرید رفت فضا🤣😂 گفت چرا منو میزنی گفتم میخواستی بیدار شی😌 جکم یک دفعه بیدار شد گفت خب حالا که شما دعواتون تمام شد ملیکا با خوومون ببریم پیش بزرگ. تا اومدم بگم نه و،.. لوکاس گفت اگه واقعا گرگینه باشه خب بریم گفتم چی! گفت توی راه برات میگم ملیکا هم گفت اگه من گرگینه باشم شماها چی هستید 😂 فکر کنم فکر کرده که ما داریم شوخی میکنیم🤦🏻♀️ زدم به لوکاس گفتم مطمئنی گرگینه هست گفت اره بریم خلاصه رسیدیم دیگه شب بود برای همین شب رفتیم خونه لوکاس🙄راستش بگیوی خیلی خونشون بزرگ و قشنگ بود ملیکا گفت اینجا کجاست لوکاس گفت پدر مادر که به رحمت رفتند اینگار پولدار بودن و... ملیکا گفت اهان و بعد منو ملیکا رفتیم یه اتاق لوکاس جک یه اتاق دیگه
ملیکا خیلی براش جالب شده بود همش میگقت وای دختر کاشکی جای تو بودم🤩 ولی بازم با این حرف هاش توی صورتش یه نگرانی بود یک دفعه جک گفت شماها میخواهید شماها اونجا باشید بیاید امروز مهمون من😌 منو ملیکا گفتیم ایول😁 رفتیم رستوران خون اشام ها راستش بیشتر انتظار داشتم که. خون بهمون بدن😅 ولی مثل انسان های عادی نوشیدنی ما جک بدبخت کردیم😂 تا تونستیم سفارش دادیدم دیگه جک گفت از این به بعد هبچی سفارش بدید به من ربطی نداره😐🙌🏻 منو ملیکا زدیم زیر خنده گفتیم باشه بلاخره غدا اوردن داشتیم میخوردیم که یهو😨
یهو یکی اومد کنار ما نشست یه کلایی که سیاه بود رو سرش بود برای همین نمیتونستم صورتش بیسنم لوکاس گفت ببخشید ما شمارو نمیشاسیم؟ با یه صدایه اروم گقت میخواهید قهرمان شید میخواهید حقیقت بفهمید گفتم خب اره ولی منظورت چیه یک برگه داد رفت جک تا دستشو گرفت نا پدید شد فقط کابشنش باقی موند😐 توی برگه یه ادرس بود ملیکا گفت بهتر بریم شاید منتظر باشه لوکاس گقت اگه تله باشه چی گفتم اخ کی برای ما تله میزاره اخ جک گفت یادت نره مل خون اشام هستیم بهتر به بزرگ بگیم ملیکا هم گفت بیخیال بیا بریم شماهم🥰 منم موافقت کردم جک گفت باشه لوکاس هم با ناراحتی گفت باشه ولی اگه اتفاقی افتاد به من ربطی نداره دیگه تصمیم گرفتیم بریم اومدیم که بریم که یهو یکی😨
یهو یکی دست جک گرفت گفت وایسید برگشتیم گفت اول پول بدید😐 گفتم وای ببخشید جک حساب کن😂 دیگه بدبخت جکم حساب کرد وقتی اومد ناراحت بود و چپ چپ به ما نگاه میکرد ملیکا گفت خب دیگه میخواستی مهمون نکنی😂 رفتیم اونجا که توی اون برگه بود اخرین چیزی که نوشته بود وارد کوچه شید ملیکا جک اصلا نمیامدن😐 گفتم چتونه بابا این فقط یه ک چه هست که تاریک تاریک هست و خودت تا اومدم وارد شم لوکاس دستم محکم گرفت گقت بهتر دست هم دیگر رو و محکم تر دستم گرفت دیگه دستم داشت درد میگرفت ولی به روی خودم نیاوردم رفتیم کوی اون تاریکی هرچی میفرتیم. تمام نمیشد کوچه ملیکا هم چسبیده بود به جک. جکم ترسیده بود ولی به روی خودش نمیاورد
نمیدونم هرچی میرفتیم تمام نمیشد توی این فکر بودم که یهو ملیکا گفت بیایم بریم😐 گفتم تا اینجا اومدیم دیگه برای اولین بار بود که میدیدم ملیکا توی همچنین چیز هایی بگه بیایم بریم ملیکا گفت اگه اتفاقی بیفته چی جک هم تایید کرد لوکاس هم گفت بهتر بریم حتما برای ترسوندن ما این برگه رو دادن منم گفتم باشه برگشتیم ولی هرچی میرفتیم تمام نمیشد حتی نور هم نمیدیم یک دفعه خودیم به دیوار فهمیدیم راه گم کردیم به ملیکا گفتم چراغوه اورده. ولی جواب نداد دوباره گفتم ملیکا هیچی نگفت😐 لوکاس هم همش چپ راستشو نگاه میکرد یک دفعه یکی داد زد کمککککککک صدایه ملیکا بود اومدم دست لوکاس ول کنم ولی لوکاس محکمتر دستم گرفت گفت نباید جدا شیم نن خوشم نمیاد ولی مجبور بودم رفتیم طرف صدا
یک دفعه جک ملیکا خوردن به ما ماهم هممون افتایم زمین که یک نفر دست منو گرفت یک دفعه نفهمیدم چیشد و بیهوش شدم😑 زبون از زبون (لوکاس) الیسا دوباره قدرت سیاریش فعال شد موهاش این دفعه ابی اسمانی شده بود اومدم کاری کنم که همون کسی که توی روستوارن بود دیدم دست زد به شکنه الیسا و الیسا بیهوش شد😴 اومدم چیزی بگم که به سر منم دست زد و منم بیهوش شدم داستان از زبون (ملیکا) خیلی ترسیده بودم جک اومد که اون بزنه اون ناشناس گفت اروم باشید جک گفت چیکار کردی دست جک گرفت. و جک هم خوابش برد 😐 منم گفتم بزار کمکت کنم😐اینهارو بیارم گفت باشه جک بلند کرد منم الیسا😐 حالا فکر نکنید اسون بود الیسا خیلی سنگین بود🥵 جک هم یکی دیگه اون اورد دست زد به دیوار و یه در ظاهر شد😐 انجا یه تخت بود الیسا بقیه رو گذاشتیم روی تخت و اکن شخص نشست روی یه صندلی وقتی که. کلاشو زو کنار😨 موهاش خاکستری و چشم هاش😨 چشم هاش درخششی که داشت😐😨 منو یاد روزی انداخت که مادربزرگم بهم یه سگ داد ولی توی ۱۵ سالگی نعلوم شد اون یه گرگه مجبور شدم اون ول کنم گذاشتمش توی جنگ 😓 ولی چشم هاش دقیقا شبیه اون بود گفتن تو کی هستی چشم هات گفت اروم باش انا 😐 گفتن تو اسم واقعی منو از کجا میدمید. گفت بعدا برات همه چی رو توضیح میدم الان باید به میش نهادم فکر کنی🥰 گفتم چه پیشنهادی و ادامه داد......
خب الان خیلی هاتون دارین از فضولی میمیرید میدونم 😂 ولی صبر کنید قسمت بعد. دختر خون اشام17